شهید - صفحه 4

حاج‌قنبر باغی و نیاز درخشی دو رفیق قدیمی هستند که پسرانشان در سال‌های دفاع مقدس راهی جبهه‌های حق علیه باطل شدند. حالا نزدیک به چهل‌سال از رفتنشان می‌گذرد و دیگر نیستند تا روز پدر درِ خانه را بزنند.
مادر شهید اصغر آروين می‌گوید: خواب دیدم که ۴۰ کبوتر با روبان قرمز بیرون از پنجره خانه در حال پرکشیدن هستند و فردای آن روز که هم‌رزمان اصغر خبر شهادت او را آوردند، خوابم تعبیر شد.
صدای آژیر خطر، فضای محوطه پایگاه نیروی هوایی دزفول را پر کرد. فرصتی برای رفتن به پناهگاه نبود. او در‌حالی که سه فرزندش را محکم در آغوش گرفته بود، آواری روی سرش فرود آمد که نام او و فرزندانش را در زمره شهدای دفاع مقدس قرار داد.
«پلاک‌های افتخار» طرحی که جرقه‌اش برای نخستین‌بار در ذهن معلمی از محله سجادیه زده شد. محمدرضا قربانی می‌گوید: دوست برای شهدا داشتم کاری کنم تا یادشان برای همیشه زنده بماند.
در محله احمدآباد مشهد، خانه‌ای قدیمی، خاطرات شهید مهدی نعمتی را در سینه دارد. مادری که هنوز با یاد پسر بیست‌ساله‌اش زندگی می‌کند؛ جوانی که از کتابخانه مسجد محله تا خاکریز‌های فاو رفت و در اردیبهشت۶۵، آسمانی شد.
این زن شجاع زمان جنگ، همه مرد‌های خانه‌اش را روانه جبهه کرده بود؛ می‌گوید: سیدکاظم که رفت، آقا را هم تشویق کردم که برود جبهه. خودم بردمش راه‌آهن و راهی‌اش کردم. با رفتن آنها داوود هم هوایی رفتن شد.
خانم رحمانی برای مادر شهید بودنش تا به امروز نه امکانات دریافت کرده و نه وضعیت زندگی‌اش تغییر کرده‌است. او هنوز خانه ۵۰ سال قبلش را در محله رسالت مشهد دارد. حالا در این خانه تنها او مانده با یکی از دخترانش که مشکل ذهنی دارد.
سرهنگ سید‌هاشم موسوی می‌گوید: همیشه دنبال این هستیم که شعار بدهیم. هیچ‌وقت ابعاد زندگی شهدا را دنبال نمی‌کنیم و فقط می‌نویسیم او خوب بود. از ما می‌خواهید برایتان از خاطره‌هایمان بگویم و این خاطره حتما باید جذاب و قشنگ باشد.
سردار شهید اسلام محمد‌تقی رضوی با جمع‌آوري تعدادي لودر و بولدوزر و غلتك، بناي كار مهندسی _ رزمي را گذاشت و براي اولين تجربه جاده نظامي انديمشك_حميديه را احداث کرد.
هنوز که هنوز است بعد از گذشت ۳۰‌سال پدر و مادرم شهادت رحیم را باور نکره‌اند. در قسمت مقبره شهدای مفقودالاثر در بهشت رضا سنگ قبری که به نام رحیم حک شده، بیشتر حکم یادبود را دارد.
 یک شب قبل حرکت کاروان، با انصراف یکی از مسافران، فاطمه صمدی طلبیده شد. شبانه بار سفر بست و در میان بهت و حیرت خانواده در این سفر،  توشه آخرتش را هم برداشت.
همسر شهیدهاشم سنجری که سال‌ها علاوه‌بر نقش همسری، پرستار بوده می‌گوید: لحظه‌های آخر انگار که کسی را ببیند، خودش را خم می‌کرد و سلام می‌داد، خودش را به محل نماز خواندنش رساند و به‌آرامی جان داد.
پدر شهیدان حسینی، به‌خاطر بی‌تابی‌های همسرش دوازده سال نتوانست به او بگوید فرزندانش شهید شده‌اند. حاج‌مهدی برای اینکه بیماری همسرش عود نکند، باروبندلیش را جمع کرد و به قول خودش، پناهنده امام‌رضا (ع) شد.
اشک پدر شهید جعفر کارگر راضی زودتر از دل سوخته‌اش، دلم را تکان می‌دهد. زجر ۳۰ سال دوری از فرزندش هنوز در کلامش پیداست، می‌گوید: ما جعفر را برای خدا دادیم، ۳۰ سال است که برای پسرم سالگرد می‌گیرم.
جواد صفدری هم در انقلاب سیاه‌چال‌های ساواک را تجربه کرد، هم در دوران جنگ تحمیلی راهی خط مقدم شد اما همیشه با یاد همسر و فرزندانش، زندگی را سپری می‌کرد و همسرش مریم‌خانم هم با صبوری و قامتی استوار، پناهگاه گرم خانواده بود.
مزار پسرم در بهشت رضا خالی است. در این سال‌ها که شهدای زیادی را آورده‌اند منتظرش بودیم اما هنوز سعید شهید ما نیامده است؛ شاید هم به‌جای شهیدی دیگر در شهری دیگر آرام گرفته! کسی چه می‌داند؟
مادرشهید جواد جهانی می‌گوید: جواد تصاویری را از مادران شهید به من نشان می‌داد و می‌گفت: مادر، ببین این مادر شهید چقدر خوشحال است و می‌خندد. حالا که سر مزارش می‌روم، گریه می‌کنم و می‌گویم: شهید شدی و من خندانم.
برگه مرخصی ۱۵ روزه مرتضی هنگام شهادت درجیبش بود، اما قسمت نبود از آن استفاده کند؛ خواهرش می‌گوید: برای رفتن به جبهه پول نداشت و چون می‌خواست بی‌خبر از پدر و مادرم به جبهه برود از من پول قرض گرفت و قول داد که جبران کند.
همسر محمدصالح احمد‌جامی می‌گوید: مرد کم‌حرفی بود و کمتر برای ما از جبهه و جنگ تعریف می‌کرد. داستان مجروحیت‌ها را هم از زبان هم‌رزمانش می‌شنیدیم که به دیدن او می‌آمدند. اما مهمترین مجروحیتش مربوط به افتادن تانک در رود‌خانه کارون می‌شد.
تاریخ تولد شهیدرجبعلی رنجوری را از روی شناسنامه باطل شده‌اش پیدا می‌کنم؛۱۴ فروردین۱۳۳۴ و روز شهادتش هم پای تابلوی نقاشی پرتره او که به دیوار اتاق آویزان شده ۷ آبان ماه سال ۱۳۶۵ است.