خاطرات محمد خوازه از ۴ دهه زندگی در ۳ محله
محمد خوازه متولد محله سجادیه است؛ محلهای که ۹ سال نخست زندگیاش را در آن گذرانده و بعدتر بهدلیل شغل پدرش، که شاطر نانوایی بربری محله رضاییه بوده، همراه خانواده به این محله آمده است. بااینحال، بخش مهمی از خاطرات کودکی و نوجوانی او در محله مهدیآباد و حوالی خانه پدربزرگش شکل گرفته است.
حالا بعد از چهار دهه، کوچهها و معابر این سه محله برای خوازه فقط نشانی از یک مکان نیستند؛ هرکدام گوشهای از گذشته و خاطرات تلخ و شیرین او را در خود دارند.
برای شنیدن این خاطرات، یک نیمروز را همراه او در محلههای سجادیه، رضاییه و مهدیآباد گذراندیم؛ از کوچههای رضاییه تا قبرستان روستای شهرآباد، جایی که یکی از دوستان و بزرگان محله در آن آرام گرفته است.
خانه کودکیام در محله سجادیه و نزدیک مسجد موسیبنجعفر (ع) بود. شبهای ماه محرم، این مسجد حالوهوای خاصی داشت و عزاداری به سبک «آذر» برگزار میشد. در مسجد، پیرغلام سیدی حضور داشت که هروقت مراسم عزاداری برپا میشد، من را به صف جلو عزاداران میبرد و عزت و احترام میگذاشت.

بهترین دوران کودکیام در محله مهدیآباد و حوالی خانه پدربزرگم گذشت. پدربزرگم، مرحوم غلامرضا صبوری کریمآباد، میرزا بود و زمینهای کشاورزی زیادی داشت. گاهی شبها برای آب گرفتن زمینهای کشاورزی همراه او میرفتم. میگفت: «اگر ترسیدی بگو بسما... الرحمن الرحیم.»

مرحوم علی اکبر محمدی یکی از بزرگترهای محله رضاییه بود. بین مردم به «اکبر کَل» معروف بود، اما کسی جرئت نمیکرد این لقب را جلو خودش به زبان بیاورد. تنها بچهای که او را اینطور صدا میزد و کتک نمیخورد، من بودم! خیلی دوستم داشت و همیشه من را با بچههای دیگر محله کشتی میانداخت.

روز دامادی من دقیقا ۸ آبان سال ۱۳۸۸ بود. مصادف با سالروز تولد ولی نعمتمان امام رضا (ع). مجلس در خانه پدریام بود و باتوجه به باورهای خانواده، زیاد شاد برگزار نمیشد. از طرفی بچه محلها انتظار داشتند دعوت بشوند و خوش بگذرانند. برای همین مجلس دیگری در کوچه پشتی و منزل احمد نعیمی گرفتم. مجبور بودم دائم از این مجلس به آن یکی بروم و در هر دو حضور داشته باشم.

سال اول راهنمایی را دوبار درس خواندم؛ چون همان سال دچار ضربه مغزی شدم. دوستم به شوخی با لگد زیر پایم زدو با سر روی زمین افتادم. تا عصر حالم بد بود و حالت تهوع داشتم. بعد از اینکه به بیمارستان امدادی رفتیم، مشخص شد سرم شکسته و ضربه مغزی شدهام. حدود شش ماه نتوانستم به مدرسه بروم.

سال ۱۳۸۸ شاگرد همسایهمان، محمد کیانی، بودم. اوستا محمد بنّا، شاگرد دیگری هم داشت به نام «محمدعلی» که خیلی از زیر کار درمیرفت. از طرف دیگر، اوستا محمد از بادمجان متنفر بود. یک روز برای اینکه محمدعلی را اذیت کنم، دو بادمجان زیر ملات گذاشتم و سطل را به دست او دادم. وقتی اوستا محمد بادمجانها را دید، حسابی او را تنبیه کرد.
* این گزارش دوشنبه ۲۶ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۲ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.