صندوق خاطرات - صفحه 18

اصغر عباسی، علی صفرمقدم و ناصر وحدتی سه دوست و بچه‌محل که در فعالیت‌های انقلابی کنار هم بودند و یک مسیر را طی می‌کردند. به قول آنها سال‌۱۳۵۷ حال و هوای کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر متفاوت بود.
در الهیه ۶ اهالی با کمی مکث همسایه مورداعتمادشان را به ما معرفی می‌کنند، آن هم به این دلیل که نمی‌دانند از میان این همه همسایه خوب، نام کدام را ببرند. اینجا همسایه‌ها همه همدل هستند.
سید‌اسعد فیض می‌گوید: حوالی ایستگاه مترو اقبال، جوی آب، وارد یک گودی می‌شد. می‌رفتیم آنجا و وقتی ماهی‌ها وارد گودی می‌شدند، دو طرف ورودی و خروجی جوی آب را می‌بستیم و ماهی‌ها را می‌گرفتیم و دانه‌ای ۵ تومان می‌فروختیم.
رضا عبدی ۸۳ سال عمر دارد، او تجربه‌های متفاوتی دارد از سفر به هند و آموختن شگرد‌های تردستی گرفته تا حضور در سالن‌های ورزشی برای تشویق قهرمانان کشتی یا حمله انگلیسی‌ها که با قحطی همراه شد.
فاطمه نورپور تعریف می‌کند: قدیم خیلی از این خانه‌های مسکونی فعلی، زمین زراعی بوده است و فقط پنج طایفه در آن سکونت داشتند. او از طایفه نورپور است و مانند پدر و پدربزرگش دغدغه‌های زیادی برای آبادی و رفع مشکلات محل دارد.
عطاریان هنرمند حکاک محله حجاب، ۳ نشان ملی دریافت کرده است. او عضو تیم تدوین استاندارد حکاکی عقیق و مبدع هنر جدید مشبک سنگ‌های هرکاره مشهد است.
از نظر علی‌اکبر حبشی، همسایه‌هایشان در کوچه مهر‌۱۸، طلای ۲۴عیار هستند. می‌گوید: در مراسم دیگ، اجاق و لوازم مختلف از هم قرض می‌گیریم و به کمک هم می‌رویم. در همه اتفاق‌ها کمک‌حال هم هستیم.
محمدکلالی‌نژاد نه‌تنها معلمی را دوست نداشت، بلکه این حرفه، جزو مشاغلی بود که در دوران جوانی فکر می‌کرد هرگز سمتش نمی‌رود. تعریف می‌کند: خوابی دیدم که نگاهم را به زندگی تغییر داد و تصمیم گرفتم در روستا‌ها خدمت کنم.
مادر شهیدحسن عباسی می‌گوید: پای تشت لباس که می‌نشستم، شروع می‌کرد که «مادر رضایت می‌دهی بروم؟ مادر لطفا بگذار من بروم.» یک روز بالاخره گفتم «من و پدرت راضی هستیم، خیالت راحت، تو برو.»
حاج‌حسن جمالی از زمانی‌که اینجا بیابان بود و زمستان‌ها از ساعت‌۴ عصر به بعد، کسی جرئت بیرون‌رفتن از خانه را نداشت یادش هست؛ از روباه و گاه شغال‌هایی که زمستان‌های سرد به‌دنبال غذا سر از شهر در می‌آوردند.
بانوان عیدگاه از فامیل به هم نزدیک‌تر هستند و در همه مشکلات به فکر یکدیگر بوده‌اند؛ از مبارزه با شیوع سالک گرفته تا بنایی و کار خانه‌هایشان را با کمک هم انجام می‌دهند. زهره خسروی‌راد می‌گوید: مشکل مردم مثل مشکل خودم است.
اعظم صالحی، می‌گوید: همسایه باید هوای همسایه‌اش را داشته باشد. همان‌طور‌که پیامبر می‌فرماید ایمان ندارد آن کسی‌که شب با شکم سیر بخوابد و همسایه مسلمانش گرسنه باشد.
اعظم خانم می‌گوید: اگر یک روز به مسجد نیایم، بیمار می‌شوم. حتی با دست‌شکسته اینجا کار کرده‌ام. ماه رمضان پارسال همین‌جا در آشپزخانه مسجد سُر خوردم و افتادم و دستم شکست. با همان وضعیت، هر شب در آشپزخانه آشپزی می‌کردم.
سعید چوگانیان، بچه‌محل و کاسب قدیمی چهارراه خواجه‌ربیع خاطرات زیادی از گذشته این محله دارد. او تعمیرکار شیشه اتومبیل است و همه اهالی را می‌شناسد.
یکدلی این آدم‌ها سبب شد صمیمیت و همسایگی بین آنها که همه فرهنگی بودند، به بهترین نحو ممکن شکل بگیرد. یکی از این همسایه‌های خوب، حاج اصغر ذاکر‌گل‌ختمی است که اهالی محله می‌گویند آشپز نذری‌ها در مناسبت‌ها است.
محمد زارع تعریف می‌کند: انتهای اروند‌۶۰ جوی آبی بود که از پشت مدرسه آزادی به زمین‌های زراعی می‌ریخت. در کل زمستان، این آب یخ می‌زد و شبیه سرسره می‌شد. بعد‌از مدرسه با بچه‌های اینجا سرسره‌بازی می‌کردیم و یکی از تفریحاتمان همین بود.
ریحانه فرح‌بخش می‌گوید: گر درس‌هایم را بخوانم و کمتر دردسر درست کنم، یا مثلا در خانه کمک مادرم باشم، پدر خوشحال‌تر می‌شود.
جانباز حمید جهانگیرفیض‌آبادی پای درددل خانواده شهدا می‌نشیند و خاطرات شهیدشان را ثبت و ضبط می‌کند. بعد هم با گفتن خاطرات باقی شهدا باعث آرامش قلب آنان می‌شود.
محمد هماور تعریف می‌کند: حمامی گفت: نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری گفته حمام‌کردن در حمام جدید، آدم را پاک نمی‌کند، بلکه نجس‌تر هم می‌شود! الان چند‌هفته است که مشتری برای ما نمی‌آید. بعد‌از این همه، خرج‌کردن باید از جیب بخورم.
محمدرضا دهقان‌پور و خانواده‌اش از ساکنان قدیمی محله راهنمایی هستند. پدرش سال۱۳۴۵ قطعه‌زمینی می‌خرد و خانه را می‌سازد. آن زمان اینجا به قلعه احمدآباد معروف بوده است و مردم در آن گندم می‌کاشتند.