شهید محله سیسآباد پس از سالها گمنامی شناسایی شد
زهرا شریعتی| با اینکه تابلو نام شهید بر سردر خانه نصب شده، آنقدر کوچک و رنگورو رفته است که بهسختی به چشم میآید. نزدیک است بیتوجه از کنارش بگذرم که تابلو مسجد توجهم را جلب میکند. برمیگردم، اینبار دقیقتر نگاه میکنم و بالاخره نامش را پیدا میکنم.
محله هنوز حالوهوای دهه ۶۰ را در خود نگه داشته است؛ همان روزهایی که ابراهیم، نوجوان بسیجی محل، ساک کوچکش را بست و راهی جبهه شد تا مقابل دشمن بعثی بایستد. رفت و دیگر بازنگشت؛ حتی پیکرش هم برنگشت. سالها بینامونشان در مناطق جنگی جا ماند و بعد در دانشگاهی در تهران آرام گرفت، تا چهارسال پیش که هویتش شناسایی شد. بااینحال، باز هم به شهر و دیارش برنگشت. روایت این سالهای چشمانتظاری و ماجرای شناسایی او را در ادامه، از زبان خانوادهاش میخوانید.
کوچکتر بود، ولی هوایم را داشت
نرگس قائمی، خواهر بزرگتر شهید که پنجسال با او اختلاف سنی دارد، درحالیکه اسپند دود میکند، درباره سالهای کودکیشان میگوید: من فرزند اول بودم و ابراهیم دوم؛ ما دو خواهر و سه برادر بودیم. ابراهیم سال۱۳۴۴ به دنیا آمد.
او از خاطرات مشترکشان در شمال کشور یاد میکند و توضیح میدهد که بعد از تولد ابراهیم، بهدلیل سکونت پدربزرگ و مادربزرگ پدری در آن منطقه و تکپسربودن پدرشان، خانواده به آنجا رفتند. میگوید: از چهارپنجسالگی که یادم میآید، با ابراهیم همبازی بودیم. گاهی با پدر و مادر سر زمینهای کشاورزی میرفتیم و اگر خانه میماندیم، با اینکه از من کوچکتر بود، هوایم را داشت. نرگسخانم اضافه میکند که حدود هشت یا نهسالگی ابراهیم، با آمدن خانواده پدری به مشهد، آنها هم راهی این شهر و ساکن روستای سیسآباد شدند. از همانجا بود که زندگیشان شکل تازهای گرفت.
کمکخرج خانواده در نوجوانی
اینطور که نرگسخانم تعریف میکند، مدرسه ابراهیم در روستای کلاته (شهرک امید فعلی، رسالت ۸۱) بود و با وجود سختی رفتوآمد، او با انگیزه و علاقه هرروز این مسیر را طی میکرد؛ چون دوست داشت ادامه تحصیل دهد و به حوزه یا دانشگاه برود؛ هرچند باتوجهبه شرایط، سرنوشت طور دیگری رقم خورد؛ «خیلی دوست داشت ادامه تحصیل بدهد و باتوجهبه علاقهاش به روحانیت، بیشتر به حوزه فکر میکرد ولی این آرزو بر دلش ماند؛ دوره ابتدایی که تمام شد، باتوجهبه اینکه سیسآباد مدرسه راهنمایی نداشت، تصمیم گرفت کار کند تا برای ازدواج دخترها کمکحال پدر باشد. بعد هم جنگ تحمیلی شروع شد و جبههرفتنش بیبازگشت. مدتی خیاطی کار کرد و بعد همراه پدر در کارخانه نخریسی مشغول شد؛ از درآمدش نهتنها برای خانه، که حتی برای من که ازدواج کرده بودم هزینه میکرد؛ برای خودش فقط یک دوچرخه خرید که آن را هم از جبهه سفارش کرد بفروشید و با پولش دوچرخه مناسب برای برادران کوچکم بخرید.»
ابراهیم نفترسان
پدر شهید حدود ۹ماه پیش دار فانی را وداع گفته است. در میانه گفتوگو، مادر آرام و عصازنان از حیاط وارد میشود و با شوقی آمیخته به حسرت، درباره پسرش میگوید: ابراهیم هیچوقت از ما چیزی نمیخواست. یادم نمیآید کاری کرده باشد که ناراحتمان کند.
فاطمه خانم مادر شهید از اخلاق و محبوبیت ابراهیم یاد میکند؛ «نه دعوا میکرد و نه دل کسی را میشکست؛ اگر هم اختلافی میدید، نصیحتشان میکرد.»
مادر، روحیه خدمترسانی ابراهیم را خوب به یاد دارد؛ «پسرم اهل کار خیر بود؛ موقع توزیع نفت، برای سالمندانی که نمیتوانستند گالنهایشان را حمل کنند، نفت را تا درِ منزلشان میبرد. روزهای منتهی به پیروزی انقلاب که نانواییها آرد نداشتند نان بپزند (چون شاه سهمیه آردشان را قطع کرده بود) و شهر دچار کمبود نان شده بود، ابراهیم از نانهایی که من یا خانمهای دیگر میپختیم، میبرد در شهر بین خانوادهها تقسیم میکرد.»
این قسمت از بدنم نمیسوزد
حال جسمی مادر دیگر اجازه ادامه صحبت نمیدهد و خواهر شهید رشته کلام را به دست میگیرد؛ «ابراهیم از همان کودکی و دوران ابتدایی، اهل نماز و روزه و مسجد بود. همین مسجد صاحبالزمان (عج) که روبهروی خانه است، هم خودش به آنجا میرفت و در کلاسهای مذهبی یا عقیدتی سیاسی حضور فعال داشت و هم بچههای محله را تشویق میکرد در آن شرکت کنند. البته از بچگی مادر ما را با جلسات قرآنش در خانه و قصه امامحسین (ع) و اهلبیت (ع) بزرگ کرده بود که بسیار موردعلاقه ابراهیم بود؛ بهویژه که در هفتسالگی با توسل به امامحسین (ع) شفا گرفته بود. آنقدر عاشق امامحسین (ع) و سینهزنی بود که شبهای محرم وقتی از هیئت برمیگشت سینهاش قرمز بود؛ سؤال که میکردیم چرا اینقدر شدید سینه میزنی، میگفت عیب ندارد؛ اگر جهنم هم بروم، این قسمت بدنم نمیسوزد، چون به عشق امام حسین (ع) سینه زدهام.»
وظیفهام که تمام نشده است!
با آغاز جنگ تحمیلی، ابراهیم بیقرار رفتن به جبهه بود، اما پدر و مادر میگفتند صبر کند تا به سن قانونی برسد. او میگفت: «دیر میشود؛ عصر خمینی (ره) تمام میشود و جا میمانم. زمان امامحسین (ع) که نبودیم؛ نکند این زمان هم بگذرد و حسرت به دل بمانیم.»
سرانجام در هفدهسالگی رضایتشان را گرفت. شبی که پدر برگه اعزامش را امضا کرد، از خوشحالی در پوست نمیگنجید.
پس از ۲۵روز آموزش، همزمان با آزادی خرمشهر، زودتر به جبهه اعزام شد. سه ماه بیشتر در جبهه نبود، اما در همین مدت گاهی به کارخانه نخریسی تماس میگرفت و با ما صحبت میکرد. در آخرین تماس، وقتی گفت به مرخصی نمیآید، در پاسخ به تعجب خانواده گفت: «دورهام تمام شده، وظیفهام که تمام نشده! دو ماه از بیتالمال استفاده کردهام؛ برگردم بگویم فقط عکس گرفتم و آمدم؟ جواب خدا را چه بدهم؟ میمانم تا عملیات شود، بعد میآیم.»
عملیاتی که ابراهیم انتظارش را میکشید، عملیات رمضان در ۲۲ تیرماه۶۱ بود که نردبان عروجش شد؛ چندروز مانده به عملیات، دراثر موج انفجار مجروح و بستری شد؛ به همین دلیل فرمانده او را جزو گروههای اعزامی دوم یا سوم قرار داده بود، اما خودش اصرار کرد که جزو گروه اول و خطشکن باشد؛ بهاینترتیب همان ابتدا که عملیات لو رفت، زیر آتش دشمن در پاسگاه زید به شهادت رسید و باتوجهبه شرایط منطقه تا سالها بعد، امکان بازگرداندن پیکر او و همرزمانش فراهم نشد.
آرزوی گمنامی
شهیدقائمی که انگار از سرنوشت خود اطلاع داشت، پیش از اعزام بهنوعی برای خانواده مقدمهچینی کرده بود؛ خواهر شهید تعریف میکند: روزهای آخر که میخواست برود، به من گفت «سهچهار اتفاق برای من میافتد؛ یا شهید میشوم یا اسیر، یا جانباز و یا مفقود؛ هرکدام که شد، هوای پدر و مادرم را داشته باشید.»
من خندیدم و پرسیدم مفقود یعنی چه. گفت «یعنی اثری از آدم نمیماند و آرزوی من هم همین است که مثل حضرتزهرا (س) گمنام باشم.» همینطور هم شد؛ بنیاد شهید همان سال ۶۱ خبر داد که شهید شده ولی پیکرش را نمیتوان برگرداند. دراینبین مادر دلخوش بود که شهید نشده است و به همه میگفت دعا کنند برگردد؛ تا یک سال مدام در هلال احمر و سردخانهها سراغش را میگرفت یا وقتی رزمندهها برمیگشتند، به راهآهن میرفت، عکس ابراهیم را نشان میداد، شاید او را دیده یا خبری داشته باشند. کمکم متقاعد شد که شهید شده ولی چشمانتظار بازگشت پیکرش بود؛ پدر هم همیشه میگفت ابراهیم برمیگردد؛ یا خودش یا پیکرش. با هر زنگ در یا تلفن، دلمان میریخت و فکر میکردیم از ابراهیم خبری شده است.
خاکسپاری به عنوان شهید گمنام
سال۹۰ بالاخره پیکر شهید پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهیدگمنام در دانشگاه علامهطباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روزها خیلی اتفاقی نمونهDNA والدین هم ثبت و مقدمهای شد برای شناسایی نرگس تعریف میکند: «اوایل آذر۱۴۰۰ یک شب برادرم درحالیکه گریه میکرد با من تماس گرفت و خواست که به منزل پدر بروم؛ آنجا خبر داد که ابراهیم پیدا شده است ولی مادر خبر ندارد؛ همینطور که درگیر بحث بودیم که چطور به مادر بگوییم، مادر از مسجد برگشت و با دیدن نمایندگان دانشگاه علامهطباطبایی و بنیاد شهید که همراه با پرچم حرم امامحسین (ع) آمده بودند، خودش متوجه شد.
مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشگاه تعریف کرد که مدتها پیگیر حضور دو شهید در دانشگاه بود ولی موافقت نمیشد تا سال۹۰ که موافقت صورت گرفت و وقتی برای تحویل شهدا میرود، حس میکند دو شهید که کنار سالن هستند، صدایش میزنند و بااینکه آماده تحویل نبودند، اصرار میکند و همانها را به دانشگاه میآورد. پیش از تدفین نیز حاجقاسم آمده و به شهدا و قبرشان سر زده بود. نماینده رهبری در دانشگاه هم به مادر گفت که «با دستان خودم پسرت را در قبر گذاشتم و نماز و تلقین خواندم؛ راضی باشید و از شهید بخواهید شفاعتم کند.» به اینترتیب خانواده ابراهیم ۱۶ آذر۱۴۰۰ به عنوان مهمان ویژه در مراسم روز دانشجوی دانشگاه علامهطباطبایی حاضر شدند و بعد از ۳۹سال، قبر فرزندشان را در آغوش گرفتند.
خانواده ابراهیم ۱۶ آذر۱۴۰۰ به عنوان مهمان ویژه در مراسم روز دانشجوی دانشگاه علامهطباطبایی حاضر شدند
یک تصمیم بزرگ
خانواده شهیدقائمی با همه رنجی که از فراق فرزند کشیده بودند و شوقی که به دیدارش داشتند، در یک تصمیم بزرگ به ماندنش در جمع خانواده دانشگاه رضایت دادند و بدون او به مشهد برگشتند. خواهر شهید میگوید: مادر که حالا حدود هشتادسال دارد، آنقدر از پیداشدن پسر ارشدش خوشحال بود که راحت پذیرفت بماند ولی پدر خیلی دوست داشت ابراهیم را به مشهد برگردانیم؛ بااینحال من وقتی ارادت و دلبستگی دانشگاهیان را دیدم که برای امور مختلفشان به این شهدا پناه میبرند و معتقدند اگر حتی یکی از شهدا برود، دانشگاه بینور میشود، به پدر گفتم هم ابراهیم دوست داشت به دانشگاه برود، هم الان میبینیم که اهالی دانشگاه او را دوست دارند؛ او هنوز زنده است و اینجا دارد وظیفهاش را انجام میدهد، ارشاد و روشنگری میکند، اجازه دهید بماند و رسالتش را ادامه دهد. پدر هم بعد از این ماجرا و رؤیای صادقی که درباره ابراهیم دیده بود، درنهایت راضی شد.
روایت مریم قربانزاده نویسنده کتاب «گلستان ابراهیم» که درباره شهید محله سیسآباد است
از سیسآباد تا دانشگاه؛ شاهبیتهای یک منظومه ناتمام
همهچیز این کتاب، خانواده است. یک منظومه کامل، نه یک شاهبیت از یک قصیده غرا. مثل باقی کتابهایی که در دهدوازده سال اخیر نوشتهام. فقط شاهبیت را شرح ندادهام. کل کتاب شرح یک شاهکار است، بیحذف و نقص.
پدر، مادر، خواهر بزرگ و خواهر کوچک، برادر کوچک و برادر کوچکتر؛ هرکدام باید در جای خود بیاید و نقل ماجرا کند. از گذشته، از حال، از آینده.
پدری چوپان و کشاورز و باغدار و مادری رشتهبُر و نانپز و قرآنخوان. نان حلال پدر که حتی به خوردن علف کناره زمین همسایه توسط گوسفندانش، خط و نشان میکشد و دیگ محبت مادر که با گوجهها و باغ تره خودشان، از آش بیبی فاطمهزهرا (س) میجوشد و قابلمههای همسایهها را پر میکند.
ابراهیم اگر از کلاس پنجم در کارخانه نخریسی سر کار میرود، برای این است که بیکار و عاطل و باطل نباشد. ابراهیم نمیخواست برای خودش ثروتی جمع کند و اسباب دنیا بخرد تا خودش راحت باشد، میخواست پدرش آن قامت بلند را روی زمین خودش خم کند و زیر سایه درختان سیب و آلوی خودش، چرت نیمروزی بزند.
خانوادهای که همهچیزشان به جا بود؛ مسجد رفتنشان، کارکردنشان، سفره صلواتشان، پدربزرگ و مادربزرگ و بیبیصلواتیشان، کشیکدادنشان برای حفاظت از خرمنهای مردم، تظاهرات رفتن و به تشییع پیکر شهدا رفتن و باغداری و سبزیکاری و گوسفندداری و دوچرخهخریدن و بنّایی و دامادداری و بچهداری و هرکاری که لازم بود. نه از همنشینیهای شبانهشان زدند، نه از درد همسایه بیخبر بودند، نه از حال همدیگر.
این قسمت منظومه را از قلم نیندازم: محله و مسجدش. ابراهیم هرچه از تبیین و تحلیل لازم داشت از مسجد داشت. از همان مسجد صاحبالزمان (عج) روبهروی خانهشان که هنوز هست ولی جز برای نماز، باز نیست.
همان مسجد که این خانواده را از وقتی نهال کوچکی در سیسآباد بودند تا اکنون که با تقوتق صدای عصایشان روی موزاییکهای حیاطش میکوبند، به یاد دارد.
حالا که کتاب تمام شده و دست مادر شهید ابراهیم آن را متبرک نموده و پدر شهید ابراهیم، ما را در آرزوی دیدن کتاب لای انگشتهای لرزانش گذاشته و به دیدار پسرش رفته، میبینم این منظومه چندشاهبیت دارد، نه یکی. نوجوانی ابراهیم قائمی اگر به شهادت ختم نمیشد و راه جوانی و میانسالی را پیش میگرفت، او اکنون یکی از مردان نزدیک به سالخوردگی بود با چند فرزند و خانهای در جایی شاید غیر از سیسآباد.
همین الان هم خانهاش در جایی غیر از سیسآباد است؛ چندصدکیلومتر دورتر، در دانشگاه علامهطباطبایی تهران.
مادرش که روضهخوان است و بعد از مفقودشدن ابراهیم روضه علیاکبر (ع) نخوانده، در همان قبه شهدا بعداز سالها زیر لب برای دل خودش روضه علیاکبر را زمزمه کرده و پدرش دست سترگش را سایبان چشمهایش کرده تا با همین نوا، نجوا کند.
گلستان میتواند همهجا باشد اگر یک ابراهیم، نهال بنشاند. در زمین سههزارمتری پدرش در سیسآباد دهه ۵۰ یا در محوطه دانشگاهی در سده بعد.
* این گزارش یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۴ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ منتشر شده است.