مادر شهید - صفحه 7

معصومه ابراهیمی که حالا ۲۴ سال از فراق فرزند شهیدش می‌گذرد، هر سال برای او سفره امام‌حسن(ع) پهن می‌کند و روضه حضرت ابوالفضل (ع) می‌خواند و یاد و نام مصطفی را زنده می‌کند.
مرضیه نیکنامی مادر شهید احمد چوپانی فریمانی است. رهبر انقلاب در سال ۹۲ از منزل این خانواده شهید بازدید کردند و این خاطره برای همیشه در ذهن مرضیه خانم ثبت شده است.
خانم اسماعیل زاده، ۳۲ ساله که چشم انتظار اثری از فرزند مفقودالاثرش است. او خادم افتخاری حرم است و هر روز از امام رضا (ع) می‌خواهد تا نشانه‌ای از فرزند شهیدش برای او بیاورند.
جای مادر کنار عکس محمدجواد است. همیشه خنده بر لب دارد و دیگر خبری از اشک‌های آرام و بی‌صدای سال اول شهادت نیست. از اوایل دهه ۷۰ هیچ‌کس ندیده است او برای محمدجواد گریه کند.
سید‌عبدالرحیم و عادله، پدر و مادر شهید سید‌مهدی نعمتی هر سال در روز عید غدیر سر صبح بر سر مزارش در بهشت‌رضا (ع) حاضر می‌شوند و مزارش را گل‌باران می‌کنند.
بانو عصمت بهشتی، آیینه تمام‌نمای صبر و شکیبایی بود. نماد و اسوه مادری مهربان و از‌خود‌گذشته. مادری که هشت پسر داشت.روز‌هایی بود که پنج فرزندش در میدان جنگ بودند، اما او خم به ابرو نیاورد.
صدیقه دائمی‌نژاد، مادر شهیدان دوران دفاع مقدس حمید و مجید نجفی، در جوار فرزندان شهیدش در خاک آرام گرفت. نوه مرحومه می‌گوید: فاصله شهادت عموهایم یک‌سال بود و این موضوع، ضربه بزرگی به مادربزرگم وارد کرد.
احمد و محسن در یکی از دشوارترین عملیات‌ها یعنی والفجر یک، کنار هم مقابل دشمن جنگیدند. هر دو برادر در این عملیات و در کنار هم به شهادت رسیدند.
شهیدسیف‌الله درحالی به دنیا آمد که مادرش روزه بود، همین مسئله در زمان شهادتش هم اتفاق افتاد، در ماه رمضان سال ۶۴  با دهان روزه به شهادت رسید.
شهیدمحمدرضا خلیل‌زاده برای رفتن به جبهه مبلغی پول درخواست کرد که پدرش، چون می‌دانست برای ثبت‌نام در جبهه این پول را می‌خواهد، به او نداد. او هم با پولِ رنگ کردن دیوار‌های خانه همسایه، هزینه سفرش را جور کرد.   
مادر شهید قائمی هنوز هم لباس‌های پسرش را درون ساکی که همراه همیشگی راه مشهد-کرمانشاهش بود، نگه می‌دارد. لباس‌هایش بعد از گذشت ۳۰ سال هنوز نو و اتوکشیده است.
شهید صابر زمانی هرسال تاسوعا و عاشورا را در حرم می‌گذراند و آن سال هم تاسوعا به همراه همسر و پسر دو ساله‌اش حرم رفته بودند؛ روز عاشورا، اما انگار می‌دانست قرار است اتفاقی بیفتد، تنهای تنها رفت.
خانواده میرزا مصطفی رضوی، از ابتدای شروع جنگ خودشان را وقف آن کردند تا در پایان با یک شهید و دو جانباز شناخته شوند.
مادر شهید علی‌اکبر اصغرزاده با گلایه‌ای تلخ می‌پرسد: چطور بعداز ۳۰ سال حالا سراغمان را گرفته‌اید؟ کسی دل‌نگران خانواده رزمنده‌هایی نیست که شناسنامه‌هایشان را دستکاری می‌کردند تا نوزده‌ساله به نظر برسند.
عصمت‌نوربخش می‌گوید: بعد‌ها فهمیدم که گروهی به سرکردگی زنی از کوموله‌ها به محمدجواد و دوستانش حمله کرده و با تیر‌اندازی آنها را شهید کرده‌اند. آنها حتی به وسایل پسرم هم رحم نکرده بودند.
سال‌هاست که تابلوی «شهیدمحمد قربانی» در یکی از خیابان‌های محله امام‌هادی (ع) دیده می‌شود، او از اولین شهدای این محله بوده است.
شهید محمدحسن به قول مادرش مثل جوان‌های امروزی نبود. اصلا بچه‌های آن سال‌ها انگار که ره صد‌ساله را یک‌شبه رفته باشند، در شانزده‌سالگی یک مرد چهل‌ساله کامل بودند.
شهید کاظم دهقانی کوچک‌مرد بزرگی که یک روز بند پوتین‌هایش را محکم بست و از دل محله چهاربرج رفت تا تنها چند ماه بعد و درست شب عید سال ۶۱ پیکر دو‌نیم‌شده‌اش به خانه برگشت.
سخت است که عکاس باشی و روزی مجبور شوی از جسم بی‌جان پاره‌تنت که شهید شده و برای همیشه چشم بر این دنیا بسته، عکس بیندازی و بعد بگذاری کنار همه عکس‌های دیگرش داخل آلبوم.
چادر الهه بین چرخ‌های تانک گیر کرده بود و او را تا مسافتی با خودش می‌کشاند. مریم هم داخل جوی آب افتاده و دست‌وپایش شکسته بود. الهه چندروز بعد شهید شد.