صندوق خاطرات - صفحه 17

محسن امیرکانیان، شانزده‌ساله بود که عزم میدان جنگ کرد. در عملیات آزادسازی خرمشهر، دست راستش پشت خاک‌ریز‌ها جا ماند؛ چند ماه بعد با دست مصنوعی دوباره راهی میدان شد و پس از ۵ سال حضور در جبهه شامگاه ۳۰‌آبان‌۶۶ شهد شیرین شهادت را نوشید.
پلاک یک پنجتن ۸۱ با سفره‌ای ساده پنجشنبه‌های شلوغی دارد. حاج احمد خرسند ۱۴ فرزند، ۲۴ نوه، ۴ نتیجه دارد. به قول اهالی زندگی حاجی خرسند، خرسند است.
علی محدثی‌خراسانی می‌گوید: قبلا به‌صورت گاه‌گدار و کورسی، مسافرکشی می‌کر‌دم، اما از سال‌۸۹ که بازنشسته یک شرکت تریکوبافی شدم، به آژانسی رفتم که در خیابان نواب‌صفوی بود. بعد از آن رانندگی برایم شغل شد.
در کوچه آموزگار ۸۰ محله تربیت وقتی سراغ همسایه‌های خوب و مردم‌دار را می‌گیری، ده‌ها اسم از زن و مرد برایت ردیف می‌کنند. در این کوچه، همسایه خوب کم نیست. در این میان برخی برای رونق و آبادانی محله قدم برداشتند.
شینا قدمی شب‌هایی را به خاطر دارد که صدای آژیر از زندان وکیل‌آباد به گوش می‌رسید و صدای شلیک تیر شنیده می‌شد. صدا‌هایی که نشان از فرار زندانی یا زندانیانی داشت و به‌دنبالش نور نورافکن‌های زندان و تلاش برای پیدا‌کردن آنها!
محمد باری تعریف می‌کند: آن چهار خانم در اسارت در اردوگاه ما بودند. شب‌های بسیاری که ما را می‌خواستند بزنند، جلو محل نگهداری آن چهارخانم، این کار را انجام می‌دادند که آنها بترسند و جیغ بزنند و روحشان در آن اتاق کوچک داغان شود. 
خانواده مطهری‌نژاد از‌جمله خانواده‌های بنام محله شهید‌بهشتی بودند. بیشتر اعضای این خانواده در همین محدوده زندگی می‌کردند، اما با گذر زمان، بسیاری از آنها از محله رفتند و اکنون فقط نرگس‌خانم و تعداد کمی از بستگان در این محدوده سکونت دارند.
قاسم خوش‌هیکل تعریف می‌کند: کشتی، محبوب مردم بود و عروسی‌ها با آن پرشور می‌شد. من خودم برای اولین‌بار که کشتی گرفتم، در عروسی بود؛ آن زمان رسم بود در عروسی‌ها اول کودکان را به کشتی می‌انداختند.
در محله مردارکشان هنوز هم به رسم قدیم، قبرستان بیخ گوش اهالی است تا هر‌وقت دلشان، هوای عزیز رفته‌شان را کرد، راه دوری نروند؛ قبرستانی که به گواه قدیمی‌ترین سنگ قبر، چهل‌و‌دو‌ساله است.
حمام شاه که پس از مرمت در سال ۱۳۸۵ به‌عنوان موزه مردم‌شناسی به روی مردم گشوده شد، درواقع بنای عصر صفویه و قاجار بود که با همت مرمتگران به اصل خود بازگشت، اما این حمام در دهه ۳۰ بالاتر از سطح امروزی قرار داشت.
این جانباز محله سرافرازان تعریف می‌کند آنهایی که ماشین داشتند، کیسه‌های بیست‌کیلویی برنج و پیت‌های هفده‌کیلویی روغن را داخل خودروشان گذاشتند تا به انبار ببرند. 
طولانی‌بودن مسیر رسیدن به محل کار، باعث شد غلامحسین سنگتراش برای زندگی این محله را انتخاب کند. از نظر او هفده‌شهریور محدوده‌ای قدیمی و آرام است که همسایه‌ها در آن، ارتباطی گرم و صمیمی با یکدیگر دارند.
آقا رضا تعریف می‌کند: اوایل جنگ بود. جوانی به خیاطی آمد و سفارش کت‌وشلوار برای دامادی داد؛ عجله هم داشت. اما دیگر برای بردن کت‌وشلوار نیامد! چند سال بعد در حالی‌که لاغرتر و پیرتر شده بود، آمد.
قربانعلی رحیم‌دل از اهالی محله تلگرد است که در خاطره‌ای از خانی صحبت می‌کند که سال‌ها پیش در روستای محل زندگی اش، بسیار به مردم جفا می‌کرد.
«حسین ماهر» که به «ماهری» شهرت دارد، در مغازه قدیمی‌اش کت و شلوار می‌دوزد و می‌فروشد؛ هرچند که می‌گوید خیاط باید بتواند همه‌چیز بدوزد و او هم دوختن هرگونه جامه‌ای را آموخته است.
آن روز‌ها حاج‌مرتضی از معدودماشین‌دار‌های توس بود و می‌دید در خیابان‌های مشهد چه خبر است، او مزدایش را در جاده می‌انداخت تا مردم را از روستا برای شرکت در راهپیمایی به قلب مشهد برساند.
غلامرضا بلالی تعریف می‌کند: مردم لوله‌های آب را آوردند وسط خیابان و به عرض چیدند تا جلو حرکت تانک‌ها را بگیرند. طلبه‌ای رفت روی لوله تانک و رو به جمعیت انقلابی‌ها گفت بروید که الان همه ما را همین‌جا می‌کشند.
غلام‌یحیی ثابتی، علی‌اصغر تیموری و ابوالفضل ناجی، سه تن از ساکنان محله انصار هستند که در روز‌های پرالتهاب انقلاب، نه در حاشیه که در قلب رویداد‌ها ایستادند و در ساختن آینده‌ای جدید سهم داشتند.
مرضیه خانم تعریف می‌کند: همراه مردم به‌سمت استانداری حرکت می‌کردیم که ناگهان دیدیم عده زیادی از تظاهرکنندگان به سمت ما می‌دوند و خودشان را به کوچه‌های فرعی می‌رسانند. ما هم مثل بقیه پا به فرار گذاشتیم.
سیدعلی حسینی که زمان انقلاب در تریکوفروشی در چهارراه شهدا کار می‌کرد، تعریف می‌کند: نیروی خدماتی داشتیم که تا سروصدایی می‌شد یا تجمعی می‌دیدیم، می‌گفتیم آقای خبرنگار، بدو ببین چه اتفاقی افتاده است!