کد خبر: ۱۴۴۸۵
۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
شهید جنگ تحمیلی سوم با اصرار خودش به ماموریت رفت

شهید جنگ تحمیلی سوم با اصرار خودش به ماموریت رفت

خانواده شهید امیر علیزاده خبر شهادت فرزندشان را همزمان با اولین روز سال ۱۴۰۵ از زبان اولین میهمانان سال جدید شنیدند با بیان این جمله که: «قرار شده است اولین روز سال را به خانواده شهدا سر بزنیم.»

همیشه آدم‌هایی اطرافمان هستند که حضورشان بی‌صدا و بی‌ادعا، اما پر از برکت است؛ درست مثل شهید امیر علیزاده. او از همان مردانی بود که بودنش برای اطرافیان پشتوانه‌ای آرام و مطمئن به‌حساب می‌آمد. هرکس او را می‌شناخت، پیش‌از هر چیز از مهربانی‌اش می‌گفت؛ از لبخندی که همیشه بر لب داشت و از دستی که هیچ‌وقت از کمک دریغ نمی‌کرد.

پشتکار و همتش زبانزد بود. اگر کاری را بر‌عهده می‌گرفت، تا رسیدن به نتیجه رهایش نمی‌کرد؛ نه برای اینکه نامی از او بماند، بلکه، چون باور داشت انسان تا می‌تواند باید باری از دوش دیگری بردارد. برای خانواده‌اش نه‌فقط یک عضو، بلکه تکیه‌گاهی بی‌بدیل بود. مهربانی‌اش در خانه جاری بود؛ آن‌قدر که هرکس سخنی از او بر زبان می‌آورد، نخستین چیزی که به یاد می‌آورد خلق خوش و محبتش بود.

گرچه شهید علیزاده بعد از ازدواج ساکن محله آیت‌الله عبادی شده بود در کوچه‌های قدیمی محلات آبکوه و قاسم‌آباد هم خیلی‌ها نام شهید «امیر علیزاده» را به نیکی بر زبان می‌آورند.

 

دغدغه‌اش گره‌گشایی بود

‌امیر علیزاده که متولد ۱۳۶۴ بود، از همان سال‌های جوانی مسیر زندگی‌اش را با خدمت در سپاه پاسداران گره زد. با مدرک فوق‌دیپلم مکانیک وارد مجموعه هوافضا شد و پس از آن نیز تحصیل و آموزش‌های تخصصی‌اش را ادامه داد. دغدغه‌اش این بود که هر‌کاری را درست و دقیق انجام دهد؛ اینکه مهارتی داشته باشد که روزی در جایی گرهی از کار کسی باز کند.

فرزانه مداحان، همسر شهید، آرام نشسته است؛ درست مثل کسی که سال‌ها در طوفان ایستاده و هنوز هم سعی می‌کند سرپا بماند. او می‌گوید: وقتی شنیدم امیر پاسدار است، بخش بزرگی از دلم آرام شد. خانواده ما هم با جبهه و جنگ آشنا بودند. همیشه در نمازهایم از خدا می‌خواستم همسرم سرباز امام زمان (عج) باشد. 

فرزانه‌خانم ادامه می‌دهد: شهید هر آموزش، مهارت و کلاس فنی را که برایش لازم بود، با عشق یاد می‌گرفت. نه برای ارتقای درجه؛ دغدغه‌اش این بود که بتواند کاری انجام دهد و گرهی باز کند. برای این تخصص‌هایش اغلب به مأموریت می‌رفت.

او تعریف می‌کند: امیر، دهم ماه رمضان سال‌۱۴۰۴ رفت و شب نوزدهم رمضان برگشت. قرار نبود دوباره برود، اما رفت و پای کار ایستاد. به فرماندهانش گفته بود اگر کسی نبود، من هستم؛ من جای خالی را پر می‌کنم؛ و همین شد. آن مأموریت آخر قسمت او شد.

 

اضطرابی که با خبر تلخ همراه بود

نفسش را تازه می‌کند و گفت‌وگویمان می‌رود سمت روزی که همه‌چیز تغییر کرد. ۲۹‌اسفند حوالی ظهر، درست قبل از سال تحویل، امیر شهید شد، اما خبر به همسرش ظهر عید فطر رسید.

همسر شهید می‌گوید: چهارشنبه ۲۷ اسفند با هم صحبت کردیم. در آن مکالمه امیر فقط می‌پرسید «از خیابان چه خبر؟ مردم پای کار هستند؟» می‌گفتم خیالت راحت. شما آنجا را داشته باشید؛ ما خیابان را حفظ می‌کنیم. دیگر تلفن نزد. برایم طبیعی بود. در این سال‌ها عادت کرده بودم.

فرزانه‌خانم بغضش را فرو می‌خورد. از روز ۲۹ اسفند می‌گوید؛ روزی که دلش بی‌قرار بود و هیچ‌جا غیر از حرم امام‌رضا (ع) آرامش نمی‌کرد. سال تحویل را در حرم گذراند. راهی خانه شد. به مادرش گفت احتمالا امیر می‌آید؛ بهتر است در خانه باشم. اگر خودش نیاید، حتما تماس می‌گیرد.

ظهر اول فروردین شد، اما خبری از امیر نرسید. فرزانه لباس پوشید و پرچم و چفیه‌اش را برداشت تا برود خانه مادرش و از آنجا هم برود اجتماعات. صدای زنگ تلفن را که شنید، پاسخ داد. جاری‌اش بود. گفت «فرزانه‌خانم شما خانه‌ای؟ صبر کن، علی‌آقا دارد می‌آید آنجا.»

افکار مختلفی به ذهنش رسید. با خودش گفت ان‌شاءالله خیر است. صبر کرد. برادرشوهرش که رسید، گفت «فرزانه‌خانم! باید به جایی برویم.» دوست امیر هم در ماشین نشسته بود. حضور او برایش سؤال شد.

او در ادامه تعریف می‌کند: در ماشین نشستم. دیدم چشمان علی‌آقا قرمز است. گفتم شاید برای دوستش که به‌تازگی شهید شده ناراحت است. اما صحبت‌های او درباره امیر، تلنگری برای من بود و نگران شدم. از او خواستم اصل مطلب را بگوید. علی‌آقا رو به من گفت «امیر هم رفت پیش امام شهیدش.»

 

قصه وفاداری شهید امیر علیزاده در میدان دفاع از وطن

 

آخرین وداع، من را آرام کرد

فرزانه‌خانم به خانه پدرشوهرش رفت. همه در رفت‌و‌آمد بودند و برای عرض تسلیت به آنجا می‌آمدند. او نه کسی را می‌دید و نه صدایی می‌شنید؛ فقط چشم به در دوخته بود تا پیکر امیر را بیاورند. شب شده بود. میهمانان که رفتند، طاقت نیاورد و پرسید «کو امیر؟ چرا نمی‌آوریدش؟» تازه متوجه شد که پیکر شهید فردا صبح می‌رسد.

مداحان از اضطرابی حرف می‌زند که تا صبح رهایش نکرد. حسی که او یک شب تجربه کرد و خانواده شهدای جاویدالاثر هر‌روز و هرشب آن را تجربه می‌کنند.

دوم فروردین بالاخره پیکر شهید را آوردند، اما فرزانه‌خانم در شلوغی نتوانست آن‌طور که دوست داشت، با همسرش صحبت کند. دوستان همسرش شرایطی را فراهم کردند تا بتواند در فضایی آرام کنار شهید بنشیند و با خیالی آسوده به دور از هر هیاهویی صحبت کند. او تعریف می‌کند: همان وداع حال مرا عوض کرد. از آن روز تا همین امروز، امیر را در وجود خودم حس می‌کنم. همین حس است که مرا نگه داشته است.

مداحان از نحوه شهادت امیر می‌گوید: یکی از دوستانش که با او بود و مجروح هم شده، برایم تعریف کرد «بعد‌از ساعت‌ها کار، می‌خواستیم استراحت کنیم که صدای انفجار بلند شد. با امیر از اتاق بیرون آمدیم و به سمت خیابان دویدیم. امیر از من جلوتر بود. موج انفجار دوم، من را به سمت خیابان پرت کرد. گوشم آسیب دید و تعدادی ترکش به بدنم خورد.

همان وداع حال مرا عوض کرد. از آن روز تا همین امروز، امیر را در وجود خودم حس می‌کنم

انفجار سوم هم رخ داد. گرد‌و‌غبار نشست و شرایط عادی‌تر شد. به‌دنبال امیر گشتیم. تازه متوجه شدیم او نزدیک ساختمان روی زمین افتاده است. فهمیدیم امیر زودتر آمده تا به بچه‌های دیگر خبر بدهد ساختمان را ترک کنند. اگر او نبود، تعداد شهدا بیشتر می‌شد. موج انفجار سوم، او را محکم به دیوار کوبید و قسمتی از ساختمان هم روی او ریخت و همان‌جا به شهادت رسید.»

 

سختی کار را می‌شناختم

پدر امیر، سال‌ها خودش در سپاه خدمت کرده است و سختی‌های این مسیر را می‌شناخت. برای همین وقتی امیر گفت می‌خواهد وارد سپاه شود، دل پدر لرزید و اول مخالفت کرد. امیر با آرامش همیشگی‌اش گفت سختی‌های راه را می‌داند و می‌خواهد در این مسیر خدمت کند.

امیر آن زمان فوق‌دیپلم مکانیک داشت و بعد از استخدام در نیروی هوافضای سپاه، چنان با عشق و علاقه کار می‌کرد که پس‌از گرفتن لیسانس هم لحظه‌ای از آموختن دست بر نداشت. هر دوره‌ای که به دردش می‌خورد شرکت می‌کرد؛ هر دانشی که لازم بود، دنبال می‌کرد. انگار همیشه تشنه دانستن بود.

آقا‌محمدرضا ادامه می‌دهد: آخرین بار امیر را در راهپیمایی روز قدس دیدم. همان‌جا با من و مادرش خداحافظی کرد و گفت قرار است به مأموریت برود. امیر رفت و رفت و رفت.

پدر و مادر هر‌قدر هم قوی باشند، داغ فرزند سخت است. در زمان گفتن خاطرات، بغض، راه گلو را می‌بندد و اشک، بی‌اجازه سرازیر می‌شود؛ درست همان‌طور‌که برای آقا محمدرضا اتفاق می‌افتد. هرچند تلاش می‌کند در‌برابر ما لبخند بزند.

او تعریف می‌کند: بیست روز قبل از شهادتش با هم رفتیم حرم. یک ساعت و ربع آنجا بودیم. رفتیم سمت باب‌الجواد (ع) که از حرم بیرون بیاییم. امیر گفت «بابا یک دوری بزنیم.» گفتم می‌خواهی ما را طواف بدهی؟! راه افتادیم و یک دور کامل در حرم امام‌رضا (ع) زدیم.

اینجا صدای پدر می‌لرزد. ادامه می‌دهد: دست انداخت گردنم، گفت «بابا! حلالم کن.» هنوز جنگ تحمیلی سوم شروع نشده بود. فقط حرف‌های پدر و پسری بود. اما یک جمله‌اش هنوز قلبم را می‌سوزاند. گفت «بابا! این آخرین بار است که با شما به حرم می‌آیم. دفعه بعد که آمدید، من نیستم. مرا دعا کن.» به او گفتم اینجا بارگاه امام رضا (ع) است؛ هرچه می‌خواهی از حضرت بخواه.

پدر شهید تعریف می‌کند: جنگ دوازده‌روزه که شروع شد، چند نفر از دوستان امیر شهید شدند. بعد از آن امیر دیگر مثل قبل نبود. با شهادت حضرت آقا، حالش از همیشه بدتر شد. قرار بود مدتی به مأموریت نرود، اما آن‌قدر پیگیری کرد تا بالاخره گفتند می‌تواند برود.

ساعت ۳ بعدازظهر اول فروردین، سردار کریمی و چند نفر از سپاه و بنیاد شهید به خانه علیزاده می‌آیند. آقا محمدرضا می‌گوید: بی‌خبر از همه جا میهمانان به خانه ما آمدند. بیشترشان را می‌شناختم. سردار کریمی گفت «قرار شده است اولین روز سال را به خانواده شهدا سر بزنیم.» سپس به من تبریک گفت و یکی از همراهانشان هم تسلیت گفت. گفتم چرا تسلیت! شهدا زنده‌اند و نزد خداوند روزی می‌خورند. بعد از آن، دوستان و رفقا یکی‌یکی آمدند و خانه، پر شد از یاد امیر. آنجا متوجه شدم امیر شهید شده است.

قصه وفاداری شهید امیر علیزاده در میدان دفاع از وطن

 

نمی‌دانستم برای پسرم تسلیت می‌گویند

بی‌بی‌زهرا اصغری، مادر شهید، آرام کنارمان نشسته است. گوشه چادر مشکی‌اش را جمع کرده و روی زانو گذاشته است. می‌گوید: امیر آخرین بچه‌ام بود. دلش به دلم گره خورده بود. کارش را با جان و دل انجام می‌داد. همیشه پر‌تلاش و آماده به خدمت. از همه بچه‌ها آرام‌تر بود. هیچ‌وقت برایم دردسر درست نکرد.

زهرا‌خانم ادامه می‌دهد: بچه‌هایم را خیلی دوست دارم. بیشتر رفیقشان بودم. پدرشان جبهه بود؛ من مانده بودم و بچه‌ها. هم مادر بودم و هم پدر. وقتی امیر گفت می‌خواهد پا جای پای پدرش بگذارد، مخالفت نکردم. می‌دانستم این انتخاب خودش است. اوایل انقلاب خودم همسرم را تشویق کردم که وارد سپاه بشود؛ برای همین از انتخاب امیر هم خوشحال بودم.

وقتی از روزی که خبر تلخ را شنید می‌پرسیم، سکوت کوتاهی سایه می‌اندازد و ادامه می‌دهد: همیشه فکر می‌کردم اگر خبر بدی برسد، طاقت نمی‌آورم. من خیلی دل‌نازکم. ولی آن روز نمی‌دانم چطور خدا به من تا این اندازه صبر داد.

بی‌بی‌زهرا ادامه می‌دهد: روز اول عید، علی، پسر بزرگم گفت «مامان! امروز از صدا‌و‌سیما می‌آیند خانه ما.» پرسیدم چرا. گفت «برای دوستم که هجده دی شهید شده.» با خودم فکر نکردم چرا باید برای دوست علی به خانه ما بیایند!

لبخندی گوشه لبش می‌نشیند؛ لبخندی که تلخی دارد. می‌گوید: بعد فهمیدم علی‌آقا به همسایه گفته بود حواسش به من باشد، اما چیزی به من نگوید. همسایه‌مان آمد و گفت «دلم برایت تنگ شده. آمده‌ام ببینمت.» می‌خواستم بگویم مهمان داریم، اما او درِ آشپزخانه را بست. اصرار کرد لقمه‌ای بخورم و داروهایم را هم به من داد. آن‌قدر با من حرف زد که حواسم به ساعت نبود. تلفنش زنگ خورد. متوجه نشدم علی است و به او می‌گوید «میهمانان آمده‌اند؛ مادرم را بیرون بیاورید.»

مادر شهید ادامه می‌دهد: بیرون که آمدم، دیدم در پذیرایی، جمعیت مسجدی‌وار نشسته‌اند. همه به من تسلیت می‌گفتند. من هم می‌گفتم سلامت باشید. فکر می‌کردم برای دوست علی است.

عکس بزرگ امیر میان جمعیت گذاشته شده بود، اما زهرا‌خانم متوجه عکس امیر و شهادت پسرش نشد و اینکه به‌خاطر شهادت پسرش تسلیت می‌گویند. عروس بزرگ خانواده متوجه این موضوع شد. جلو رفت و او را بغل کرد و گفت «مادر جان! ما خانواده شهید شده‌ایم.»

همیشه فکر می‌کردم اگر خبر بدی برسد، طاقت نمی‌آورم ولی آن روز نمی‌دانم چطور خدا به من تا این اندازه صبر داد

مادر نفسش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: تازه فهمیدم امیر شهید شده است. حس و حالم را نمی‌فهمیدم. یاد حرفی افتادم که همیشه به خودم می‌گفت که «بلند گریه نکنم تا نامحرم صدایم را نشنود.» همان‌جا در دلم گریه کردم. گفتم خدایا راضی‌ام به رضای تو. این راهی بود که خودش انتخاب کرد و من هم افتخار می‌کنم.

او ادامه می‌دهد: تعجب می‌کنم چطور طاقت آوردم. وقتی خبر شهادت رهبر عزیز و سردارانمان را شنیدم، آن‌قدر گریه کردم که حد نداشت. اما برای فرزندم خدا صبر عجیبی به من داد.

 

خانواده شهید شدیم

علی، پسر بزرگ خانواده، آن روز را خوب به خاطر دارد. او می‌گوید: چند‌روزی بود که در ماه رمضان درگیر کار بودم. جمعه ۲۹ فروردین تصمیم گرفتم برگردم خانه و خانواده را ببینم. حدود ساعت ۱۰ صبح رسیدم. هنوز یک ساعت نشده بود که یکی از دوستان امیر تماس گرفت. گفت «محدوده خانه را بگو و خودت بیا سر کوچه.»

او ادامه می‌دهد: وقتی گفت بیا سر کوچه، فهمیدم خبری شده است. سه نفر از رفقای امیر بودند. سال نو را تبریک گفتند. از عید فطر حرف زدند. از امیر پرسیدم. یک لحظه به چهره‌شان نگاه کردم. هر سه نفر بغض کرده بودند. پرسیدم «شهید شده یا مجروح است؟» حرفی نزدند. فهمیدم شهید شده است. آنها که رفتند، کنار جدول نشستم تا کمی آرام شوم. به شوهرخواهرم زنگ زدم. گفتم ما خانواده شهید شدیم. اگر می‌توانید زودتر راه بیفتید و به مشهد بیایید.‌

 

ای کاش دروغ بود

خواهر شهید، آرام، اما غمگین، از آخرین دیدارش می‌گوید: آخرین بار، در جنگ دوازده‌روزه بود که امیر را در حد بیست‌دقیقه دیدم؛ بیست‌دقیقه‌ای که حالا برایم اندازه یک دنیا ارزش دارد.

مریم‌خانم می‌گوید: برادرهایم همیشه مهربان و دلسوز بودند، اما امیر طور دیگری بود. برای من حکم خواهر را هم داشت. همان کمبود را با حضورش جبران می‌کرد. خیلی صبور بود، آن‌قدر که گاهی با نگاهش آرام می‌شدم.

سکوت کوتاهی می‌کند و ادامه می‌دهد: روز عید فطر علی به همسرم زنگ زد. بعد‌از پایان تماس پرسیدم چه شده. گفت امیر به شهادت رسیده است. احساسم در آن لحظه را نمی‌توانم توصیف کنم. انگار زمین زیر پایم خالی شد. اولین‌باری بود که چنین درد سنگینی را حس می‌کردم. در راه فقط می‌گفتم دعا کنید برسیم مشهد و این خبر واقعیت نداشته باشد. اما از اول کوچه، وقتی عکس‌های امیر را دیدم، فهمیدم دیگر بازگشتی نیست.

 

* این گزارش شنبه ۲۹ فروردین‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام