سروهای نیلوفری نام کتابی است که محمدباقر جهانگیر فیضآبادی، از راویان برجسته دفاع مقدس مشهد برگرفته از روایتهای هممحلیها تألیف کرده است.
حاج محمد شادکام، پدر شهیدان جواد و محسن که ۸۵ بهار از زندگیاش میگذرد، بدون ترس از رژیم پهلوی با پسرانش در مسیر انقلاب همراه بود و همیشه به آنچه اعتقاد داشت، عمل میکردند.
بیبیکبری ثابتی، همسر شهید و آزاده سیاسی، محمدتقی مؤذنیزاده (شاپوری)، از بانوان فعال انقلاب اسلامی است که دوشادوش همسرش از هیچ تلاشی در کمک به تحقق انقلاب اسلامی دریغ نکرده است.
پسران شهید علی اشرف، همرزم او در خط مقدم بودند. محمد، غلامرضا و حسن در یک دوره چندساله همرزم و همراه پدر در مناطق عملیاتی بودند تا اینکه پدر به آرزوی همیشگی خودش یعنی شهادت رسید.
کمتر کسی باورش میشد، علیاکبر زوار، که نبوغ و استعدادش سرآمد بود، برای رزم عازم جبهه مقاومت ّشده باشد. اغلب اطرافیان معتقد بودند او به سوریه رفته تا از آنجا به کشورهای اروپایی پناهنده شود.
مهدی میرزایی وقتی به جبهه رفت، هنوز پشت لبش سبز نشده بود. اما هشتسال بعد، مردی تمامعیار بود که درکنار فرماندهانی چون قالیباف، چراغچی و... سرد و گرمها چشیدهبود.
جنگ با کسی سر شوخی نداشت، اما سیدمسعود ساداتشکوهی فرمانده دیدهبانی ادوات لشکر ۲۱ امامرضا (ع)، جانش را کف دستش گذاشت.
غروب پنجشنبهها در قسمتی از بهشت رضا که گلزار شهدا در آن واقع شده، بغضها برای زندههاست. هر وقت دلتان گرفت و عصر پنجشنبه گذرتان به بهشت شهدای مشهد افتاد سراجیها در حسینیه شهدا برنامهای برایتان چیدهاند که میتوانید از آن بهرهمند شوید.
آخرین سفر جانبازان دوچرخهسوار در ماه اخیر به کرمان بود که حضورشان با انفجارهای اخیر همزمان شد. آنها شاهدان عینی واقعه بودند و برای لحظاتی به دهه۶۰ و سالهای پرتبوتاب دوران دفاع مقدس سفر کردند.
احمد عابدیان تعریف میکند: شرایط به قدری حساس بود که دوستانمان که بر زمین میافتادند، فرصت نشستن بالای سرشان و گرفتن دستشان و وداع و وصیت نبود. هدف مهم بود؛ بازپسگیری مهران.
فرزندان حاجحسین غنچه از ۴ دهه مجاهدت پدرشان در راه حفظ انقلاب و نظام میگویند. او دوست و همراه همیشگی حاجقاسم بود که حتی بعداز بازنشستگی همپای رفیق قدیمیاش ماند و با اولین تماس او خودش را به دمشق رساند
«خدا لعنتشان کند؛ امروز در چهارراه شهدا چقدر خانمها را زیر تانک له کردهاند؛ دلم میسوزد.» آنطورکه صدیقهخانم به یاد میآورد این آخرین جمله شهید اصغر یعفور بود که ظهر روز یکشنبه، دهم دی ۵۷ به او گفت.
رمضانعلی وقت خداحافظی با دلگرمی بیوصفی گفت: «تا حالا مادرم زنده بود و نمیگذاشت که بروم، اما حالا تو قهرمان منی. از پس همهچیز برمیآیی. مملکت واجبتر از این خانه است.»
اکبر فلاح ساکن محله امامرضا (ع) از روزهای جنگ میگوید: آن زمان دغدغه شهادت یکدیگر را نداشتیم. این احساس وجود داشت که فردی که شهید میشود، برنده است.
کمتر کسی هست که ساکن بولوار وحدت و رضائیه باشد و سیدباقر عزیزی را نشناسد. شاید نه به اسم و فامیل و بیشتر بهعنوان سید چاییفروش.
با اینکه بهطورمعمول انتظار شهادت فرزند اسیرش میرفت، اما مادر در فاجعۀ جمعۀ خونین مکه توسط رژیم آلسعود به شهادت رسید. سیداصغر موسوی، فرزند ۵۴ سالۀ شهیده بیبیطاهره سروری ۳ سال پس ازشهادت مادر به وطن بازگشت.
سیدعلیرضا سجادی، مدرس حوزۀ علمیۀ مشهد است. پدرش شهید سیدعبدالکریم سجادی معروف به «سید بلوچستان»، به دست عوامل محلی مرتبط با داعش، درمقابل ورودی خانهاش به شهادت رسید.
۱۱ دیگ شله بار میگذارند و نهتنها در بین اهالی محل و دستههای هیئت توزیع میکنند که زائران پیاده اربعین نیز طعم این نذری بابرکت را میچشند.
کریم جشنی در نمایش رادیویی «یکتکه از ماه» داستان مقطعی از زندگی جهادگر شهیدمهندس محمد طرحچی را روایت میکند. شهید نخبۀ محلۀ «شهیدهاشمینژاد» که کمتر از او شنیدهایم.
۱۵۰ بسیجی حدود ۲۰۰-۳۰۰ کیلو خرما را روی دست گرفته، پیاده راه حرم را میپیمودند تا در طی این مسیر، خرماها را بین زائران پیاده حضرت (ع) توزیع کنند.