این آتشسوزی بزرگ با کمک لشکر خراسان و مأموران شهربانی و شهرداری اطفا شد ولی از سینما جز خاکستر چیزی باقی نماند و خسارت میلیون ریالی به مالکش تحمیل کرد.
در بسیاری از عکسهای برجامانده از روزهای اوجگیری انقلاباسلامی در مشهد، میتوان تصویر آیتالله شیرازی را در صف نخست راهپیمایی و در میان علمای مبارز مشهد دید.
غلامرضا کاملان رضائیان، گلفروش خیابان سرخس قسمتی از مغازهاش را به موزه دفاع مقدس تبدیل کرده است.به پشت پیشخوان این گلفروشی که میرسی، ناگاه چشمهایت میرود به تماشای خاکریزهای جبهه و جنگ.
هرکس به مغازهاش میآمد، احمدآقا میگفت: «چی میخوای دایی جان؟» به همین خاطر همه اهالی او را «دایی» صدا میکردهاند و شهید احمد رستگارمقدم به همین نام شهره بود.
خانواده شعبانیفر دو فرزند و داماد خود را تقدیم انقلاب کردهاند، در این بین محمد افتخاری، نقش مهمی در مبارزات انقلابی محله رضاشهر داشته است و همین هم سبب میشود پدرزن خودش دامادش را انتخاب کند.
حسین عرب طی هشتسال و چهارماه اسارات، زبانهای انگلیسی و عربی را از برخی از اسرا آموخته و سپس خود در نقش معلم آنها را به سایر اسرا درس داده است.
رمضان رمضانی میگوید: قدیم بوریابافی رونق خوبی داشت. آن روزها هنوز سدی روی رودخانه هیرمند نبود و اطراف مشهد نیزارهای فراوانی پیدا میشد که ماده اولیه کاروکسب را در اختیارمان قرار میداد.
برادر شهید جواد اسماعیلپورطرقی میگوید: شنیدهایم هنگامی که نیروهای امدادی قصد داشتند برادرم را که تیر خورده بود به عقب برگردانند، اصرار میکند که اول دیگر مجروحان را ببرند.
فاطمه سلطانفریمانیسپهر میگوید: قدیم رسم بود دخترها وقتی که مدرک کلاس ششم خود را میگرفتند، دو سال دوره فراگیری خیاطی میگذراندند و بعد هم ازدواج میکردند، اما من خلاف این قانون عمل کردم.
احمدمهدی حقیقیراد معلم بازنشسته میگوید: یک روز سرهنگی با چند سرباز وارد هنرستان شد. سرهنگ مستقیم به سمت دفتر هنرستان آمد و با عصبانیت به سربازها دستورداد که مدیر را دستگیرکنند. اما معلمها مانع کار شدند.
حسن محمودآبادی که برادرش در چهارده سالگی شهید شد میگوید: مردم حرفهای زیادی درباره شهدای حادثه دی خونین مشهد میزدند. یکی میگفت: برای اینکه این عمال پلید شاه، رد پای جنایتهای خود را پاک کنند، جسد آنها را در چاههای حاشیه شهر انداخته و رویشان خاک ریختهاند.
محمدرضا آخوندقرقی خاطرات زیادی از دل زمین دارد. او سالهای زیادی از عمرش را در دل زمین بوده و از ۸ سالگی که کشاورزی را آغاز کرده با زمین دوست شده است.
علیاکبر جلالی درباره همبستگی مردم و نیروی هوایی در ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۷ میگوید: تمام پرسنل نیروی هوایی مستقر در ایستگاه رادار مشهد، حرکت میکردیم. ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر میشدیم. در طی مسیر با تشویقها و کفزدنهای مردم مواجه شدیم بهویژه در خیابان خسروی.
حسن دلیرباغستانی میگوید: پیرمرد را بهخاطر سنوسالش، از حضور در عملیات منع کردم، اما خیلی اصرار کرد و سرانجام اجازه دادم. رفت و با دست پر هم برگشت. او تلویزیون رنگی جاسم، خویشاوند صدام را با خودش آورد.
مادر شهید قائمی هنوز هم لباسهای پسرش را درون ساکی که همراه همیشگی راه مشهد-کرمانشاهش بود، نگه میدارد. لباسهایش بعد از گذشت ۳۰ سال هنوز نو و اتوکشیده است.
اهالی، حاجمحمدحسین عباسی را به نام «آچارفرانسه»، «کارراهانداز» یا «آمبولانس محله» میشناسند. در دورهای که جادههای خاکی چهاربرج هنوز رنگ ماشین به خودش ندیده بوده، چهارچرخی داشت تا به دادِ درراهماندهها و مریضدارها برسد.
تانکهای رژیم برای مقابلهبا جمعیت، آماده تیراندازی بودند. من و مادرم پا به فرار گذاشتیم. بعداز دویدن در چند خیابان، ناگهان دیدیم در یکی از کوچههای اطراف حرم به نام «آسیابان» هستیم. درِ بیشتر خانهها برای پناه دادن به مردم مبارز، باز بود.
اولین تابلوی نقاشی امام خمینی به دست مرتضی روحانیمشهدی کشیده شده است، هنرمندی که از حرفه آهنگری آغاز کرده و بعدها در مغازه تابلوسازی، نقاشی را یاد میگیرد.
ساختمان جهاد قبلاز انقلاب دراختیار سازمان شیر و خورشید بود و مراسم پیشاهنگی در آن برگزار میشد؛ اما بعد از جنگ یاد ۶۱ هزار اعزام به جبهه، ۶۴۹ جانباز و ۵۴ آزاده را در خود ثبت کرد و معراج ۳۱۲ شهید خراسان رضوی شد.
مسجدالرضا (ع) در خیابان ملکالشعرای بهار تا قبلاز سال ۱۳۴۷، متعلقبه فردی معروف به «هوشنگ نقاش» بود. اهالی محله بارها به او پیشنهاد خرید خانه و مغازهاش را داده بودند، اما قبول نمیکرد.