انقلاب - صفحه 9

محمدرضا حافظ‌نیا متولد‌۱۳۳۴ بیرجند، لیسانس رشته جغرافیای طبیعی، در سال‌۵۶ می‌شود فرمانده یکی از دسته‌های تانک لشکر خراسان. روحیه انقلابی او، اما تاب حضور در این فضا و تحمل رنج‌های مردم را ندارد.
«مهری زارع» نوجوانی بود که در دوازده‌سالگی، کلمه «شهید» را به نام خانوادگی‌اش الصاق کرد، او ۹ دی ۵۷ در راهپیمایی‌های مشهد در راه نجات دوستش شهید شد.
چادر الهه بین چرخ‌های تانک گیر کرده بود و او را تا مسافتی با خودش می‌کشاند. مریم هم داخل جوی آب افتاده و دست‌وپایش شکسته بود. الهه چندروز بعد شهید شد.
میدان ده‌دی فعلی به‌خاطر نزدیکی به پادگان بیشتر درخطر بود. معمولا تانک‌های کوچکی که به «اسکورپین» معروف بودند، برای خاموش‌کردن اعتراض‌ها و ایجاد رعب و وحشت در مردم، حوالی میدان مستقر بود.
دکتر محمود واعظی می‌گوید: اگر امروز من از دوجا دکترای علوم قرآنی دارم، مدیون همان خودکار سبز چهل سال پیش هستم که در یک جلسه محفلی گرفته‌ام.
مهدی خسروی پس از پیروزی انقلاب اسلامی اقدام به تشکیل «جامعه هیئت‌های مذهبی شهرستان مشهد» می‌کند. او امروز عضو هیئت موسس، امنا، مدیر و دبیر اجرایی این جامعه است.
محمد حشمتیان، دندان‌پزشک تجربی مشهدی، در روز ورود امام خمینی (ره) به ایران، پای تلویزیون، چیزی را می‌بیند که شاید فقط توجه یک دندان‌پزشک به آن جلب شود.
حجت‌الاسلام محمد پورمحمدی که در جریان حمله به مدرسه فیضیه مجروح می‌شود تعریف می‌کند: در بیمارستان یکی از من خواست که پیراهن خونی‌ام را به قیمت ۲۵‌تومان به او بدهم تا برای یادگاری نگهدارد.
درست پس از روز خاک‌سپاری همسر، بی‌بی‌مریم نیز در حالی که با کمک برادرانش، توانست اشهدش را بگوید، با جاری شدن «الله اکبر» بر لبانش، نزد همسر و فرزند شهیدش شتافت.
علی‌اصغر نعیم‌آبادی سال 57 جوانی ۲۴ ساله بوده که به عکاسی و فیلم‌برداری علاقه بسیار داشته و وقتی در تجمعات مردمی حاضر می‌شده، دوربینش نیز همراهش باشد.
سبحان ایراندوست، ارتشی محکوم به اعدامی است که در چندقدمی مرگ، خبر یک آزادی بزرگ، او را از اسارت چندساله ساواک نجات داد تا او ۲۱ بهمن ۵۷، را هیچ‌وقت فراموش نکند.
نبض شاعری محمدعلی روحانی‌نژاد در ۸۲ سالگی هم می‌زند. او اشعاری در قالب مناجات، هشدار، موعظه و مدح و ثنای رسول اکرم و ائمه اطهار سروده است و سال ۱۳۸۵ آنها را در قالب کتابی به چاپ رسانده است.
روایتی از زندگی جانباز غلامحسین صفایی، شهید زنده و صاحب نشان مشهد الرضا (ع) که بعد از پایان جنگ همچنان در مسیر انقلاب است.
حسین ارشادی عکاس و گرد آورنده عکس‌های این آلبوم است که شاید لحظه‌های کمتر‌دیده‌شده یا اصلا دیده‌نشده از دلیری‌های انقلابی‌ها باشد.
۱۸ آذر سال ۱۳۵۷ به میدان جلوی شهرداری رسیدیم که ملاحظه شد مجسمه رضاشاه که مدت چهل سال در میدان، سوار بر اسب همچنان استوار بود، با همه استحکامش همچون موم، به دست مردم خرد شد.
غلامحسین لورزئی ارتشی زمان شاه است که مسئول حفظ امنیت نقاط حساسی می‌شود؛ از جمله صدا و سیما و باغ ملک‌آباد که محل اقامت شاه و خانواده‌اش در زمان آمدن به مشهد بوده است.
سیدعلی‌اکبر مستعلی می‌گوید: چند کاسب همدل بودیم که سرگروهی به نام آقای چاووشی داشتیم. هر‌زمان که او می‌خواست به راهپیمایی برود، خبرمان می‌کرد. مغازه‌ام را می‌بستیم و همگی راهی می‌شدیم.
حاج محمد شادکام، پدر شهیدان جواد و محسن که ۸۵ بهار از زندگی‌اش می‌گذرد، بدون ترس از رژیم پهلوی با پسرانش در مسیر انقلاب همراه بود و همیشه به آنچه اعتقاد داشت، عمل می‌کردند.
محمود خادم‌الخمسه می‌گوید: یک‌ربع به غروب آفتاب بود و هنوز نماز ظهر را نخوانده بودیم و دنبال امام (ره) می‌دویدیم. بعد فهمیدیم امام (ره) رفته‌اند به مدرسه علوی.
«حاجی‌گلابچی» در ساخت و پاگیری این مسجد نقشی جدی داشته است تا در روز‌های انقلابی سال ۱۳۵۷ مسجد شجره اصلی‌ترین پایگاه انقلابی مردم محدوده باشد.