سال۹۰ بالاخره پیکر شهید ابراهیم قائمی پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهیدگمنام در دانشگاه علامهطباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روزها خیلی اتفاقی نمونهDNA والدین هم ثبت و مقدمهای شد برای شناسایی.
شهید ولیالله چراغچی همیشه میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» سرانجام همین هم شد. در عملیات بدر هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد.
خدیجه خاتون فرید باغشاهی سه فرزندش را تقدیم این انقلاب کرده است. علی و حسن هر دو مفقودالاثر بودند و در ۱۹ سالگی آسمانی شدند. حسین، اما شهید دیگر این خانواده که جانباز ۷۰ درصد بود و بر اثر جراحات جنگ از پا درآمد.
سیدجعفر هاشمیمهنه در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالیکه هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست؛ در ۱۵ سالگی وارد جبهههای جنگ شد.
پدر و مادر شهید کریمزادگان ۸ سال درانتظار پسرشان بودند و حالا به یادش پذیرای پاتوق دخترانه مسجد محله هستند.
برای منصوره علیزاده، پدر فقط نامی در شناسنامه یا عکسی بر دیوار نبود؛ محمدباقر علیزاده با رفتار، باور و انتخابهایش، مسیر زندگی دخترش را شکل داد و سرانجام به شهادت رسید. منصوره خانم از کودکی کنار پدر کار کرد و مبارزه را آموخت.
نشان خیبر، بدر و مرصاد را بر سینهاش چسباندهاند. میگوید مرصاد و منافقانش از همه بدتر بودند. زندان ساواک را هم با طالقانی همسلولی بوده است. این خاطرات حاج حسین دوستدار است.
بیبیصدیقه حریربافان مادر شهید غلامرضا خدایاری میگوید: سهماه پس از اعزامش ارتباطمان قطع شد و این انتظار ۱۲سال طول کشید. اولش همه میگفتند اسیر شده. هر روز تصاویر شهدا را نگاه میکردم شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم.
زمستان ۵۷، زمستان عجیبی بود؛ هم سرد، هم در بحبوحه انقلاب. آن روزها، مهدی اردکانی، دهیازدهساله بود که شهادت یکی از هممحلهایهایش، شهیدمحمدحسین رادمرد را در صف نفت دید!
بسیاری از خیابانهای معروف مشهد که پس از انقلاب تغییرنام دادهاند، اکنون حدود ۴۷ سال قدمت دارند. بسیاری از این اسامی اکنون جای خودشان را در میان مردم چنان باز کردهاند که خبری از نامهای قدیمی نیست.
مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعتها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا میتوانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
حسن ضیائیپناه آنقدر نامآشناست که ازهر کس بپرسی، یکراست انگشت اشارهاش را میگیرد سمت خانه شهید. مرضیه خانم همسر شهید اینطور میگوید که او در اسلحهخانه محل خدمتش به شهادت رسیده بود.
حاج نوروز خیابانی پدر شهیدکاظم خیابانی میگوید: کاظم ۱۸ سال بیشتر نداشت که ساکش را برداشت و راهی جبهه شد. همیشه میگفت: پدر، با سرنوشت من بازی نکنید، اجازه دهید به جبهه بروم و خودم سرنوشتم را رقم بزنم.
مادر شهید عباسعلی دهقاندوست از آخرین دیداری که با فرزندش داشته میگوید. او میگوید: همیشه چمدان عباس را میبستم و با قرآن و صلوات راهیاش میکردم. اما دفعه آخر اجازه نداد چمدانش را ببندم.
مهدی ظریف درد جانبازی را تحمل کرد، اما دلش همیشه جای دیگری بود؛ همانجا که رفیقش آسمانی شده بود. انگار ماندنش، تمرینی برای رفتن بود. تا اینکه سرانجام او شنبه ۲۰دیماه در اغتشاشات، به ضرب گلوله مستقیم تروریستهای مسلح مجروح و شهید شد.
حادثه در جمعه سیاه رقم خورد؛ شدت ازدحام مانع رساندن انیسخانم به بیمارستان شد و او قبل از رسیدن به مرکزی درمانی از شدت خونریزی به شهادت رسید. انیس خوشقدمحسنکیاده آن زمان فقط ۲۴ سال داشت.
حسین غلامی ۱۸دی ماه امسال از خانوادهاش خداحافظی کرد و سر کار رفت و دیگر به خانه برنگشت. او در جریان اغتشاشات اخیر دقیقا در روز تولد تنها فرزندش با شلیک گلوله آشوبگران به شهادت رسید.
محله شهیدقربانی مشهد سالهاست با نام این شهید پیوند خورده است. او بهخاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران خاطره یک هممحلهای خوب را از خود برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.
علیمحمد صانعی بیشاز ۲۲ سال، روزهایش را با صدای موتور اتوبوسش شروع کرد و جاده را نهفقط محل کار، که امتداد زندگی خود میدانست و سرانجام ۲۵خرداد امسال، در جریان جنگ ۱۲ روزه در مسیری شهید شد که سالها خدمت کرده بود.
تنهایی امینهبیگم رحمتی پس از فوت همسرش بیشتر شد. زیرا هم باید نقش مادریاش را ادامه میداد و هم جایگزین پدری مهربان و تلاشگر میشد که پس از شهادت پسر ارشدشان، روزبهروز رنجورتر و غمگینتر شد تا از دنیا رفت.