صندوق خاطرات - صفحه 13

بی‌بی‌معصومه چهارطاقی با پیگیری‌هایش برق را به محله کلاته برفی آورد، مدرسه را راه انداخت و تعداد زیادی درخت توت کاشت.
رقیه خواجه‌بامری می‌گوید: تازه‌وارد بودیم و همه همسایه‌ها به ما لطف داشتند. عفت خانم خدا‌بیامرز از روی پشت‌بام خانه‌اش مادرم را صدا می‌کرد و می‌پرسید: «همسایه چیزی لازم نداری؟ کاری داری، بیایم کمک.»
مهدی بذری می‌گوید: کل این محدوده به چاه مؤمنی معروف بود و یکی از دو شاخه جوی این چاه به زمین‌های کشاورزی پشت خانه ما می‌رسید که حالا زمین بایر شده است. روز‌های تابستان‌ در استخر چاه موتور مؤمنی آب تنی می‌کردیم.
در دل مجتمع محمدیه زنانی زندگی می‌کنند که با وجود دشواری‌های زندگی، دست از مهربانی نکشیده‌اند؛ همسایه‌هایی که همدل‌اند، همراه‌اند و بی‌هیاهو و ستون‌های محله خود شده‌اند.
دبیرستان آیت‌الله کاشانی در محله طلاب مشهد بیش از صدشهید داشت، صدشهیدی که از مدرسه راهی جبهه شده بودند، کم کاری نیست آدم از پشت نیمکت مدرسه و با کیف و کتابش به فکر جبهه رفتن باشد.
معصومه که به روستای پدری رفته بود، دلتنگ مادرش می‌شود، پدربزرگش، او را با اتوبوس به مشهد می‌آورد. در مسیر اتوبوس تصادف می‌کند و پدربزرگ جان خود را از دست می‌دهد اما معصومه معجزه‌آسا نجات پیدا می‌کند.
خیابان شهید‌بابانظر ۶ جایی است که همسایه‌ها دست‌کم هفته‌ای دو بار یکدیگر را می‌بینند و روز‌های شنبه برای فراهم‌کردن مقدمات یک دورهمی مؤمنانه به وسعت صد‌نفر و یکشنبه‌ها برای به‌ثمر‌رساندن نیت‌هایی از جنس امید و حاجت.
مسجد قدیمی خیابان شافعی در محله نوده پاتوقی برای دیدار همسایه‌های قدیمی است؛ همسایه‌هایی که در سختی‌ها و مشکلات کنار هم هستند و به همسایگی با هم افتخار می‌کنند.
علی قاسمی روزگاری که تعداد کبابی‌های مشهد به انگشتان دست هم نمی‌رسید، کبابی راه انداخت. می‌گوید: کنار نانوایی، کبابی بود و گاهی به آنجا سر می‌زدم. چندماهی در نانوایی کار می‌کردم که احساس کردم کار در کبابی را بیشتر دوست دارم.
این خاطره ۳۵ سال پیش در حرم برای حاج خلیل یداللهی اتفاق افتاد. مردی مقابلم ایستاد و چیزی در کف دستم گذاشت. مشتم را باز کردم و دیدم ژتون غذای حضرت است؛ آن هم درست برای چهار نفر، به اندازه اعضای خانواده‌. دعوت شده بودم! مرد بدون اینکه کلام دیگری بگوید، در بین جمعیت ناپدید شد و حاج‌خلیل که در بهت و شوک بود، مشتش را باز کرد و دید ژتون غذای حضرت است؛ آن هم درست برای چهار نفر، به اندازه خانواده‌اش: «اشک در چشمانم حلقه زده بود. نمی‌توانستم باور کنم. انگار آقا از سبزوار دعوتم کرده بود تا شب میلادش مهمانش باشم.» که
رمضانعلی اخروی‌مایوان می‌گوید: برای شرکت در مراسمی به گرادیان آمده بودم که بسیاری از والدین دانش‌آموزانم به احترامم بلند شدند. مجری با تصور اینکه من باید مسئول باشم حضورم را خیر مقدم گفت.
شاملو‌ها ازجمله خاندان‌های قدیمی شهر مشهد هستند که خدمات قابل‌توجه پزشکی داشته‌اند. طبق بررسی شجره خاندانی و اسناد تاریخی، شاملو‌ها در زمره مهاجرانی بوده‌اند که در دوره تیموریان به ایران کوچانده و تعدادی از آنان در مشهد ساکن شده‌اند.
معصومه امیری، خاطرات خوشی از کوچه آموزگار ۷۴ دارد؛ کوچه‌ای که روزگاری به «کوچه دوستی» معروف بود. از روز‌هایی یادش است که نه از بولوار آموزگار خبری بود و نه بولوار معلم. نشانی‌دادن هم این‌طور بود؛ بعد از آمادگاه میثم، خانه‌ای با پنجره حصیری!
محمدعلی خطیب درباره شکل‌گیری باغ گل‌ها می‌گوید؛ وقتی دیدیم درختان درحال خشک‌شدن هستند، شروع به کاشت آنها در قسمت‌های مختلف پارک کردیم. همان در‌خت‌ها جرقه‌ای شد برای احداث باغ زیبای گل‌ها که یکی از جاذبه‌های زیبای شهر مشهد است
یک چلوکبابی درست سر پیچی بود که الان محو شده و داخل صدمتری است. صاحب این کبابی ذوقش کشید و با ماژیک نوشت ؛«به طرف کوی پنج‌تن.» بعد هم انقلاب شد و بسیج آمد به اسم بسیج ناحیه پنج‌تن!
حسن مقنی یکی از قدیمی‌ترین کالسکه‌دار‌های کوهسنگی، با وجود این‌که اسب روسیِ وحشی با سُمش راست کوبید بین دو ابرویش و چشم چپش را از حدقه درآورد و کور شد، هنوز با آن‌ها دل می‌دهد و قلوه می‌گیرد.
همسایه‌ها برای بردن سالخوردگان به زیارت امام‌رضا(ع) بانی می‌شوند. پیدا‌کردن این خادمان سخت نیست؛ به‌ویژه اگر از اهالی مسجد ولیعصر (عج) در میثم شمالی‌۴ جویایشان شوی.
غلامعلی الله‌دوست می‌گوید: کامیون حامل زنبورها در شیراز حوالی صبح رسید و وقتی در بار را باز کردیم، زنبورها حمله کردند و تا توانستند ما را نیش زدند. جای نیش‌ها آن‌قدر می‌سوخت که تا چند روز بعد توان بلند‌شدن از جایمان را نداشتیم!
سمیه موسوی به‌دلیل شکست‌دادن بیماری سرطان و انجام کار‌های فرهنگی، الگوی خیلی از اهالی خیابان شاهد ۱۰ به حساب می‌آید. اما خودش می‌گوید: وقت مریضی‌ام همسایه‌ها مدام به من سر می‌زدند و روحیه می‌دادند.
در یکی از روز‌های بهاری سال ۴۵ و نزدیکی‌های ظهر بود که صدای مهیبی توی کوچه‌ها پیچید، و پس از آن همهمه مردم که با شنیدن این صدا به کوچه‌ها آمده بودند. این صدای اولین بوق قطاری است که به مشهد می‌رسد.