کد خبر: ۶۴۳۴
۲۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
پرستار جانبازان شهر

پرستار جانبازان شهر

محمدرضا جلودارنوغابی از رزمندگان دفاع مقدس است. علاقه به پوشیدن لباس ارتشی و هم‌زمان مسائل پزشکی و بهداری باعث شد تا او پرستاری در ارتش را به‌عنوان شغل آینده خود انتخاب کند.

محمد سلامی‌استاد| ایثارگری‌ها و ازخودگذشتگی‌های رزمندگان اسلامی‌در هشت سال دفاع مقدس بر هیچ‌کس پوشیده نیست. شهرآرامحله این بار به سراغ آقای «محمدرضا جلودار نوغابی»، ساکن محله امامیه، رفته است تا از رشادت‌های او چه در زمان جنگ تحمیلی و جانباز شدن و چه در زمانی که در ستاد تخلیه مجروحین به‌عنوان مسئول، ایفای نقش کرده است، گزارشی تهیه کند.

محمدرضا جلودارنوغابی متولد اول فروردین ۱۳۳۵ است. خانواده وی دراصل گنابادی هستند. علاقه به پوشیدن لباس ارتشی و هم‌زمان مسائل پزشکی و بهداری باعث شد تا وی پرستاری در ارتش را به‌عنوان شغل آینده خود انتخاب کند و در سال ۱۳۵۴ به استخدام ارتش درآید و البته از همان ابتدا در لشکر ۷۷ پیروز خراسان مشغول فعالیت شود.

 

مردم سنگ تمام گذاشتند

هنوز پنج سال از استخدام محمدرضا جلودار در بهداری ارتش نمی‌گذرد که جنگ آغاز می‌شود و با شروع جنگ، سرفصل مهمی از زندگی او آغاز می‌شود. با شروع جنگ، عملیات‌های نظامی لشکر ۷۷ خراسان نیز شروع می‌شود و لشکر خراسان تعدادی از نیرو‌های خود را به مناطق جنوب‌غرب کشور که اینک جولانگاه ارتش صدام شده بود، اعزام می‌کند.

جلودار در این‌باره می‌گوید: «من، چون در بهداری ارتش کار می‌کردم، به‌عنوان بهدار و پرستار جنگی از سال اول شروع جنگ، به جبهه و مناطق عملیاتی اعزام شدم. روزی که می‌خواستند ما را به خوزستان اعزام کنند، به‌همراه گردان تانکِ لشکر که دستور اعزام آن‌ها از فرماندهی نیز رسیده بود، به ایستگاه راه‌آهن مشهد اعزام شدیم تا با قطار به خوزستان برویم.»

سال اول جنگ است و خبر لشکرکشی‌های صدام به شهر‌های جنوب‌غربی کشور و بمباران شهر‌ها توسط عراق، در همه کشور پیچیده و موجی از نفرت از ددمنشی‌های صدام، در دل تمام ایرانیان غیور به یادگار گذاشته است.

مردم هریک به نحوی، خود را در جنگ سهیم می‌دانند و همه با جان یا مال خود، به یاری رزمندگان می‌شتابند: «وقتی به ایستگاه راه‌آهن رسیدیم، با استقبال مردم مواجه شدیم. به یاد دارم که قطار به هر ایستگاهی مانند نیشابور، سبزوار، سمنان و... می‌رسید، مردم به‌سمت آن هجوم می‌آوردند و به ما سرسلامتی می‌دادند و آن‌قدر به ما خوراکی و مواد غذایی داده بودند که دیگر جایی در کوله‌های خود برای انبار آن‌ها نداشتیم و نمی‌دانستیم با اضافه‌های آن چه‌کار کنیم؛ چون برخی موادغذایی در هوای گرم به‌سرعت فاسد می‌شد و متاسفانه برخی از آن‌ها به همین دلیل حیف‌ومیل ‌می‌شد.»

 

پرستار جانبازان شهر

 

به تکه‌نان خشکیده‌ای، راضی شده بودیم

قطاری که جلودار با آن اعزام شده است، دراصل به نیرو‌های گردانِ تانک اختصاص دارد و درنتیجه جلودار از معدود افراد غریبه درمیان مسافران آن است؛ غریبه‌ای که به‌عنوان پرستار به جنگ اعزام شده است. نصف قطار، واگن‌های مسافری و نصف دیگر واگن‌های باربری مملو از خودرو‌ها و تانک‌های نظامی است. قطار به پیش می‌رانَد تااینکه دربین دو کوه که او مکان دقیق آن‌ها را به خاطر ندارد، گرفتار گشت هواپیما‌های عراقی می‌شود.

هواپیما‌های عراقی با دیدن قطاری که ادوات نظامی حمل می‌کند، شروع به بمباران آن می‌کنند: «هواپیما‌های عراقی تا قطار ما را دیدند، آتش بود که بر سر ما ریختند. چند واگن را که مهمات در آن‌ها بود، منهدم کردند. برخورد راکت‌ها به واگن‌ها و هم‌زمان انفجار مهماتی که در واگن‌ها بود، چنان صدای مهیبی را تولید کرده بود که گویی محشر و قیامت برپا شده است.»

هواپیما‌های عراقی، قطار را می‌زنند و به‌سرعت دور می‌شوند. در این سانحه، تعدادی از رزمندگان شهید می‌شوند و قطار هم از کار می‌افتد و محمدرضا جلودار و هم‌رزمانی که سالم مانده‌اند، سه روز در بیابان خشک و لم‌یزرع آنجا گیر می‌کنند تا کمک به آن‌ها برسد: «در مدت سه روزی که در قطار بودیم، امکانات بسیار کم بود.

آب و غذایی هم نبود که ازقبل برای سه روز تدارک دیده باشیم، بنابراین مانده بودیم که چه کنیم. میوه‌ها و خوراکی‌هایی را که مردم در ایستگاه‌های مختلف به ما داده بودند، خورده بودیم و تعدادی را که قبلا فاسد شده بود، دور ریخته بودیم. کارمان به جایی رسیده بود که کوپه‌به‌کوپه می‌گشتیم تا شاید تکه‌نان خشکیده‌ای پیدا کنیم که جلوی گرسنگی‌مان را بگیرد.»

 

هیچ‌گاه زیر تانک نخوابید

پس از این واقعه، جلودار به‌عنوان پرستار در جبهه‌های جنگ حضور می‌یابد و تقریبا دو سال در عملیات‌های لشکر ۷۷ فعالیت می‌کند: «تقریبا سال ۶۰ بود. یک روز که خط مقدم آرام بود و تقریبا آتشی بین دو طرف ردوبدل نمی‌شد، من و چند تن از رفقا به پشت خاکریز رفتیم و در پشت یک تانک، سنگر گرفتیم. پس از مدتی که آنجا بودیم، خسته شدیم و در همان پشت تانک خوابمان برد.

ناگهان صدای یک بالگرد را شنیدم. ابتدا فکر کردم که بالگرد خودی است. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که بالگرد چند راکت به تانک زد. چند نفر از رفقا درجا، شهید شدند و من و چند تن دیگر، به چندمتر آن‌طرف‌تر پرتاب شدیم. دیگر چیزی یادم نیامد تااینکه در بیمارستان خرمشهر چشم باز کردم. مدتی بعد، من را به بیمارستان ۵۰۲ تهران اعزام کردند و در آنجا بهبود یافتم و به مشهد و لشکر ۷۷ برگشتم.»

 

پرستار جانبازان شهر

 

رضای الهی برای من کافی است

با این حادثه محمدرضا جلودار به زمره جانبازان می‌پیوندد، ولی حقوقی از بنیادجانبازان و بعد‌ها بنیادشهید نمی‌گیرد: «از قرارِ معلوم، بنیادشهید برای من، جانبازی ۱۰ درصد تعیین کرده است، ولی این درصد، قطعی نیست و تابه‌حال سه‌بار برای من کمیسیون گذاشته‌اند تا در آن حضور یابم و پرونده ناقصم را تکمیل کنند و درصد دقیق جانبازی‌ام مشخص شود، ولی هیچ‌وقت به کمیسیون نرفته‌ام. من جانباز نشده‌ام که با آن حقوق بگیرم و رضای الهی برای من کافی است.»

پدر محمدرضا جلودار نیز چنین اعتقادی دارد و همین عقیده را به پسر جانبازش منتقل کرده است. محمدرضا جلودار برادر شهید هم محسوب می‌شود و پدرش زمانی که پسر دیگرش شهید می‌شود، به سایر فرزندانش می‌گوید که به‌دنبال کار‌های بنیادشهید نروند: «پدرم قدغَن کرده بود که به‌دنبال تکمیل پرونده برادر شهیدمان در بنیادشهید باشیم.

می‌گفت اگر این کار را بکنید، انگار که خون پسرم را با پول معاوضه کرده‌اید. وقتی من هم جانباز شدم، سفارش کرد که به‌دنبال جانبازی نروم. من هم حرف پدر را اطاعت کردم و الان هم شکایتی ندارم.»

هر روز یک یا دو فروند هواپیمای ترابری ارتش C-۱۳۰ به فرودگاه مشهد می‌آمد تا مجروحان را پیاده کند

 

ستاد تخلیه مجروحین

بعد از اینکه محمدرضا جلودار بهبودی نسبی پیدا می‌کند، به لشکر ۷۷ بازمی‌گردد، اما مسئولان لشکر به‌دلیل جانباز شدن از ادامه حضور او در مناطق جنگی، ممانعت و او را به بنیادشهید معرفی می‌کنند: «سال ۱۳۶۲ بود که فرماندهان لشکر ۷۷ تصمیم گرفتند من را به‌عنوان مامور به خدمت، از لشکر ۷۷ به بنیادشهید معرفی کنند.»

در بنیادشهید او را به‌عنوان مسئول «ستاد تخلیه مجروحین» انتخاب می‌کنند. حالا زمانی است که ایران در اوج جنگ است و رزمنده‌های زیادی در جبهه‌های جنگ مجروح شده‌اند. تمام بیمارستان‌های کشور پر شده است و ازطرفی، کمتر شهری است که ایمن باشد و از خطر موشک‌های هواپیما‌های شکاری عراق در امان باشد.

حتی کار به جایی رسیده بود که هواپیما‌های عراق، چندبار تهران را موشک‌باران کردند؛ به همین علت مشهد یکی از شهر‌های پذیرای مجروحان جنگی می‌شود تا آن‌ها روند درمان یا دوران نقاهت خود را در این شهر بگذرانند: «هر روز یک یا دو فروند هواپیمای ترابری ارتش C-۱۳۰ به فرودگاه مشهد می‌آمد تا مجروحان را پیاده کند.

اوضاع قبل از آمدنِ من به ستاد تخلیه مجروحین، نظم جالبی نداشت و رزمنده‌های مجروح، درد زیادی را در زمان پیاده شدن از هواپیما تا انتقال به بیمارستان می‌کشیدند. زمانی که من این مسئولیت را پذیرفتم، اوضاع را سروسامان دادم. به کسانی که مجروحان را در فرودگاه مقصد سوار می‌کردند، سفارش کردم که ابتدا مجروحانی را که کمتر آسیب دیده‌اند، سوار کنند و مجروحان بدحال را آخر از همه سوار کنند تا در زمان تخلیه، زودتر از همه پیاده شوند.

زمانی که یک هواپیمای حامل مجروح به فرودگاه می‌آمد، چند دستگاه آمبولانس را آماده می‌گذاشتم و به دکتری که همراهم بود، می‌گفتم فقط سر و گردن مجروح را نگاه کن که بحرانی نباشد و حرکت مجروح باعث معلولیت آن نشود. به‌سرعت نوع مجروحیت او را با یک نگاه کلی، مشخص می‌کردیم و باتوجه‌به تقسیم‌بندی‌ای که برای انواع مجروحان کرده بودیم، به‌سرعت آن‌ها را به بیمارستان مدنظر می‌فرستادیم.»

پرستار جانبازان شهر

 

گاهی فقط زور جواب می‌داد

زمان جنگ است و برخی کار‌ها به روال معمول پیش نمی‌رود. کشوری که در آن، جنگ حکم‌فرما باشد، نیاز به تصمیم‌های بحرانی دارد و تصمیم‌ها ممکن است روند اداری خود را نگذراند و از راه‌های غیرمعمول نیز اعمال شود: «در فرودگاه سالنی بود که یک‌بار در سال و زمان اعزام حجاج، از آن استفاده می‌شد.

به مسئولان فرودگاه آن زمان مراجعه کردم برای اینکه بخواهم آن سالن را به مجروحان بدهند تا روند تخلیه آن‌ها سرعت بیشتری گیرد. مسئولان با ما همکاری نکردند و همچنان درِ سالن قفل بود. به نزد آقای کوهپایه‌ای، استاندار وقت خراسان، رفتم و ماجرای ندادن سالن را به او گفتم. با همان لهجه اصفهانی به من گفت تو اگر جنم داشته باشی، می‌توانی سالن را بگیری و اگر هم نداشته باشی که هیچ. خودت باید به خودت کمک کنی.»

آن زمان با آن امکانات، وضعیت مجروحان بسیار بغرنج بود. جلودار درمیان خاطراتش اشاره می‌کند که یک‌بار چرخ‌های یک هواپیمای حامل مجروحان به مدت چهار ساعت باز نشده و هواپیما مجبور شده بود چهار ساعت در آسمان دور بزند.

وقتی بر زمین نشسته بود، متاسفانه چند مجروح که حالشان وخیم بود، به شهادت رسیده بودند، بنابراین گرفتن این سالن می‌توانست کار تخلیه مجروحان را سرعت بیشتری بدهد: «وقتی این حرف را از استاندار شنیدم، به‌سرعت هماهنگ کردم و چند سرباز گرفتم. قفل‌های سالن را که فقط یک‌بار در سال از آن استفاده می‌شد، شکستم و ۱۰۰ تخت نیز از لشکر ۷۷ گرفتم و در آن جای دادم. اموالی را که از قبل در سالن و متعلق به فرودگاه بود، نیز به خودشان برگرداندم.»

 

هنوز پایِ کارم

تا سال ۱۳۶۷ که آتش‌بس شد، کار محمدرضا جلودار به همین منوال می‌گذشت و او همچنان مسئول ستاد تخلیه مجروحین بود. بعد از آتش‌بس، ارتباط جلودار با خانواده شهدا و جانبازان قطع نمی‌شود و حتی شدت بیشتری می‌گیرد: «پس از آتش‌بس، دفتری در بیمارستان قائم به من دادند و من در آنجا مستقر شدم.

هم‌اکنون جانبازان بسیاری هستند که برای ادامه درمانشان به بیمارستان‌های مشهد مراجعه می‌کنند. من بر بالین آن‌ها می‌روم و تمام کار‌های اداری، بستری، ترخیص و... آن‌ها را انجام می‌دهم و تا آنجا که مقدور باشد، به همراه بیمار نیز کمک ‌می‌کنم.»

درحال‌حاضر جانبازان، کمتر برای مداوا به بیمارستان‌ها مراجعه می‌کنند و قدری سرِ آقای جلودار خلوت شده، ولی او که سال‌ها با بیماران همراه بوده است، نمی‌تواند بیکار بنشیند: «بعد از تجربه خدمت به خانواده‌های بیمارِ جانباز و خانواده شهدا، با خود گفتم که چرا کار خود را بسط و توسعه ندهم و به همه مردم کمک نکنم؟ برای همین تعدادی از خیران سلامت را در مشهد دورهم جمع کرده‌ام و هم‌اکنون به بیماران نیازمندی که سرطان گرفته‌اند، نیز کمک ‌می‌کنم.»



این گزارش چهارشنبه، ۲۷ دی ۹۶ در شماره ۲۷۷ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام