جاننثاران امامرضا(ع) ۳۰ سال زیر عَلَم شاه رجب سینه میزنند
ساتن مشکی پرچم که «یا حجتبنالحسن (عج) جهان در انتظار توست» روی آن نقش بسته، دور گرههای چوبپرچمی از نی میپیچد. یلاصغر با آن محاسن سفید، ۱۹ سال است که چند روز مانده به شهادت امامرضا (ع) برای ادای نذرش به مشهد میآید و این پرچم حدوداً ۲۰ مترمربعی را که جلودار کاروان هیئت جاننثاران امامرضا (ع) است، از رسالت ۷۲ در محله بلال مشهد تا زیر پل مقدم به دوش میکشد.
۱۶ پرچم ساتن رنگی پشت پرچم سیاه، نشانه هیئت جاننثاران، بر بلندای نیها افتاده و سربهزیر در صدای بوحب بومی که از طبلهای عزای پشتسر میآید، در چشم عزاداران میشکند. گروه موزیک ۲۰۰ نفره به سرپرستی جمشید آزموده، در خیابانهای شهر، عزا را بر طبلهای بزرگ میکوبند، سنجها را بر هم میزنند و با فلوت غم مینوازند؛ حمید فلاح خواننده پاپ نیز مداحی میکند.
آهوبچه از قاسمآباد آمد!
درست پشتسر آنها روی نیسان، صیاد، کمندی بر گردن آهوی جوان انداخته. چشمان درشت آهو، خیس و منتظر نسیم آزادی است تا زیر پل مقدم از سوی حرم امامرضا (ع) بر او بوزد. ششهفتسال پیش، آهو بچه بود که از قاسمآباد آمد و از ۱۰۰ متری، خود را به پارک فجر رساند.
درست همان سالی که هیئت جاننثاران برای کاروان آهو نداشتند. وقتی که صاحب آهو بهطور اتفاقی در چهارراه گاز، آهویش را روی نیسان دید، حالش دگرگون شد و حالا هر سال روز شهادت امامرضا (ع) آهویش را به هیئت میآورد.
گروه بعدی چهار مداح پیر و دلشکسته از عزای اولاد علی (ع) هستند که ماکت زیبای صحن انقلاب حرم امامرضا (ع) را روی چرخهایش میکشند؛ ماکتی آهنی و محکم شبیه صحن انقلاب در سال ۶۵ که یکی از سازندگان آن حاجعلی کوزهگر از بزرگترین آیینهکاران حرم است.
گلهای نذری روی کشمیر...
غلغله اینجاست. عزا اینجاست. بالهای خاکی هزاران چادر اینجا زیر معجر تابوت نمادین امامرضا(ع) است. شال کشمیر سیاه برق میزند روی تابوت لبپریده. گلهای روی آن زمین و زمان را رنگ میزنند. دستها و شیونها گلهای روی تابوت را میچینند.
های و های گریه است که شفا میشود در دست بانوان و سال بعد ادای نذر گلی روی کشمیر تابوت. شیونها بلندتر میشود وقتی بارگاه پرزرق و برق مأمون، پشت ازدحام جمعیت بانوان، نمایان میشود که دو اسب آن را میکشد و مأمون و دو خدمتگزارش آنجا خندان به بادهگساری مشغولند.
همچون مردان شمشیربهدست!
حالا دلِ خون عزاداران آرام میشود وقتی صدای بستهشدن ۵۰ قُلُّق (تسمهای که عَلَم را به کمر و شانه میبندد) در گوش آسمان میپیچد. تیغهها، چون مردانی شمشیربهدست روی عَلَم، با شالهای سبز، از خواب هزارساله بیدار میشوند و با پرهای رنگی کلاهخودشان که سر به دامان آسمان میساید، به امام غریبشان تعظیم میکنند.
دلِ خون عزاداران آرام میشود وقتی صدای بستهشدن ۵۰ قُلُّق در گوش آسمان میپیچد
نخستین گروه، ۱۹ سرباز فولادی روی عَلَم شاهرجب هستند؛ بزرگترین عَلَم شهر و متعلق به هیئت جاننثاران که به دست عَلَمساز اصفهانی و سازنده قفل در خانه خدا اکبر بهمن ساخته شده. ۴۹ عَلَم دیگر که کمکیهایی از هیئتهای دیگر شهر هستند نیز پشت عَلَم شاهرجب رو به حرم مطهر به راه میافتند.
ای رضا جان سرِ ما و قَدَمَت
نوبت گروه پشت دَم (پلاکارد) اول است که میخوانند:ای رضاجان سرِ ما و قَدَمَت/ پور زهرا کمِ ما و کَرَمَت/ چه شود جان بدهم به پای تو/ وقت مردن نگرم لقای تو / یا غریبالغربا، یا معینالضعفا. بعد صدای گروه پشت دَم دوم بلند میشود: آبروی ما ز خاک کوی توست/ جنت ما روضه مینوی توست/ سوزی از داغ غمت به جان ماست/ نام تو همیشه بر زبان ماست/ یا غریبالغربا، یا معینالضعفا. صدا تا دَم پانزدهم میرود و دوباره برمیگردد پشت دَم اول.
حرم که در چشم افتد...
۳۰ سال است وقتی که صدای جرینگجرینگ تعظیم عَلَمها بلند میشود، کاروان جاننثاران درمییابد که حرم در چشم افتاده است. پس سر بلند میکند و درست زیر پل مقدم رو به قبله و چشم در طلای حرم، دست بر سینه میگذارد و نوحه سر میدهد: «یاا...» امام رضا (ع) یا ا... شاه خراسان.
بعد نوحهخوان قدیمی هیئت میخواند و عزاداران سینه میزنند. دعا میخوانند که سال بعد هم بیایند و این آخرین زیارتشان نباشد. با التماس دعا، ختم برنامه اعلام میشود و عزاداران برای صرف ناهار به هیئت بازمیگردند.
هر که نخودی در این آش انداخته...
کاروان بزرگ هیئت جاننثاران امامرضا (ع) ۳۰ سال است روز شهادت امام هشتم از حسینیه بیرون میآید و با اسباب نمادین خود، خیابانها را کوچهبهکوچه پشت سر میگذارد و دلها را با خود همراه میکند. بانی این هیئت، رجبعلی صفار مشهدی معروف به شاهرجب ارادتمند شاه خراسان آقا علیبنموسیالرضا (ع) است. مردی که سفرها و دوستیهایش، ذهن و بازوی توانمند پسرانش، صبوری همسر همراهش و یاری هر کسی که به قول او آمده و نخودی در این آش انداخته، خدمتگزاران این هیئت هستند.
حسینیه شخصی
۱۴ سال است، بعد از سکتهکردن، روی ویلچر در تراس طبقه دوم خانهاش مینشیند. از همان بالا با چشمان تیزش نظارهگر حسینیه جاننثاران امامرضا (ع) است که درست روبهروی خانهاش قرار گرفته. زمین آن را در سال ۱۳۶۰ خرید و بعد یک حسینیه شخصی در آن بنا کرد تا با اختیار کامل در اعیاد و شهادتها و هر روزی از هفته که خواست، ارادتمندیاش را به اهلبیت (ع) نشان دهد.
شاه رجب که در چهارسوق نوغان متولد شد و بعد از خرابیهای دور حرم به محله بلال آمد، الان با وجود بیماری سرحال است و خوشرو. به قول خانوادهاش سرحالی او بعد از ۱۴ سال بیماری همان اجری است که خداوند نصیب او، خانواده و دوستداران هیئت کرده است. او بین مردم مقبولیت دارد.
طی گفتوگو همانقدر که لبش زود به شوخی و خنده باز میشود، با آمدن نام ائمه (ع) و گفتن از خاطرات این همه سال هیئتداری و مجلسگردانی، چشمشتر و لبانش نجوا میشود به اینکه: نه آن کس که مسلمان شد توانش گفت سلمان شد/ از اول بایدش سلمان شد و وانگه مسلمان شد.
آبگوشت مرزه همسرم
درباره برنامههای حسینیه میگوید: ۱۵ شب اول محرم و ۱۵ شب آخر صفر درِ حسینیه باز میشود و شبها بعد از عزاداری شام میدهیم. خیلیها هم بهعنوان خیرات برای امواتشان در هزینهها شریک میشوند. شامها دستپخت همسرم معصومه فراتی است؛ اصلا آبگوشت مرزهاش معروف است.
همیشه گوشت تازه در دیگ میاندازیم. او ادامه میدهد: علاوهبرآن، همه شبهای شهادت و اعیاد برنامه داریم و در روزهای عادی نیز شبهای دوشنبه درهای حسینیه برای خواندن زیارت عاشورا باز است. اما برنامه اصلی هیئت ما در روز شهادت امامرضا (ع) است که در آن روز هشت دیگ شله میپزیم. همین پارسال شاید به نزدیک به ۷هزارو ۵۰۰ نفر غذا دادیم. هزینهها را ابتدا خودمان تقبل میکنیم که تا روز چهلوهشتم، بخش زیادی از آن از طرف مردمی که حاجت دارند، تأمین میشود.
نیهای بامبوی پاکستانی
هیئت شاهرجب را بیشتر هیئتهای شهر و حتی ایران میشناسند. دلیلش را از او میپرسم و بعدهم از یلاصغر و نیهای بامبو و سازنده عَلَم شاهرجب. جواب میدهد: خیلی اهل مسافرت بودم و در مراسم هیئتهای شهرهای ایران شرکت میکردم. آنها هم رسم دوستی را بهجا میآورند و به دیدنم میآیند. خیلیها هم برای هیئتمان هدیه میفرستند.
در روز چهلوهشتم هیئتهای شهر مشهد با عَلَمهایشان میآیند و ما را همراهی میکنند، چون ما هم آنها را در مراسمشان یاری میکنیم. نفسی تازه میکند و نوه کوچک و شیرینزبانش را میبوسد و اضافه میکند:، اما نیها را به سفارش من از پاکستان آوردهاند که استحکام آنها از چوبپرچمهای عادی بیشتر است و بلندایشان از هفت تا ۱۲ متر میرسد و همچنین زیباست. یلاصغر رستگاریمقدم هم یک دوست کشتیگیر قدیمی است که چند روز مانده به چهلوهشتم، ناگهان سر و کلهاش پیدا میشود و پرچمدار هیئت ماست.
بزرگترین عَلَم مشهد
نقبی به سال ۶۰ میزند و درباره چگونگی ساخت عَلَمی که بزرگترین علم شهر بعد از علم شاهحسین (در موزه آستان قدس نگهداری میشود) است، میگوید: سازنده آن دوستم اکبر بهمن، هنرمند عَلَمساز اصفهانی بود. جنسش از فولاد است و آن زمان ۱۰۰ هزار تومان هزینه برداشت؛ چون سه شیر طلانشان دارد.
اما شاهرجب هشت پسر دارد که روح شهید یکی از آنها بازو به بازوی هفت برادر دیگر میدهد و هر کدام استادانه و به بهترین شکل بخشی از کارهای هیئت را انجام میدهند. او میگوید: باید همه اعضای خانواده کاربلد باشند تا هیچوقت کاری لنگ نماند؛ برای همین در انجام امور حسینیه از کودکی به آنها میدان میدادم.
اشک در چشمانش موج میزند و ادامه میدهد: پسر ارشدم جعفر که مداح حسینیه بود، در سال ۷۱، در دیواندره کردستان هنگام درگیری با کوملهها شهید شد، درحالیکه فقط ۲۸ روز از سربازیاش باقیمانده بود. الان چرخ زندگی ما با حقوقی که از بنیاد شهید میگیریم، میچرخد.
نشان از پدر...
دوباره خنده روی صورتش مینشیند، وقتی میگوید: همه کارهای حسینیه داخلی است و از بیرون چیزی وارد نمیکنیم. محمدتقی، قصاب است و برای مراسم حسینیه گاو و شتر میکشد؛ وظیفه اصلی غلامرضا که نقش آچارفرانسه هیئت را دارد، آشپزی است؛ ابوالفضل عَلَمکش و نوحهخوان است؛ صادق کار تزئینات و ساخت دکور را به عهده دارد؛ جعفر مسئول روابطعمومی یعنی نیرو جمعکن است و میانداری هم میکند؛ محمدجواد هم مسئول نظافت و نصب پرچم است.
البته در کنار آنها همسایههایی که سالها برای هیئت زحمت کشیدهاند نیز کمک میکنند. در این چند سال بیماری من، سید حسین غیاثی قدیمیترین سینهزن هیئت، وظایفم یعنی هیئتداری را انجام میدهد. حرف پایانی شاهرجب آرزوی عاقبت بهخیری برای پسرانش است.
یک موزه از اسباب عزاداری
صادق صفارمشهدی راهنمایمان در داخل حسینیه ۳۳۶ متری میشود. حسینیهای که با روشنشدن لامپها بیشتر شبیه به یک موزه از اسباب عزاداری بهنظر میرسد. عَلَم ۱۹ تیغه شاهرجب با آنهمه پرهای رنگی و سه شیر طلانشان و شالهای سبزی که به گفته صفارمشهدی پسر از حراجی آستان قدس خریده شده و متبرک است، بیشتر از همه به چشم میآید. او همین روزها کار ساخت یک ماکت دیگر را نیز که شبیهسازی نقاشی امامرضا (ع) و آهوست، به پایان رسانده و آن را هم گوشه حسینیه گذاشته است.
در کنجی نیز سفیدی ماکت زیبای حرم که در سال ۶۰ ساخته شد و آنقدر محکم است که ۱۰ نفر هم میتوانند روی آن بایستند، برق میزند. او مدعی است که در ساختن دکورها و اسباب، نهایت دقت و ظرافت را به کار میبرند و وقتی اسباب نامرتب هیئتهای دیگر را میبینند، باورشان میشود که از همه بهتر کار میکنند.
لبه تابوت باید پریده باشد
او میگوید: هر سال تابوتی جدید میسازیم که لبه آن پریده است و شال کشمیری ششمتری روی آن میاندازیم؛ درست طبق آنچه در روایات آمده است. همچنین هر سال به اندازه ۱۵۰ هزارتومان گل برای روی تابوت میخریم که هر خانمی که برای برآوردهشدن حاجتش گلی میچیند، سال بعد ۱۰ هزار تومان گل میخرد و میآورد.
صادق صفارمشهدی ادامه میدهد: ما کودکیمان را در این وادی گذراندیم. یادم است که کوچک بودم و مرا برای کمککردن راه نمیدادند. من هم به زور میرفتم و کمکشان میکردم. الان هم پسران شاهرجب توی چشم هستند و به خاطر حفظ آبروی پدرمان هم که شده باید مواظب رفتارمان باشیم.
روی دیوارهای حسینیه تقدیرنامههایی مانند آنکه از طرف معاونت اماکن متبرکه و تشریفات آستان قدس رضوی است، زده شده است.بیرون که میآییم و درِ حسینیه جاننثاران پشت سرمان بسته میشود، سال آینده حسینیه و ماکتهای جدید و ابتکارات این پسران که شوق و ذوق جوانیشان را در انجام امور حسینیه میگذرانند، در ذهنمان نقش میبندد.
* این گزارش یکشنبه، ۱۷ دی ۹۱ در شماره ۳۷ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.


