مادر شهید - صفحه 4

در کوچه‌خیابان‌های مجلسی و  ابوذر کسی نیست که این خانه را نشناسد. خانواده شهید عطایی ۳۰ سالی می‌شود که درِ خانه خود را بدون چشمداشت به روی مجالس شادی و عزای اهالی محله گشوده‌اند.
عباسعلی اولین شهید خانواده پیروی است که در هجده‌ سالگی راهی جبهه شد. همو هم بهانه رفتن جعفر و محمدعلی به جبهه بود، بهانه‌ای که در جمله «نمی‌خواهیم تفنگ برادرمان روی زمین بماند» خلاصه می‌شود.
شهید ناصر سلطانی، جوان محله شهید قربانی در شهرستان خاش به دست قاچاقچیان به شهادت رسید، او جان خود را برای امنیت و اقتدار میهن‌مان فدا کرد.
همه می‌دانستند نفس‌ام‌البنین‌خانم به نفس محمد، بند است و اگر یک روز او را نبیند، دوام نمی‌آورد. اما بازی روزگار شرایط دیگری را برایش رقم زد و هر‌دو پسرش را از او گرفت. او حالا سال‌هاست با محمد زندگی می‌کند و هر شب خواب غلامرضا را می‌بیند.
عکس مهدی رفت کنار عکس محمدحسین روی طاقچه! با این تفاوت که برای پسر کوچک‌تر نوشتند «شهید‌مهدی محمدی‌نیک‌پور» ولی برای برادر بزرگ‌تر نمی‌دانستند که چه پیشوندی باید اضافه کنند؛ شهید یا مفقود‌الاثر!
ساعت۱۱ ظهر بیست‌وششم مهر سال۶۰ کوی دکترا می‌شود قتلگاه پسرم؛ منافقان کوردل سد راه او و سه همکارش به نام‌های سلطانی و باغبانی و کریمی شده بودند و آن‌ها را به گلوله بسته و محمود و دوستانش را به شهادت رساندند.
در سال‌های دفاع مقدس حجیه علیزاده، مادر شهیدان پوراکبر چشم‌انتظار مرد‌های خانه بود؛ زنی که به گفته خودش از امانت‌های خدا دست شسته بود و در راه اسلام و امام (ره) فرستاده بودشان زیر آتش جنگ.
محسن امیرکانیان، شانزده‌ساله بود که عزم میدان جنگ کرد. در عملیات آزادسازی خرمشهر، دست راستش پشت خاک‌ریز‌ها جا ماند؛ چند ماه بعد با دست مصنوعی دوباره راهی میدان شد و پس از ۵ سال حضور در جبهه شامگاه ۳۰‌آبان‌۶۶ شهد شیرین شهادت را نوشید.
اسم «حامد عبدالهی» در بین اسامی بود که آن شب از اخبار شبانگاهی پخش شد. بعد از اینکه خبر درگیری اشرار سر مرز با مرزبانان ایرانی در سراوان اعلام شد، نام ۱۴ سربازی که در آن درگیری شهید شده بودند، اعلام شد.
مادر شهیدحسن عباسی می‌گوید: پای تشت لباس که می‌نشستم، شروع می‌کرد که «مادر رضایت می‌دهی بروم؟ مادر لطفا بگذار من بروم.» یک روز بالاخره گفتم «من و پدرت راضی هستیم، خیالت راحت، تو برو.»
عزرا اخترنیاخراسانی مادر شهید سیداحمد درسازپناه است و امروز در خانه‌ای کوچک در محله طبرسی شمالی که متعلق به دیگری است به‌تنهایی روزگار سپری می‌کند.
پدران و مادارن کوچه امیرآباد ۳۶، در سال‌های دفاع مقدس، ۷ شهید را که با هم دوست بودند تقدیم میهن کردند.
حاج‌اسحاق و دو پسرش علیرضا و هاشم مدام در جبهه‌ها بودند. علیرضا همان زمان شهید شد و حاج اسحاق هم بعد از تحمل سال‌ها رنج شیمیایی سال ۱۳۹۳ از دنیا رفت. حالا خانم افضلی مانده و خاطرات گذشته.
حسین و حسن اکبری فرزندان رشید حاج محمد‌اکبری و بانو سکینه فرجی هستند. دو برادر هیئتی که هر دو با فاصله ۳ سال در زمستان‌های جنوب به شهادت می‌رسند.
فاطمه علی‌میرزایی، مادر شهید مفقودالاثر محمود برازنده، سال‌ها از پسرش بی‌خبر بود و همیشه وقت کوبیده‌شدن در خانه، تصور می‌کرد پسرش برگشته است تا این‌که بعد از بیست‌سال خبر شهادتش را آوردند.
سردار شهیدتقی رضوی از آن‌ها بود که دوست نداشت در جبهه رئیس و مرئوس بازی دربیاورد و بار‌ها کار‌هایی که راننده‌اش باید انجام می‌داد را خودش انجام می‌داد و می‌گفت ما برادریم.
عصمت کریمویی، مادر شهید حسین مصلایی است. آخرین بار و لحظه خداحافظی وقتی به قد و بالای پسرش نگاه کرد، قلبش لرزید و احساس کرد در این رفتن برگشتی وجود ندارد.
مادر شهید علی‌اصغر مرتضوی می‌گوید: از او فقط یک ساک دستی به‌جا ماند. مدتی پس از شهادت برادرش امیر، پیراهن علی‌اصغر را در قبری خالی کنار مزار برادرش دفن کردم تا دلم با زیارت قبور آنان آرام بگیرد.
طلعت‌خانم مادر شهید حسن قائمی است؛ پاسداری که از نخستین روز‌های تأسیس سپاه پاسداران به این نهاد مردمی پیوست و در سال‌۵۹ با شروع جنگ به جبهه‌های غرب کشور رفت.
تصورش را بکنید در خانه‌تان نشسته‌اید و به یک‌باره بگویند مقام معظم رهبری می‌خواهد وارد خانه شما بشود، چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ این حس را خانواده قاسمیان در ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ تجربه کردند.