کد خبر: ۸۱۱۴
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
روایت سال‌های فراق همسران آزاده ساکن شهرک آزاده مشهد

روایت سال‌های فراق همسران آزاده ساکن شهرک آزاده مشهد

این روایت، گفتگو با چهار بانوی صبور و رشیدی است که وقتی نشستیم روبه‌رویشان، اولین حرفی که از زبان یکی از آنان شنیدیم، این بود: چه شده که این‌بار یادی از ما شده؛ بعد از این همه‌سال؟

قصه پرغصه اسرای هشت سال جنگ تحمیلی، برای خود مثنوی بلندی است که هرچه سروده می‌شود، انتها ندارد. رنج‌ها و شکنجه‌هایی که حتی شنیدنشان، آدمی را رنج می‌دهد، چه برسد به تاب‌آوردنشان.

«اسارت» طنابی دوسویه است که یک سمت آن، اسرا ایستاده‌اند و سوی دیگرش خانواده‌هایی که چشم‌به‌راه آنان بوده‌اند. ۲۶ مرداد سالروز بازگشت اسرا به ایران است که هرساله مراسم بزرگداشت آن، با یاد کردن از اسرای جنگ تحمیلی برگزار می‌شود.

قرار ملاقات هفته‌نامه ما این‌بار نه با آزادگان که با همسران آنان بود. چهار بانوی صبور و رشیدی که وقتی نشستیم روبه‌رویشان، اولین حرفی که از زبان یکی از آنان شنیدیم، این بود: چه شده که این‌بار یادی از ما شده؛ بعد از این همه‌سال؟

بی‌حرف ماندیم که چه بگوییم و به لبخندی اکتفا کردیم. برای شنیدن رنج‌نامه زنانه آنان در دوران طولانی هجران، نیاز به پرسش و پاسخ نبود. سبو که لبریز باشد، خود به تکانی سرریز می‌شود. حرف‌هایی که ما از این چهار بانو شنیدیم، همه یک قصه دنباله‌دار، اما هریک فصلی مجزا بود.

فضه ابراهیمی که از همه بزرگ‌تر بود و میا‌ن‌سالی باتجربه، آن‌قدر سختی زندگیِ بی‌امکاناتِ روستایی را تحمل کرده بود که سرسخت شده بود و هرچه از رنج‌های بزرگ‌تر حرف می‌زد، کلامش باصلابت‌تر می‌شد.

فاطمه زارعی‌مقدم، اما از همه کوتاه‌تر حرف زد. چرایی‌اش به این برمی‌گشت که حتی وقتی ساکت‌تر از بقیه نشسته بود، بغضِ گلویش را می‌شد حس کرد و هربار که حرف‌زدنش گرفت، اشک و بغض، آن را نیمه‌تمام گذاشت.

اشرف ناصری، صبورتر دیده می‌شد و وقتی قصه‌اش را شنیدیم، فهمیدیم حالا نیز در گذر روزها، با تاسی به حضرت زینب (س) می‌کوشد که نبود همسرش را تاب بیاورد. می‌گفت دوران بعد از هجران، کوتاه بوده و سال ۸۸، در سفر کربلا غیرمترقبه و به‌خاطر سکته قلبی، همسرش را از دست داده است.

بتول موحدیان، لبخند بر لب داشت و پرانرژی بود و در میان همه رنج‌های دوران اسارتِ همسر، زخمی که هنوز بیش از همه، برایش تازه بود، زخم‌زبان برخی اطرافیان بود و حالا تنها مِهر همسرش، سبب می‌شد که تلخی آن خاطرات را تحمل کند و لبخند بر لب داشته باشد.

گفتگوی ما یک صحبت کوتاه یک‌ونیم‌ساعته بود و کیست که نداند این قصه، ته ندارد و هنوز خرواربه‌خروار، حرف در سینه شیرزنانی هست که صبورانه دوری همسران اسیرشان را تحمل و مردانه، فرزندانشان را بزرگ کردند و کمترکسی آمد و آمده تا از آن‌ها بپرسد: «از قصه هجران چه خبر؟»

 

فضه ابراهیمی، همسر جانباز علی اکبر سجادی است که شوهرش 8 سال اسیر بوده است

 

چادر به گردن می‌بستم و خار جمع می‌کردم

فضه ابراهیمی، همسر جانباز علی اکبر سجادی است که شوهرش هشت سال اسیر بوده است. می‌گوید: ۵ بچه داشتم و ششمین فرزند را هم باردار بودم که شوهرم مفقودالاثر شد. آن موقع در روستای چمن‌آباد تربت‌حیدریه ساکن بودیم و خانه‌ای کلنگی هم در پورسینای مشهد داشتیم که هروقت به مشهد می‌آمدیم، به آنجا می‌رفتیم.

هم‌رزمان شوهرم دیده بودند که او در عملیات به‌شدت زخمی شده است؛ به همین خاطر بنیادشهید، چندین‌بار به در خانه ما آمد و گفت «اعلام شهادت کنید»، اما من رضایت ندادم و گفتم: «اصلا. بچه‌های من کسی را ندارند. دلشان می‌شکند و هر روز می‌روند سر خاک پدرشان و گریه می‌کنند.» خیلی امیدوار بودم که او برمی‌گردد.

دختری را که باردار بودم، بعد از به‌دنیا آوردن وقتی یک‌ساله بود، از دست دادم. تب مالت گرفته و مریض شده بود. او را در تربت‌حیدریه به دکتر بردم. یک هفته آنجا بستری بود. تمام بدنش ورم کرده بود. ۲۴ آمپول به او زدند و افاقه نکرد. پیش دکتر رفتم و گفتم می‌خواهم بچه‌ام را به بیمارستان مشهد ببرم.

گفت: توی راه می‌میرد. من هم گفتم: عیب ندارد. اگر هم نبرم، اینجا می‌میرد. دخترم را با هر بدبختی بود، به بیمارستان قائم (عج) آوردم و بستری کردم. چهار ماه آنجا بود. من سه روز مشهد بودم و سه روز تربت‌حیدریه. یک پایم اینجا بود و یک پایم آنجا. یادم هست یک شب کنار جاده ایستاده بودم تا از تربت به مشهد بیایم.

شوهرم از اسارت پیغام فرستاد و اجازه داد که دخترها ازدواج کنند، من هم هر دوی آن‌ها را در فاصله سه ماه عروس کردم

ماشین پیدا نمی‌شد. بالاخره یک تریلی آمد. مانده بودم سوار شوم یا نه. آن موقع زن جوان هجده‌ساله‌ای بودم. بالاخره دلم را به دریا زدم و سوار شدم. از یک طرف از شدت ترس، بدنم می‌لرزید. از طرف دیگر دلم پیش بچه‌ام بود و باید به مشهد می‌رفتم. داخل ماشین که نشستم، فقط راننده و شوفرش بودند. گفتم یا حضرت‌زهرا (س) کمکم کن. راننده کمی که جلوتر رفت، پیرمرد دیگری را هم از کنار جاده سوار کرد و من خیالم راحت شد.  

من تنهای تنها بودم و فامیل و خواهر و برادر هم نداشتم. وقتی کوچک بودم، پدرم فوت کرده بود و شوهرم همه‌کس من بود و در نبود او باید همه کار‌ها را خودم می‌کردم. فامیل می‌گفتند پسرهایت را به سر کار بفرست، اما من می‌گفتم نه! باید درس بخوانند.

پسرم سرش را روی پایم می‌گذاشت و می‌گفت چرا بابا نمی‌آید؟ تا سفره می‌انداختیم و غذا می‌آوردیم، دخترم ظرف‌ها را توی بغلش جمع می‌کرد و می‌گفت باید بابا بیاید. روز‌ها چادرم را به گردنم می‌بستم و برای آتش تنور، خار جمع می‌کردم و شب‌ها نان می‌پختم.

به ما ۵ گالن نفت می‌دادند و من به‌تن‌هایی می‌رفتم یک‌به‌یک گالن‌ها را می‌آوردم. ماشین‌دار‌ها می‌گفتند بیا سوار شو با ماشین ببر، اما من قبول نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم اگر یکی از اهالی روستا من را داخل ماشین غریبه ببیند، پشت سر من حرف درمی‌آورد.

شوهرم از اسارت، پیغام فرستاد و اجازه داد که دختر‌ها ازدواج کنند. من هم هر دوی آن را با فاصله ۳ ماه عروس کردم. پولی برای خرید جهیزیه آن‌ها نداشتم و حتی فرش خانه‌ام را به یکی از آن‌ها دادم. از بنیادشهید، ماهی ۵ هزار تومان به ما می‌دادند که بیشتر اوقات مجبور می‌شدم دوسه‌بار به تربت بروم و ببینم بالاخره پول واریز شده یا نه که آن هم فقط صرف خرج‌ومخارج روزمره‌مان می‌شد.

خانه خرابه کلنگی داشتیم که کوچک و پر از حشراتی بود که بچه‌ها را می‌گزیدند و تنشان ورم می‌کرد. یک روز یکی از دوستان شوهرم آمد و گفت علی‌اکبر او را وکیل خود قرار داده تا به کار‌های ما رسیدگی کند. بعد به من گفت در همان روستایمان، زمینی برایمان می‌خرد.

گفتم من پول ندارم و او گفت قسطی می‌خریم. این‌طور شد که زمینی برایمان خرید و به اندازه‌ای که ساختمان درست شود، پول به بنا دادم و او خانه را ساخت، اما حیاط را شبانه، خودم با کمک بچه‌هایم ساختم. به‌عمد، شب‌ها کار می‌کردم تا مردان نامحرم، کار کردنم را نبینند.

با بچه‌ها خاک را خیس می‌کردیم و آجر می‌ساختیم. بعد خودم بالا می‌رفتم و بچه‌ها خشت‌ها را بالا می‌دادند. سختی‌های زیادی در نبود شوهرم کشیدم، اما خدا را شکر می‌کنم که آبرویمان حفظ شد؛ البته آن سختی‌ها و درد‌ها در برابر رنج خانواده شهدا، هیچ است. در حال حاضر نیز شوهرم بیمار است. هشت ماه پیش رفته بود روی درخت توتِ حیاط تا آن را بتکاند که افتاد زمین و پایش شکست. الان بعد از هشت‌ماه، تازه با واکر راه می‌رود.

 

فاطمه زارعی‌مقدم همسر آزاده جانباز محمد کشتگر مدت اسارت همسر: بیش از 6سال

 

شب‌ها روی بچه‌ها پلاستیک می‌کشیدم

فاطمه زارعی‌مقدم همسر آزاده جانباز محمد کشتگر که شوهرش بیش از شش سال در اسارت بود: «زمانی که همسرم اسیر شد، من فقط چهارسال خانه‌داری کرده بودم و دو بچه دوساله و هشت‌ماهه داشتم و سه‌ماهه نیز باردار بودم. تا شش‌ماه هیچ درآمدی برای خرج کردن نداشتیم و با پس‌انداز و به هزار بدبختی، آن ماه‌ها را گذراندیم. بعد از اینکه اسارتش اعلام شد، ماهیانه مبلغی از طرف بنیادشهید به ما پرداخت می‌شد که چرخ زندگی را می‌چرخاند».

آن موقع در شهرک شهیدباهنر ساکن بودیم. بعد از چندماه از اسارت همسرم، در فصل زمستان سقف سوراخ شد و از آن، آب می‌چکید. مادرم که نزدیک خانه ما زندگی می‌کرد، پیشمان می‌آمد که تنها نباشیم و ما شب‌ها روی بچه‌ها پلاستیک می‌کشیدیم تا خیس نشوند. آب داخل خانه می‌ریخت و ما با خاک‌انداز آب‌ها را جمع می‌کردیم و بیرون می‌ریختیم.

بالاخره سقف خراب شد و ما به بنیادشهید اطلاع دادیم. آن‌ها آمدند روی پشت‌بام را پلاستیک کشیدند تا سه‌ماه زمستان بگذرد. بعد از فصل زمستان، وسایلمان را خانه همسایه گذاشتیم و خودمان تا شش‌ماه خانه پدرم زندگی می‌کردیم. در این مدت، چون خانه کلنگی و خراب بود، بنیاد آن را خراب کرد و دوباره برای ما ساخت.

وقتی قرار بود همسرم از اسارت برگردد، از طرف بنیاد این خبر را به ما اعلام کردند؛ البته دخترم هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بود، از روی شباهت عکس پدرش و چهره یکی از اسرا که در تلویزیون دیده بود، پدرش را شناخته بود و به ما خبر بازگشت او را داد که اولش اصلا باورمان نمی‌شد.  

 

بتول موحدیان همسر آزاده جانباز: محمدعلی شریعتی مدت اسارت همسر: 8سال

 

زخم زبان مردم من را رنج می‌داد

بتول موحدیان، همسر آزاده جانباز: محمدعلی شریعتی که شوهرش هشت سال در اسارت بود. می‌گوید: بزرگ کردن بچه‌ها بدون حضور پدرشان خیلی سخت بود. وقتی شب‌ها، دیروقت، زنگ خانه را می‌زدند، دختر کوچکم می‌گفت بیدار شوید، بابا آمده؛ یا وقتی سفره پهن می‌کردیم، برایش بشقاب و قاشق سر سفره می‌گذاشت. هروقت تلویزیون، شعر «بابا برام قصه بگو» را پخش می‌کرد، من های‌های گریه می‌کردم.

زمانی که همسرم از اسارت برگشته بود، تا مدتی وقتی می‌خندید، با دست جلوی دهانش را می‌گرفت. بعد فهمیدم، چون خیلی لاغر شده، در موقع خنده، لثه‌هایش دیده می‌شود، به همین علت این کار را می‌کند.  

وقتی شوهرم اسیر شد، من باردار بودم و وقتی برگشت، دخترم هشت‌ساله بود. با پدرش خیلی غریبه بود و به من می‌گفت جلوی بابا چادر سرت کن، نامحرم است. خودش هم چادر سرش می‌کرد و صورتش را محکم می‌گرفت.  

شوهرم از روز‌های نبودنش از من می‌پرسید؛ به‌خصوص درباره همین فرزند آخرمان که در دوران اسارت او به دنیا آمده بود. می‌گفت چطور بزرگش کردی؟ وقتی درباره این موضوعات با هم صحبت می‌کردیم، همه‌اش با بغض و گریه بود. مشکلی که بیشتر همسران اسرا را در زمان جنگ رنج می‌داد، نگاه مردسالارانه جامعه به ما بود.

آن زمان هنوز تازه انقلاب شده بود و خیلی از مردم درباره زنان، دید درستی نداشتند و شأن زن‌ها رعایت نمی‌شد. زخم زبان‌ها زیاد بود و تحمل کردن این موضوع، سخت‌تر از تحمل کردن همه مشکلات. من و بچه‌هایم در خانه یکی از فامیل نزدیک، زندگی می‌کردیم. یادم هست دخترم به‌سختی دندان درمی‌آورد و سر یکی از این دندان‌ها به‌شدت مریض و اسهال و استفراغ شده بود.

من آن‌قدر ترسیده بودم که فقط یک چادر رنگی روی سرم انداختم، بچه را بغل کرده و به دکتر بردم، درحالی‌که بقیه مواقع با حجاب کامل و حتی مقنعه چانه‌دار بیرون می‌رفتم. وقتی به خانه برگشتم، همان فامیل نزدیک، فکر بدی درباره من کرده و مردش را فرستاده بود که تو با این وضعیت و چادر رنگی کجا رفته‌ای؟ دلم به حرف‌های همسرم گرم بود که از آن‌طرف پیغام فرستاده بود سالار و مرد خودت باش. به هیچ‌کس اعتنا نکن. دستت را به زانوی خودت بگیر و بلند شو.

 

اشرف ناصری همسر آزاده جانباز: حسین‌ علی‌پورهدایت‌آباد مدت اسارت همسر: بیش از 6سال

 

با عکس شوهرم در و دل می‌کردم

اشرف ناصری، همسر آزاده جانباز حسین‌ علی‌پورهدایت‌آباد که شش سال در اسارت بوده است. در طول ۱۱ ماهی که همسرم مفقود بود، هرجا می‌رفتم، طاقت نمی‌آوردم و سریع به خانه برمی‌گشتم؛ به این امید که شاید خبری از او شده باشد.

تا در را باز می‌کردم، اول پشت آن را نگاه می‌کردم، ببینم نامه‌ای آمده یا نه. آن‌موقع ۵ بچه داشتم که فرزند بزرگم دوم ابتدایی بود و کوچک‌ترینشان هم یازده‌ماهه بود. هروقت سفره می‌انداختیم، پسرم گریه می‌کرد که برای بابا هم توی ظرف غذا بریز. هرچه می‌گفتم بابا نیست، او باز حرف خودش را می‌زد.

ما بیشتر همسران اسرا، آن زمان در اوج جوانی بودیم و باید مثل یک مرد، به زندگی فرزندانمان می‌رسیدیم. همیشه با مقنعه چانه‌دار و حجاب کامل بیرون می‌رفتیم. رفتن به مدرسه بچه‌ها، مسجد، هلال‌احمر و بانک، جزئی از برنامه ما بود. آن موقع تلفن نبود و ما مجبور می‌شدیم معمولا چندبار در ماه به بانک سربزنیم تا ببینیم بنیادشهید، مبلغ مقرر ماهیانه را واریز کرده یا نه، اما بعضی مردم بودند که زخم‌زبان می‌زدند و می‌گفتند شما در نبود شوهرتان، در خانه نمی‌مانید و مرتب این‌طرف و آن‌طرف می‌روید.

این حرف وحدیث‌ها آن‌قدر اذیتم می‌کرد که شب‌ها بچه‌ها را می‌خواباندم و به داخل اتاق دیگر می‌رفتم. عکس شوهرم را از داخل بوفه درمی‌آوردم و با آن حرف می‌زدم و درددل می‌کردم. حتی یک‌بار بعد از اینکه خیلی گریه کردم و آرام نشدم، عکس را از داخل قاب درآوردم تا به او احساس نزدیک بودن بیشتری کنم.

وقتی همسرم برگشت، بچه کوچکم که زمان مفقودالاثر شدن پدرش، یازده‌ماهه بود، کلاس اول دبستان درس می‌خواند. حسین تا چند روز، وقتی بچه‌ها سراغش می‌آمدند، اسم آن‌ها را با هم قاطی می‌کرد. آرام و ساکت بود و با ما احساس غریبگی می‌کرد. آن‌قدر در دوران اسارت گرسنگی کشیده بود که معده‌اش کوچک شده بود و چیزی نمی‌توانست بخورد.

تا مدتی غذا‌های مقوی و خرده‌خرده به او دادم تا اینکه به حال اولش برگردد. باورمان نمی‌شد که دوران جدایی و سختی تمام شده است. یادم هست نیمه شب‌ها از خواب بیدار می‌شدیم و از سر ناباوری گریه می‌کردیم. بعضی مواقع خودم را بی‌هوا روی پاهایش می‌انداختم و می‌بوسیدم. جلوی من را می‌گرفت و می‌گفت این کار را نکن. من هستم که باید پای تو را ببوسم.

من و همسرم سال ۸۸ برای سفری زیارتی به کشور عراق رفتیم. او آنجا خیلی ناگهانی و غیرمترقبه، در شب شهادت امام‌موسی‌بن‌جعفر (ع) سکته و فوت کرد. پلیس عراق اصرار کرد همان‌جا در قبرستان وادی‎السلام دفنش کنیم، اما من که دوری دوران اسارت شوهرم را برای سال‌ها تحمل کرده بودم، راضی نشدم پیکرش آنجا بماند و گفتم می‌خواهم او را به ایران ببرم و همین کار را کردم.


* این گزارش چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۹۴ در شماره ۱۶۰ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام