دوستان و همراهان جهادیاش «دکتر محسن» خطابش میکنند. کارنامه پرباری دارد. از همیاری و خدمترسانی در مناطق محروم شهر گرفته تا کمک به زلزلهزدگان سرپل ذهاب و سیلزدگان آققلا، گمیشان، لرستان و اهواز و حتی دورتر و خطیرتر همچون امدادرسانی در جوار مدافعان حرم حضرت زینب(س) در سوریه. حالا هم دوش به دوش کادر درمان تمام توان خودش و بسیج پزشکی راکه نزدیک به یک سال است مسئولیتش را برعهده گرفته، به کار گرفته است تا با این ویروس منحوس که بلای جان همه شده است، مبارزه کند.
هر چند شغل قدیمی لحاف دوزی در منطقه8 خیلی کم به چشم میآید، اما هنوز هم تعداد انگشتشماری از افراد مشغول به این کار هستند. «اسماعیل نادرخو» لحافدوز محله امام رضا، پیرمرد 75سالهای است که همیشه میتوانید او را مشغول کار جلوی مغازهاش در امام خمینی82 ببینید. پیرمرد مهربان، خوش مشرب و باحوصلهای که حرفهای شنیدنی بسیاری از محله و کارش دارد و از مصاحبت با او لذت میبرید.
محمدتقی نجاتیان تعریف میکند: «آن زمان تعداد مداحان در مشهد مثل این روزها نبود، شاید 3 الی 4نفر بیشتر نبودند، مثل حاج مرشد کرمانشاهی که بهترین مداح مشهد بود، بعد از او سیدجواد ذبیحی و یکی دو نفر دیگر که در هیئت مذهبی میخواندند. هر هیئتی یک نوحهخوان داشت که برای سینهزنها نوحه میخواندند. در آن زمان بیشتر نوحهها را از کتاب جودی و یکی دو تا کتاب دیگر انتخاب میکردند. علاوه بر آن حاج غلامرضا آذر هم نوحهسرایی میکرد و نوحهها را به نوحهخوانها میدادند.»
حبیبپور که 61بهار از زندگیاش میگذرد دراین باره توضیح میدهد: دوست داشتم همراه با دوستانم به عشق امام حسین(ع) و دیگر اهل بیت در هیئتها سینه بزنیم و عزاداری کنیم، اما آنطور که باید فضا مهیا نبود. برای همین به همت بچههای تپلمحله هیئتی تشکیل دادیم و کودکان بسیاری را دور خودمان جمع کردیم. مادرم در این مسیر خیلی به من کمک کرد. مراسم عزاداری را در خانه برگزار میکردیم.
از چهارراه خسروی که به سمت گنبدسبز میآییم سومین کوچه آخوند خراسانی5، کوچه حوض مونس یا همان شهید محمدرواقی است که انتهای آن به دیالمه3 ختم میشود. این کوچه از ضلع جنوب غربی خیابان آخوند خراسانی منشعب شده و عرض آن 2متر است. در این کوچه حوض انباری وجود داشت که واقف آن شخصی به نام مونس بوده به همین دلیل به این نام معروف شده است. در قدیم قبل از احداث خیابان خاکی این کوچه امتداد داشته و تا بازار بزرگ نزدیک حرم ادامه داشته است.
آن زمان امیرعلیشیرنوایی تصمیم میگیرد آب چشمه گلسب را که حالا ما بهنام «چشمه گیلاس» میشناسیم، به مشهد منتقل کند؛ چشمهای جوشان که در سهفرسنگی مغرب شهر تابران توس قرار داشته و یکی از چند چشمه پرآب و مشهور ولایت توس در آن زمان بوده است و تا پیش از خرابی و ویرانی نهایی تابران در سده نهم، تأمین عمده آب شهر برعهدهاش بوده است. امیر همتش را بر انتقال این آب میگذارد تا یکی از مشکلات اساسی مشهدیهای آن زمان را رفع کند.
احداث مدرسه ملا محمد براساس متن کتیبه، در سال۱۰۸۳ق، هنگام سلطنت شاهسلیمان اول صفوی (۱۰۷۷ یا ۱۰۷۸ـ ۱۱۰۵ق) صورت گرفته است. متأسفانه این بنای تاریخی که از مدارس نزدیک به حرم مطهر بود، در سال۱۳۵۴ خورشیدی تخریب شد.
از کوچه پرشوکت جوادیه که روزگاری در هیاهوی دانشآموزان نمونه مدرسه جوادیه غرق میشد، چند کاسبکار و مسجد معروفش باقی مانده و البته بنای جوادیه که اکنون از کاربری خود یعنی مدرسه خارج شده و به خانه زائر تبدیل شده است.
شاید باورش سخت باشد، اما افرادی در شهر مشهد و در همسایگی حضرت رضا(ع) زندگی میکنند که سالهاست گنبد و بارگاه منور امام مهربانیها را فقط در قاب تلویزیون دیدهاند. هیچوقت فکرش را هم نمیکردند که در شهر امام رضا(ع) زندگی کنند، اما توفیق زیارت نصیبشان نشود. آنها در گوشهای از همین شهر آرزوی دخیلشدن به پنجره فولاد را دارند.14سالی میشود که آستان قدس رضوی در قالب طرحی به نام «معینالضعفا»، سالمندان و معلولانی را که بهدلیل وضعیت خاصشان توفیق زیارت پیدا نمیکنند، به پابوسی حضرت ثامنالحجج(ع) میآورد.
یکی از میدانهای منطقه ما در مجاورت ارتش به نام شهید سرلشکر پرویز حبرانی مزین شده است که به مناسبت چهلمین سالگرد دفاع مقدس، سردیس این شهید در این میدان نصب شد تا به قول «امیر سرتیپ رضا آذریان» هر فردی که از این میدان عبور میکند با خودش بیندیشد که این سردیس نماد کیست و چرا در اینجا نصب شده است.
فکرش را هم نمیکرد عشق و علاقهاش به رانندگی از او یک آتشنشان بسازد. «علیرضا رحیمی» 38ساله که این روزها به عنوان رئیس ایستگاههای شماره40 و 47 مشغول به خدمت است، علت حضورش در این شغل را علاقه زیادش به رانندگی بهویژه خودروهای سنگین میداند.
وقتی در کوچه پس کوچههای شهر راه میروید خانههای قدیمی با معماریهای خاصش را میبینید که آجرها و کاشیکاریهایش بیانگر دوران معماری قدیمیاش است، اما در همین کوچه پس کوچهها هستند خانههایی که در پشت درهای فلزی پنهان شدهاند و هیچ نشانی از قدیمی بودنشان ندارند. یکی از همین خانهها واقع در سرشور33 با نام خانه شاملو است که ساکنان این خانه (خانواده ابوالقاسم شاملو منتظر مَقدَم) مدعی است نسل هفتم شاملوها هستند و این ملک وقف اولاد است و نسل اندر نسل در بین آنها چرخیده است.
حمد صفایی شهری متولد 1334 است. او تا پیش از رفتن به خدمت سربازی نه اهل رفتن به هیئت بود و نه حتی نماز را پیوسته میخواند. صفایی درباره دوران جوانی خود و چگونگی جذبش به مسائل دینی میگوید: من تا پیش از رفتن به خدمت سربازی آن چنان اهل خواندن نماز و روزه نبودم. بیشتر علاقه داشتم به سینما بروم و خوشگذرانی کنم تا اینکه به سربازی رفتم و با شخصی به نام سیدهاشم دوست شدم.
چند بانو نشسته و پارچه مشترکی را دست گرفته اند. یک دستشان پارچه است و یک دست سوزن. چشمانشان رد کوک ها را دنبال کرده و روشن نیست کدام عالم را سیر می کنند. از کارگاه ساخت پوش سنگ مدفن امام رضا(ع) حرف می زنم. جایی که آدم ها پایشان روی زمین است و روحشان در آفاقِ رضوی سیر می کند. به سراغ هرکدامشان که بروی سیر و سلوکِ خودشان را با حضرت دارند، قصه، مرام، کلام و مسیر خودشان. اکنون آن ها در این نقطه طلایی زندگی کنار هم هستند و ترس دارند این تجربه شیرین زود به پایان برسد.
از چند روز قبل از محرم به یادش هستم و از خودم میپرسم: «امسال چه خبر است؟ آیا ننه با پایی که دیگر به اختیارش نیست و بنیه جسمی کمش میتواند امسال از پس این مشقت بر بیاید؟» کار راحتی نیست که 16 دیگ شله را بار بگذارد. گرچه کار دیگهای امام حسین(ع) را نوههایش انجام میدهند، ولی باز هم پیرزن که حالا تقریبا از پا افتاده کنارشان هست و شخصا بر اوضاع نظارت میکند تا همه چیز باب دل خودش باشد.
سند روضهشان را از زمان منشی بمرودی دارند تا ادعای 250 ساله بودن روضهشان مستند باشد. حالا ما با یک روضه روبهروییم و سه نسل. روضهای که از نسل منشی بمرودی به پسرانش در نسلهای بعدی رسیده است و سپس از سال 54 توسط محمدعلی دانش همراه با هجرت تعداد زیادی از بمرودیها به مشهد آورده شد و حالا با نظارت خودش به دست نوههایش اداره میشود. حضور نسل جوان و نوجوان در کنار بزرگترها، راز ماندگاری این میراث ارزشمند است که امید حفظش را برای بزرگان خاندان دانش دوچندان میکند.
هفت خوانشگر گروه به روی سن میآیند و ما را به دنیای کلماتشان میبرند. کلماتی که برای خوانششان گروه چندین ماه زمان گذاشته است تا یک کار خوب را اجرا کند. تماشاگران که اغلب جوان هستند سوار بالِ کلمات میشوند و به روز عاشورا میرسند. کلمات این بار از سوی آدمها روایت نمیشوند و این اشیای جان گرفته صحرای کربلا هستند که به حرف آمدهاند و سعی میکنند از رنج روز واقعه بگویند.
معصومه ثالث مادر 5 فرزند، فعال اجتماعی و اقتصادی، فرمانده گردان امنیتی کوثر ناحیه بسیج سپاه کمیل، مدیر منطقه یک طلایهداران امر به معروف و نهی از منکر، نائب رئیس شورای اجتماعی محله سیدی، خیّر محله و سرپرست کارگاه تولید ماسک برای خوداشتغالی اهالی محله است. همسرش اسماعیل همراهی که رسمش به نام خانوادگیاش میآید همه جا همراه و همپای او بوده است. فرزندانش هم در تبعیت از پدر که فرمانده پایگاه و فعال اجتماعی است با مادر همراهی میکنند.
خیابان جهاد حد فاصل چهارراه بیسیم تا انتهای خیابان دانش است. این خیابان در نقشه سال 1333با نام خیابان دوچرخه ثبت شده است و تاریخچهای بس قدیمی دارد. در گذشته کسانی که تمایل به یادگیری دوچرخه سواری داشتند به آنجا میرفتند و آموزش میدیدند.
هر چند نفسهای گرمابههای قدیمی شهرمان به شماره افتاده و این روزها کمتر کسی بهسراغ آنها میرود، اما هستند زائرانی که به دنبال گرمابهاند. شاهد حرفمان هم مشتریهایی است که در زمان تهیه گزارش به گرمابه قدیمی نسیم در محله امام خمینی(ره) رفتوآمد دارند. اما بیشک یکی از مشاغلی که تحتتأثیر کرونا قرار گرفته، گرمابهداری است.