مادر رفت مکه تا دعا کند فرزندش از اسارت برگردد، اما خودش شهید شد
موضوع این گزارش موضوع جدیدی نیست. داستان رنج و محنت مادران و پدران این سرزمین که پس از سالها در حسرت دیدار فرزندانشان که در چنگال رژیم بعث عراق اسیر بودند، از دنیا رفتهاند، اما چندوچون این روایت با سایرین متفاوت است.
روایت مادری که از شوق دیدار فرزند به شوق دیدار خدا میرسد. آری، با اینکه بهطورمعمول انتظار شهادت فرزند اسیرش میرفت، اما مادر در فاجعۀ جمعۀ خونین مکه توسط رژیم آلسعود به شهادت رسید و فرزند که گرفتار بند بعثیها بود، به وطن بازگشت تا روایتگر خدمات، فداکاریها و بیقراریهای مادر باشد؛ بیقراریهایی که به بهانۀ وصال فرزند اسیرش شروع و به وصال خدا ختم شد.
سیداصغر موسوی، فرزند ۵۴ سالۀ شهیده بیبیطاهره سروری که ۳ سال پس ازشهادت مادر با ۴۰ درصد جانبازی و تحمل هفت سال رنج اسارت، به وطن بازگشته است.
او حین نگارش خاطرات اسارت، خیلی اتفاقی با دیدن کتاب شهدای زن که مادرش در آن معرفی شده، نگارش خاطرات خودش را متوقف و تصمیم به گردآوری زندگینامۀ مادر میگیرد که حدود ۱۵ سال طول میکشد و حالا حاصل زحماتش درقالب خاطرات اسارت و زندگینامۀ مادر، هر یک در قالب بیش از ۲۰۰ صفحه آمادۀ انتشار است.
در ایام سالگرد فاجعۀ خونین مکه و نیز بازگشت آزادگان به میهن، ساعاتی بااو همراه میشویم تا فرازهایی از این خاطرات را بشنویم.
عسل شهادت، هدیۀ فرزند به مادر
آقای موسوی با روزهای منتهی به شهادت مادر شروع میکند و میگوید: «یک روز صبح دلش خیلی هوای مرا کرده بود و از طرفی از بس جلوی همسر و فرزندان از دلتنگیاش گفته و گریه کرده بود، دیگر دوست نداشت آنها را بیش از این برنجاند، لذا از پدر اجازه گرفت به حرم امامرضا (ع) برود.
درحرم، آزادی تمام اسیران را از امام هشتم (ع) درخواست میکند و با گریه وناله میخواهد خدا صبرو تحملش بدهد. درحالیکه سوزوگداز ازاعماق قلبش زبانه میکشد و حتی زائران هم با او همنوا شدهاند، یکی از همسایگان میرسد و او را بلند میکندو به خانه برمیگرداند و همان شب رؤیای سرنوشتساز زندگیاش را در خواب میبیند.
خواب دید مجلسی در منزل گرفته شده و همۀ اقوام و دوستان هستند. در همین بین، سقف خانه به حالت کشویی (مثل پنجرههای آلمینیومیمنازل که کشویی باز میشود)، باز شده و پرندهای پروازکنان از آسمان به پایین فرودآمد وکف اتاق نشست. جلوتر که رفت، متوجه شد پسرش اصغر است.
سریع جلو رفت، فرزند را در آغوش کشیدو از او خواست که دیگر برنگردد. ناگهان نگاهش به دست راست اصغرش افتاد که یک دیس دستش گرفته بود.
پرسید این ظرف چیست؟ پاسخ دادم: عسلشهادت. پرسید چرا رنگش قرمز است؟ گفتم خب عسل شهادت رنگش قرمز است. پرسید برای کی آوردهای؟ گفتم برای شما که بخورید و ظرف را به مادر دادم ورفتم».
آقای موسوی ادامه میدهد: «مادر که تصور کرده بود تعبیر خوابش، شهادت من است، پریشان از خواب میپرد و میگوید، اصغرم به آسمانها پرواز کرد. اصلا معلوم نیست چطوری او را کشتند. من دیگر پسری بهنام اصغر ندارم. خدایا چرا پسرم را کشتند؟ مگر او چکار کرده بود؟ هوا که روشن میشود، از پدرم اجازه میگیرد که به حرممطهر برود.
همراه دوست صمیمیاش به حرم میرود. آنهاپشت پنجرۀ فولاد مشغول رازونیاز هستند که مادر یکدفعه آرام میشود وشروع میکند به خندیدن وخوشحالیکردن.
دوستش میگوید بیبیجان، چه شده؟ چرا میخندی؟ مادر میگوید الان چیزی را فهمیدم که هرکس وقتی بداند، خوشحال میشود. دوستش با شگفتی میپرسد چه فهمیدی بیبیجان؟ میگوید هماکنون متوجه شدم که من شهید میشوم. میپرسد چطور؟ و مادر جریان خواب دیشب را که حالا تعبیرش را فهمیده بود، برایش توضیح میدهد».
مادر که تصور کرده بود تعبیر خوابش، شهادت من است، پریشان از خواب میپرد و میگوید، اصغرم به آسمانها پرواز کرد
حجی که نردبان عروج شد
مادر از آن روز به بعد خوشحال و خندان به همه خبر شهادتش را میدهد و سفارش بچههایش را میکند تا اینکه بنیادشهید اعلام میکند قصد دارد سال ۱۳۶۶، والدین شهدا و اسرا را به مکۀ معظمه ببرد.
باشنیدن این خبر به دلش میافتد که هجرت الی ا...، از همان مکان است. وقتی اطرافیان باتعجب از او میپرسند چطور ممکن است یک زن و فردی عادی شهید شود؟
میگوید، وقتی خدا بخواهد هر کاری انجام میشود ومن به حرفم یقین دارم. یک روز دخترها دور مادر نشستند تا مادر خوابی را که جدیداً دیده بود، تعریف کند. مادر برایشان میگوید: «دختران گلم، من خواب دیدم که خانه روی سر پدرتان خراب شده و پدرتان زیر سنگ و کلوخ خانه مانده است.
هرچند تعبیرش معلوم است، ولی از شما میخواهم که اگر پدرتان تنها از این سفر برگشت، جلویش زیاد گریه و آه و فغان نکنید. عزیزان من، از شما میخواهم که من را حلال کنید؛ چون برای تربیت اسلامیشما خیلیوقتها سختگیری کردهام».
روز حرکت، مادر یکییکی بدرقهکنندگان را به خلوت میبرد و سفارشات لازم را میکند و از اینکه این سفر بیبازگشت است، میگوید. کاروان مادر اولمکه بود و بعداز اعمال حج تمتع، به مدینه میرفت.
وقتی کاروان به هتل میرسد، مادر که میبیند کاروان میخواهد تا صبح برای زیارت خانۀ خدا صبر کند، بههمراه چند خانم دیگر و بااجازۀ همسر راهی زیارت میشود؛ مثل یک جوان پرانرژی قدم برمیدارد و همه را وادار به دویدن میکندتا اینکه قدم دربیتا... الحرام میگذارد وچشمش به بیتالعتیق میافتد؛ مات ومتحیر میشود و عظمت خانۀ خدا او را محو خودش میکند.
به سجده میافتد و از اینکه توفیق زیارت یافته است، خدا را شکر میکند و آرزویش را اینگونه بیان میکند: «خدای من، ازتو درخواست دارم که شهادت را که بهترین مرگ باعزت است، نصیبم گردانی؛ چراکه این دنیا ارزش ماندن ندارد.
اگر زودتر شهیدم کنی و روحم را به پرواز درآوری، میتوانم به اصغرم که در اسارت است، سربزنم».

اگر زنده ماندم، خدا توانایی انجام اعمال را میدهد
موقع خوردن صبحانه، تا همکاروانیها فهمیدند مادر دیشب با تعدادی به زیارت خانۀ خدا رفته است، به او گفتند: «شما که تازه حالت خوب شده است، چرا استراحت نکردی؟ مگر نگفتی دکتر از تحرک بیموقع و زیاد منعت کرده است؟
مگر نمیخواهی وقت اعمال واجب، کمیجان داشته باشی؟» و مادر قاطعانه پاسخ میدهد: «تا آن زمان کی مرده و کی زندهست. اگر من زنده ماندم، خدا همان زمان به من توانایی خواهد داد».
بعد از صرف صبحانه، مادر به اتاق میرود تا استراحت کند، اما بین خواب وبیداری که متوجه حرکت کاروان بهسمت حرم میشود، فوراً خود را به اتوبوس میرساند.
پدرم میگوید: «شما که شب تا بعد از نماز صبح آنجا بودی». مادر پاسخ میدهد: «این دفعه با شما میخواهم بیایم». در مسیر، مادر از پشت شیشه بیرون را تماشا کرده که ناگهان نقطهای توجهش را جلب میکند.
در همان لحظه، رنگ رخسارش گلگون میشود و زیر لب ذکر میگوید. پدر که متوجه این حالت او شده علت را جویا میشود و مادر میگوید: «این منطقه به نظرم خیلی آشناست و بسیار آرامبخش».
پدر از رئیس کاروان میپرسد: «اینجا کجاست که همسرم را اینقدر مسرور کرده است؟» و پاسخ میشنود: «قبر حضرت خدیجه (س) و شعب ابیطالب». مادر بلافاصله میگوید: «دیشب هم که به این منطقه رسیدم مثل الان حس خوبی داشتم. نکند در این مکان اعلام برائت از مشرکین انجام میشود؟» و رئیس کاروان حرفش را تأیید میکند.
مادر خطاب به پدر ادامه میدهد: «دوست داشتم امروز تظاهرات اعلامبرائت از مشرکین انجام شود و من در اول صف اعلام بیزاریام را از مشرکین با فریاد ا... اکبر ابراز کنم».
به هتل هم که رسیدند، مادر با همسفرانش شوخی میکرد وبه آنان میگفت فردا روز موعود است که همۀ مسلمین با اتحادشان به دشمنان اسلام نشان خواهند داد که مسلمانان زیر بار زور نخواهند رفت.
شب وداع
همان شب، پدر که دنبال مادر میگردد، او را روی پشتبام پیدا میکند؛ درحالیکه به خیابانهای محل تظاهرات اعلام برائت خیره شده است. میپرسد: «اینجا چه میکنی؟»
مادر میگوید: «فکر میکنم فردا به میعادگاهم نزدیک میشوم. دلم گواهی میدهدکه امشب شب آخر زندگی من است. به همین خاطر آمدم بالای بلندی تا به مرگ نزدیکتر باشم؛ چون وقتی انسان میمیرد روحش در بلندیها به پرواز درمیآید.
همسرم، فرزندمان اسیر شد و ما بهخاطر او به مکه آورده شدیم. این برای من سخت است که او در زندانهای مخوف دشمن بعثی زیر شکنجه باشد وما در اینجا راحت زندگی کنیم من از این زندگی خسته شدهام. دلم میخواهد طبق خوابی که دیدم، هرچهزودتر شهید شوم». بعدهم از پدر حلالیت میطلبد و میخواهد که اجازه دهد در تظاهرات فردا شرکت کند.
کشتار وحشیانه
فردا با اینکه پلیس و نیروهای ارتش عربستان مردم را محاصره کرده بودند، هیچکس به آنان توجهی نداشت که ناگهان نیروهای انتظامیبه آنان حملهور شدند و همه را به خاک و خون کشیدند.
عدهای از نیروهایورزیدۀ انتظامی به میان جمعیت هجوم بردند و بهوسیله باتومهای برقی به سر وصورت زائران میکوبیدند. در همین بین، مادر هم با ضربۀ باتوم برقی که به صورتش اصابت میکند، چندمتری به عقب پرتاب میشود و پیکر پاکش نیمهجان کف خیابان داغ میافتد.
مردم از ترس مأموران متواری میشوند، اما ناگهان گروه دیگری از مأموران امنیتی آلسعود از روبهرو حمله میکنند. جمعیت به عقب برمیگرددو از روی پیکر نیمهجان زائران افتادهبرزمین عبور میکند.
با لگدمالشدن مجروحان، عدهای به فیض عظمای شهادت میرسند. حتی مردم عادی عربستان هم وقتی دیدند نیروهای نظامیکشورشان بیحسابوکتاب زائران را به خاک وخون میکشند وبه کسی رحم نمیکنند، با مأموران همدست شدند واز روی پشتبامها وتراس خانههایشان هر وسیلۀ سنگین و خطرناکی را که داشتند، بر سر مردمانداختند.
از تیرآهنهای نیممتری نوکتیز گرفته تا سنگ و بلوکههای ساختمانی و بشکههای ۲۰۰ لیتری پر از سنگ و تکههای آهن وشیشه. در این میان، پدر هم از ضربات بیامان دشمن بینصیب نمیماند و با لگدی به زمین میافتد، اما بازحمت زیادخود را به هتل میرساند.
صبح فردا پسرخالهام، حاجآقای شریفی برای خبرگیری از خالهاش و پدرم به هتل مراجعه میکند و سراغ رئیس کاروان میرود و از شهادت مادر مطلع میشود. باوجوداین، به پدر چیزی نمیگویند تا بتواند اعمال حج را انجام دهد.
پدر بعد از انجام اعمال، متوجه شهادت همسرش شده و بسیار متأثر و بیتاب میشود. او میگوید: «نه من، بلکه هیچکس باور نداشت که بیبی شهید شود. فقط بچههای کوچک حرفهایم را باور داشتند؛ چراکه آنان ازهمه پاکتربودند».

حالوهوای فرزند دربند؛ همزمان با شهادت مادر
همزمان با شهادت مادر، فرزندش آقای موسوی نیز که در اسارت رژیم بعث عراق بود، بر اثر رابطۀ عاطفی مادرفرزندی، از ظهر روز جمعه خونین مکه، حالش بد میشود و نگرانی تمام وجودش را فرامیگیرد.
همینطور با خود مشغول است و شب هم با همان حال به خواب میرود، اما نزدیک اذان صبح در رؤیا میبیند که یکی از دندانهای کرسیاش افتاده است.
چون میداند تعبیر خوابش این است که یک نفر از بزرگان خانواده فوت کرده است، خوابش را برای دوستان نزدیکش تعریف میکند که همه حدسش را ردمیکنند، اما او که یقین کامل به تعبیر خوابش دارد، آرام و قرار ندارد.
آقای موسوی دراینباره میگوید: «رفقا که متوجه حالم شدند، دوروبرم را گرفتند تا مرا از آن حال خارج کنند، ولی من انگار هیچکس را کنارم نمیدیدم. شب فرارسید و حالم رفتهرفته بدتر شد.
تا اینکه اواخر شب، خواب به چشمم فشار آورد و چرتی زدم؛ امابا فریادی از خواب بیدار شدم. بچهها گفتند، بلند شو وضویی بساز واز خدا طلب صبر و تحمل کن.
خواستم بلند شوم، اما پاهایم قدرت نداشت. گفتم دست خودم نیست؛ به من الهام شده که پدر یا مادرم از دار دنیا رفتهاند وبهنظرم معمولی فوت نکرده باشند. حتی صبح که برای آمارگیری باید به حیات اردوگاه میرفتیم، پاهایم همچنان بیحس بود و حتی با لگدهای افسر عراقی هم خوب نشد.
صبح روز ۵ مرداد ۶۶ اخبار و روزنامۀ عراق اعلام کرد «در عربستان سعودی بین نیروهای مسلح دولتی و حجاج درگیری ایجاد شده وتعدادی کشته ومجروح شدهاند»؛ اما، چون به من نگفته بودند پدر و مادرم عازم مکه شدهاند، نمیتوانستم گمان کنم که پدر و مادرم در آن صحنه بودهاندولی مکرراً اخبار را دنبالمیکردم».
آقای موسوی ادامه میدهد: «چند روز بعد از بدحالیام که صلیب سرخ آمد، نامهای برای خانواده نوشتم و گفتم اگر برای پدر یا مادر اتفاقی افتاده است به من خبر دهید.
جواب نامه سریعتر از همیشه به دستم رسید که نوشته بودند حال همه خوب است و پدر ومادر هم خوباند؛ نگران نباش. اما ته دلم جواب نامه را قبول نکردم.
دوستان دورم جمع شدند و گفتندنگفتیم بیمورد فکر کردی، خودت را داغون کردی، تو خودت میدانی وقتی کسی از خانوادهمان فوت کند سریع در نامه به ما خبر میدهند. با حرفهای رفقا کمیدلم تسکین پیداکرد و از آن روز به بعد حالم رفتهرفته بهتر شد».