دستاوردهای حجتالاسلام نوروزی در ۱۰ سال اسارت
گاهی آدمها سختیها و خطرات را به فرصت تبدیل میکنند، درست مانند حجت الاسلام والمسلمین حسن نوروزی که ۱۰ سال اسارتش را به طلاییترین روزهای زندگی اش تبدیل کرد. بهترین دوران عمرش، یعنی از بیست تا سی سالگی، در چهاردیواری زندانهای «رمادیه» و «موصل» برای او حکم کلاس درس را داشت. هم آموزش میداد و هم آموزش میدید.
به گفته خودش، روزی هفده کلاس آموزشی داشت و در این مدت هفت زبان زنده دنیا و لهجههای متفاوت ایرانی را یاد گرفت. حسن آقا از این ۱۰ سال به عنوان بهترین سالهای زندگی اش یاد میکند و میگوید: «همه چیز نظم داشت و یکسره درحال آموزش دیدن بودیم.»
وقتی میپرسیم یعنی شکنجه نشدید؟ با تبسمی تلخ جواب میدهد: «اسیر بودیم؛ میهمانی که نرفته بودیم! کتک و شکنجه چاشنی اسارت است.»
از کوچه زردی تا افقهای دور
کوچه زردی در محله صاحب الزمان(عج) برای خیلیها روی نقشه مشهد فقط یک نام است، اما برای حسن نوروزی، آغاز زندگی است؛ جایی که سال ۱۳۳۹ در آن به دنیا آمد. وقتی با او در مسجد همین محله به گفتوگو مینشینیم، انگار زمان برایش متوقف نشده، بلکه خاطرات در لایههای مختلف حافظه اش میچرخد و بدون وقفه از همان ابتدا آنها را تعریف میکند.
او میگوید: چهار پنج سال بیشتر نداشتم که همراه پدربزرگ و داییام که روحانی بودند، به مسجد احمدی میرفتم و آنجا مکبر بودم. شش سالگی به مدرسه کاظمیه حاجی عابدزاده رفتم و بعد از پنج سال درس خواندن آزمون دادم و در کلاس ششم فرهنگ قبول شدم.
حضور در کلاسهای حاج آقا عابدزاده او را به حوزه علمیه کشاند. سال ۱۳۵۰، وارد حوزه علمیه در پایین خیابان شد. ۱۳۵۶ به مدرسه بعثت آیت الله مروارید رفت و ضمن درس خواندن تدریس هم میکرد. حاج آقا نوروزی ادامه میدهد: در مشهد، پای درس رهبرشهید و شهید هاشمی نژاد مینشستم. این درسها فقط فقه و اصول نبود، اول انقلاب درس مقاومت و ایستادگی را از آنها یادگرفتم. حین انجام فعالیتهای انقلابی توسط ساواک دستگیر شدم و مدتی در زندان وکیل آباد بودم. انقلاب که پیروز شد، سال ۱۳۵۸ به شهر قم و مدرسه بعثه آیت الله مرعشی رفتم. پای درس علمایی همچون آیت الله فاضل لنکرانی، آیت الله مظاهری، آیت الله احمد بهشتی نشستم.
فرماندهی شهری که سقوط کرد
این طلبه جوان، همان سال با دفتر تبلیغات حوزه قم هم همکاری میکرد. حدود شهریورماه برای ۱۰ روز او را به همراه تعدادی طلبه برای تبلیغات به قصر شیرین فرستادند. اما آنها را به مدت چهارماه نگه داشتند. تعریف میکند: به قم که برگشتیم، متوجه شدیم آیت الله موحدی قمی، رئیس دادگاه انقلاب سرپل ذهاب، اسلام آباد و قصر شیرین شده است. او به من پیشنهاد کرد که مسئولیت دادگاه انقلاب اسلامی قصر شیرین را قبول کنم. من هم پذیرفتم و کارم را در آنجا آغاز کردم.
نوروزی که آن زمان بیست سال هم نداشت، تمام تلاشش را میکرد تا بتواند به مردم خدمت کند. میگوید: شهریور ۱۳۵۹ درگیری عراق و ایران شدت گرفت. عراقیها به برخی از پاسگاههای ما حمله کردند. ۴ مهر قصر شیرین سقوط کرد. شهر از هم پاشیده بود. من فرماندهی شهر را برعهده گرفتم. عراقیها دنبال من میگشتند و مخفی شدم. آن زمان به اسم شیخ حسن شریعت الاسلام معروف بودم.
او ادامه میدهد: روز اولی که شهر را گرفتند، عراقیها به زبانهای کردی، عربی و فارسی گفتند اگر میخواهید، مغازه هایتان را باز کنید؛ ما میخواهیم تهران را بگیریم، به شما کار نداریم. اما بعد از اینکه در خرمشهر و سوسنگرد موفق نشدند، اعلام کردند شهر نظامی است؛ هر که میخواهد برود ایران یا عراق آزاد است. خانوادهها را به سمت ایران فرستادیم. بعد از آن خودم به همراه یکی از دوستانم که اهل قصر شیرین بود، از قسمت قرنطینه عبور کردیم تا به سمت ایران بیاییم.
بازی مرگ و زندگی
داستان اسارت او، شبیه برخی فیلم هاست. خودش تعریف میکند: با یکی از دوستانم از قسمت قرنطینه قصر شیرین، به آب زدیم تا به سمت ایران بیاییم. عراقیها در طول مسیر پایگاههای مختلفی داشتند. چند جا ما را نگه میداشتند و از کسب و کارمان در قصر شیرین میپرسیدند. همه جا میگفتم ما چوپان هستیم. دوستم رو به من کرد و گفت «شما که آدم شجاعی هستید، چرا میگویید چوپان؛ بگویید معلم هستم.»
همه جا میگفتم ما چوپان هستیم. دوستم رو به من کرد و گفت شما که آدم شجاعی هستید، بگویید معلم هستم
دست بر قضا ماشین جیپی به کنارشان میرسد و سرهنگ عراقی از آنها میخواهد خودشان را معرفی کنند. دوستش بی احتیاطی میکند و میگوید من دکان دارم و این معلم است. عراقیها به خاطر محاسنش به حاج حسن شک میکنند و میگویند تو پاسدار هستی. اما حاج حسن میگوید که معلم کودکستان است. از اینجا فصل تازه زندگی حاج حسن شروع میشود و او را به قصر شیرین برمی گردانند. ابتدا در خانقین زندانی میشود و بعد هم او را به بغداد میبرند.
ابوقریب، جایی که زمان میایستد
شهر بعقوبه استان دیاله اولین جایی است که او طعم تلخ تنهایی و زندان را چشید. پانزده روز در سلول انفرادی بود، بعد هم یک پاسدار و یک جهادی را به سلولش بردند. پس از چند روز او را به زندان ابوقریب بغداد و بعد اردوگاه رمادیه، اولین اردوگاه جنگی در شرق عراق، منتقل کردند.
حجت الاسلام والمسلمین نوروزی در اردوگاه خودش را سهراب چنگیزی معرفی و تأکید کرد که در قصر شیرین معلم بوده است. همان یکی دو روز اول از صلیب سرخ آمدند و نامش را نوشتند. حالا دیگر او رسما اسیر بود.
مصیب ۹ سال داشت که من اسیر شدم و حالا جوان نوزده سالهای مقابلم ایستاده بود
ماههای اول مصادف شده بود با دهه اول محرم. او در آسایشگاه نوحه میخواند و لابه لای نوحه ها، کنایههایی به صدام میزد. عرب زبانهای اردوگاه این را فهمیدند و گزارش دادند. میگوید: عراقیها آمدند و حسابی مرا کتک زدند. گفتند نانِ صدام را میخوری و علیه او حرف میزنی؟
دانشگاه مخفی در دل جهنم
از نگاه حاج آقا نوروزی، بهترین بخش زندگی اش، فعالیتهای علمی او در قلب تاریک زندانهای عراق است. او که تشنه آموختن بود، به همراه دوستانش زندان را به دانشگاه تبدیل کرد. تعریف میکند: اسرا بیکار بودند. ما درخواست قرآن کردیم. فقط جزء آخر قرآن را آوردند. شروع کردم به آموزش صرف، نحو و ادبیات عرب، سوره به سوره قرآن را آموزش میدادم. آموزش جزء ۳۰ قرآن رو به آخر بود که یک کامیون کتاب از سوی سازمان ملل برای ما آوردند.
در میان آنها کتابی بود به نام جامعه دروس عربیه که در دانشگاه بیروت تدریس میشد. همان را برداشتم. از ترس اینکه کتاب را از من نگیرند در شکاف دیوار پنهان کردم. برگه برگه میآوردم و به دو نفر درس میدادم، آنها هم به دو نفر دیگر. عراقیها اجازه برگزاری کلاس درس را به ما نمیدادند. وقتی عراقیها میآمدند، بچهها میگفتند؛ قرمز! همه سریع کتابها را جمع میکردند و میخوابیدند.
هر چند پس از مدتی کتابهای سازمان ملل را از آنها گرفتند، زندانیان خواستند کتابهای دانشگاهی عراقی را که شبیه کتب فقهی خودمان بود، به همراه نهج البلاغه بزرگ و قرآن کامل برای آموزش به آنها بدهند. اسرای روحانی ابتدا خودشان تفسیرها را بررسی و درباره آموزشها صحبت میکردند، بعد به بقیه آموزش میدادند.
وقتی عراقیها میآمدند، بچهها میگفتند؛ قرمز! همه سریع کتابها را جمع میکردند و میخوابیدند
او بعدها نهج البلاغه، منطق، اصول فقه و حتی زبانهای خارجی انگلیسی، فرانسه، آلمانی را که خودش یاد گرفته بود، درس میداد.
به گفته خودش روزی هفده کلاس آموزشی داشته است.
شکنجه، بهایی برای آزادی
در رمادیه عدهای از اسرا میگفتند میخواهند فرار کنند؛ حاج آقا نوروزی نگذاشت. دوباره تصمیم گرفتند فرار کنند. این بار همه اردوگاه میدانستند، غیر از حاج آقا نوروزی. او تعریف میکند: وقتی شنیدم بچهها را حین فرار گرفتهاند، خیلی ناراحت شدم. گفتم حالا همه اسرا را اذیت میکنند. در کنار هشت نفری که گرفته بودند، مرا هم به عنوان رهبر عملیات فرار، با آنها به استخبارات مرکزی بغداد بردند و هر ۹ نفر را زندانی کردند. برای اینکه شرایط سخت نباشد، دوباره کلاس درس را شروع کردیم. جای ما تنگ بود و کتابی میخوابیدیم. بعد از یکی دو هفته، یکی یکی بچهها را میبردند بازجویی میکردند و سیاه و کبود میآوردند و گوشهای میانداختند.
هفتمین نفر نوبت من بود. مرا به اتاقی با کاشیهای قرمز بردند. دستانم را از پشت بستند و بالا کشیدند؛ ضربههای بسیاری به چانهام زدند. شوک برقی به پاهایم دادند. آن قدر کتک خورده بودم که مدام ناله میکردم. از درد گفتم ان شاءالله دارم میمیرم. با شنیدن این حرف مرا پایین آوردند و گفتند لباس هایت را بردار و برو. گفتم سر و رویم خون میریزد، نمیتوانم حرکت کنم. یکی از عراقیها گفت دوباره او را ببندید. تا این را شنیدم، نفهمیدم چطور لباس هایم را برداشتم و از آنجا رفتم. پس از آن همه شکنجه آنها را دوباره به رمادیه برگرداندند.

دانشگاه را به موصل بردیم
دو سال اسارت در رمادیه با تمام دردسرهایش گذشت. عراقیها تصمیم گرفتند تعدادی از اسرا را به موصل بفرستند که حاج آقا نوروزی هم جزو آنها بود. تعریف میکند: در موصل از عراقیها خواستیم کتاب بیاورند. زندگی روتین بود. روزنامههای خودشان را به زبانهای عربی و انگلیسی به ما میدادند، ما هم ترجمه میکردیم و برای هم سلولی هایمان میخواندیم. کشتی، پینگ پنگ و ورزشهای رزمی انجام میدادیم. همه اینها دور از چشم عراقیها انجام میشد.
نوروزی یادآور میشود: بهرهای که در اسارت بردم، در هیچ جا نبردم، حفظ قرآن و نهج البلاغه. بعد پی حرفش را میگیرد و ادامه میدهد: آنها تلاش میکردند ما را به هم بریزند، اما باور کردیم ما اسیر هستیم و باید از این فرصت درست استفاده کنیم؛ به همین دلیل خودمان شرایط را ثابت
کردیم. تعریفهای حاج آقا از اسارت برایمان خیلی عجیب است. میپرسیم: یعنی شما در اردوگاه موصل شکنجه نمیشدید؟ همه چیز عالی بود؟! دوباره لبخند بر لبانش مینشیند و میگوید: عروسی یا تفریح که نرفته بودیم؛ طبیعتا ما را کتک میزدند. اما همین که آموزش میدیدیم ارزشمند بود. ما اسیر بودیم، نه میهمان. شکنجه، چاشنی این راه بود. اما نمیخواستیم در اسارت، روحمان هم اسیر شود.
۱۰ سال انتظار، یک رؤیا و یک پایان
اسارت ۱۰ سال طول کشید. بازگشت به ایران، بازگشت به جهانی دیگر بود. آنها را از فرودگاه مشهد، به اردوگاه امام رضا (ع) بردند. ابتدا فکر میکردند آنها را یک هفته قرنطینه میکنند. در اردوگاه امام رضا (ع) جوانی که لباس سربازی تنش کرده بود، پیش حاج آقا نوروزی رفت و گفت «من مصیب، برادرت، هستم.»
نوروزی میگوید: مصیب ۹ سال داشت که من اسیر شدم و حالا جوان نوزده سالهای مقابلم ایستاده بود. حق داشتم که او را نشناسم. از او پرسیدم پدر میداند که من برگشتهام. گفت هنوز نمیداند. از او خواستم برود به پدرم اطلاع بدهد. پدرم خیلی زود خودش را به اردوگاه رساند.
حاجآقا نوروزی درباره زندگی مشترکش میگوید: دوران عقد من و حاجخانم یازده سال طول کشید. نوزده ساله بودم که همسرم را عقد کردم و بعد از ده سال برگشته بودم.

از زندان عراق تا کرسی قضاوت
پس از برگشت به میهن، حاج آقا نوروزی به همراه همسرش به قم رفت. میگوید: از ۶ صبح تا ۹ شب کار میکردم. میخواستم این ۱۰ سال نبودن را جبران کنم.
او هم زمان با کارهایش، مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری را در رشته حقوق گذراند. پنج سال بعد امام جمعه رباط کریم بود. معاون حقوقی ائمه جمعه شد. بعد از آن امام جمعه طرقبه شد. به عنوان قاضی در مجتمع شهید باهنر و مجتمع هاشمی نژاد قضاوت کرد.
دور هشتم مجلس شورای اسلامی نماینده رباط کریم شد. دور دهم و یازدهم نیز رأی آورد، اما به خاطر عمل قلب باز به مشهد آمد و هم زمان از دستگاه قضایی بازنشسته شد. او حالا به عنوان امام جماعت مسجد صاحب الزمان (عج) در محله قدیمی اش زندگی میکند.
او از فرزندانش میگوید؛ چهار فرزندی که راه پدر را ادامه میدهند. از پسرش که حوزوی است و دامادهایی که طلبه هستند.
حسن نوروزی فقط یک آزاده نیست؛ او نماد «انسان تاب آور» است. کسی که در اسارت، پیروزی حقیقی را در علم و اخلاق جستوجو کرد.
* این گزارش شنبه ۳۱ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۰ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.