کد خبر: ۷۲۶۸
۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
اشرف خانم پس از ۳۰ سال پرستاری از فرزند و همسر، نیازمند مراقبت است

اشرف خانم پس از ۳۰ سال پرستاری از فرزند و همسر، نیازمند مراقبت است

اشرف دری‌مقدم که خود نیز مادر و همسری فداکار است، ۱۵‌سال مراقبت از همسر و ۳۰‌سال نیز مراقبت از فرزند مبتلا به سندرم داون خود را به عهده داشته، اما امروز با پاگذاشتن به سن، خود او نیز نیازمند مراقبت است.

۳۰‌سال حداکثر زمان مفید تعریف‌شده برای کار در اکثر کشور‌های جهان است، اما برخی افراد به عشق خدمت یا گاهی نیاز مالی تا سال‌ها بعد نیز به تلاش و تکاپو مشغولند. سیداحمد جعفری معلم انقلابی، فداکار و هنرمند محله وکیل‌آباد نیز از آن دسته افرادی است که نیم‌قرن از عمر خود را صرف خدمت و آموزش به دانش‌آموزان و دانشجویان کشور کرده است.

او که کارش را قبل‌از انقلاب با مدیریت دبیرستان آغاز کرده بود، به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی از مدیریت عزل شد، اما سر، خم نکرد و بدون اندکی تردید در پستی دیگر، فعالیت‌های انقلابی‌اش را از سر گرفت. احمد جعفری پس‌از ۳۰‌سال معلمی ۱۵‌سال دیگر نیز کارش را در موسسات آموزش عالی ادامه داد و سرانجام وقتی دست از کار کشید که دیگر فلج شده بود و توان کار‌کردن نداشت.

امروز که به دیدارش می‌رویم، او حتی توان صحبت ندارد و به‌ناچار همسرش زبان او شده و به تعریف سرگذشتش می‌پردازد. اشرف دری‌مقدم که خود نیز مادر و همسری فداکار است، ۱۵‌سال مراقبت از همسر و ۳۰‌سال نیز مراقبت از فرزند مبتلا به سندرم داون خود را به عهده داشته، اما امروز با پاگذاشتن به سن، خود او نیز نیازمند مراقبت است. او در این مصاحبه، از مسئولان می‌خواهد خانواده آنان را بی‌پرستار نگذارند.

 

از مدیر به معلم

سیداحمدجعفری که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده است، تحصیل در رشته تعلیمات دینی و قرآن را برمی‌گزیند. وی پس‌از فارغ‌التحصیلی از دانشسرای عالی معلمی، به‌عنوان مدیر دبیرستان به استخدام آموزش‌و‌پرورش سبزوار در‌می‌آید. احمد که تاب دیدن کمبود‌ها را ندارد، بار‌ها و بار‌ها به دیدن مسئولان آموزش‌وپرورش استان و شهرستان می‌رود و با مطرح‌کردن مسائل و مشکلات دانش‌آموزان مناطق محروم از آن‌ها می‌خواهد که برای تجهیز و تعمیر مدارس‌کمک کنند.

او درکنار این‌ها حامی جدی تشکیل و برگزاری کلاس‌های دینی، قرآن و مراسم مذهبی در دبیرستان است و کلاس‌های فوق‌العاده‌ای را در این راستا برای دانش‌آموزان برگزار می‌کند. اما این فعالیت‌ها خیلی به مذاق مسئولان وقت آموزش‌و‌پرورش سبزوار خوش نمی‌آید و موجب می‌شود که سمت مدیریت دبیرستان را از وی بگیرند. احمد نیز با مشاهده این اختلافات تصمیم می‌گیرد کارش را به‌عنوان معلم در مشهد ادامه دهد.

 

اشرف خانم پس از ۱۵ سال مراقبت از همسر و ۳۰ سال نگهداری از فرزند، حالا خودش نیازمند مراقبت است

 

حتی درآمد یک تابلو را هم برای خودمان خرج نکرد

او بعد‌از حضور در مشهد، فعالیت‌های‌حمایتی خود را از دانش آموزان بی‌بضاعت ادامه می‌دهد و با‌وجود داشتن زن و فرزند، بخشی از حقوق ماهیانه خود را صرف مدرسه و دانش‌آموزان مدرسه می‌کند.

اشرف دری‌مقدم می‌گوید: مسئولان آموزش‌وپرورش سبزوار با پرونده‌سازی، تلاش کردند همسرم را اخراج کنند، اما در‌نهایت نتوانستند سندی بیابند و ناچار به انتقال همسرم به‌عنوان معلم به مشهد رضایت دادند. تغییر سمت از مدیریت به معلمی سبب کاهش حقوق همسرم شده بود؛ مشکلات مهاجرت و خرج زندگی در مشهد نیز به مشکلات مالی ما افزوده بود؛ با‌وجوداین، روحیه و افکار همسرم تغییری نکرد و وی هر زمان که متوجه فقر و نداری شاگردانش می‌شد، با تهیه لباس، کفش و حتی خرید چند عدد نان به آن‌ها کمک می‌کرد.

بیشتر مرخصی‌ها و اوقات فراغتش را صرف پیگیری مشکلات مدرسه و بچه‌ها می‌کرد. هرسال چند روزمانده به بازگشایی مدارس با کمک اهالی و دانش‌آموزان و با هزینه شخصی به تعمیر مدارس قدیمی و کهنه مناطق محروم و روستایی مشهد می‌پرداخت. در آن سال‌ها که زمستان‌های مشهد سخت وپربرف بود، هر روز هنگام رفتن به مدرسه یک گالن چند‌لیتری را پر نفت می‌کرد و با خود به مدرسه می‌برد تا بچه‌های مدرسه سرما نخورند.

هر زمان هم‌که با حالتی معترض می‌پرسیدم چرا این کار را می‌کنی؟ طوری که ناراحت نشوم، می‌گفت: مدرسه هزینه خرید نفت را ندارد. نفت سهمیه‌بندی شده هم کفاف تمام روز را نمی‌کند. بچه‌ها لباس مناسبی ندارند و ممکن است سرما بخورند.

ما می‌توانیم از گازوئیل و کرسی استفاده کنیم. همسرم نقاش خوبی نیز هست. تا زمانی که می‌توانست، هر هفته دو یا چند تابلو نقاشی می‌کرد و تمام مبلغ حاصل از فروش آن را صرف کمک به مدرسه و بچه‌ها می‌کرد، در همه این سال‌ها حتی درآمد یک تابلو را هم صرف مخارج خانه و بچه‌های خودش نکرد.

 

شروع فعالیت‌های انقلابی

در دوران انقلاب، موقعیت مذهبی خاص مشهد، این شهر را به پایگاه بسیاری از گروه‌های سیاسی‌انقلابی تبدیل کرده بود. سید‌احمد جعفری نیز به‌دلیل داشتن روحیه ظلم‌ستیزی و عدالت‌خواهی خیلی زود به جمع این انقلابیون پیوست.

وی که در آن زمان در دبیرستان‌های «شاه‌رضا» و «امیرکبیر» تدریس می‌کرد، با ارائه توضیحاتی درباره عدالت‌طلبی و ظلم‌ستیزی به شناسایی دانش‌آموزان علاقه‌مند می‌پرداخت و پس‌از آن، جلساتی را به‌صورت مخفیانه برای آشنایی بیشتر آنان با امام و انقلاب تشکیل می‌داد.

با‌وجود تمام احتیاط‌ها مدیر دبیرستان به این جلسه‌ها مشکوک می‌شود و با تهدید و تطمیع از وی می‌خواهد از گفتن جملات ضد‌رژیم خودداری کند. با‌وجوداین سیداحمد به فعالیت‌هایش ادامه می‌دهد.

اشرف دری‌مقدم می‌گوید: یک شب با وضع آشفته و لباس‌های خیس به خانه آمد. خیلی نگرانش شدم؛ هنگام درآوردن لباس‌هایش چند قلم مو، اسپری رنگ و تعدادی اعلامیه را در جیب کتش پیدا کردم. به طرفم آمد تا کاغذ‌ها را از دستم بگیرد. به او گفتم: این کاغذ‌ها و رنگ‌ها چیست؟ می‌دانست که از فعالیت‌های انقلابی‌اش خبر دارم، اما تا آن لحظه، حرفی در‌این‌باره نزده‌بودیم. گفت: این‌ها اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) است.

هرشب به‌همراه چند نفر از معلمان و دانش‌آموزان اعلامیه پخش می‌کنیم. امشب ساواکی‌ها ما را شناسایی و تعقیب کردند، اما خوشبختانه همگی موفق به فرار شدیم. در روز‌های بعد نیز چند‌بار موردتعقیب وگریز ماموران ساواک قرارگرفت، اما تا آخرین روز پیروزی انقلاب همراه و همگام انقلابیون و مردم بود.

 

خدمت در موسسات آموزش عالی

جعفری بعد‌از یک عمر خدمت صادقانه به آموزش‌وپرورش با‌وجود خستگی جسمی و روحی، فعالیت خود را در موسسات آموزش عالی مشهد آغاز می‌کند و خدمتش را تا زمانی که به بیماری پارکینسون مبتلا و فلج می‌شود، ادامه می‌دهد.
با بالا‌رفتن سن و زیادشدن فشار‌ها و استرس‌های ناشی‌از کار، همسرم دچار بیماری پارکینسون شد و باوجود مراجعات متعدد به پزشکان متخصص، فلج شد و از کار بازماند.

از ۱۵ سال قبل پرستاری و نگهداری او را برعهده گرفتم، هر روز صبح چای و صبحانه اش را آماده می‌کردم، او را بر روی تخت نشانده و صبحانه را به دهانش می‌گذاشتم. بعد‌از صبحانه نیز برای آنکه دلتنگ نشود، خاطرات گذشته را مرور کرده و او را دلداری می‌دادم که خوب خواهد شد و دوباره به‌سراغ درس و مدرسه خواهد رفت، اما متاسفانه بعد‌از گذشت چندسال و طولانی‌تر‌شدن این بیماری، پزشکان از بهبود وضعیت جسمانی او ناامید شدند.

 

اشرف خانم پس از ۱۵ سال مراقبت از همسر و ۳۰ سال نگهداری از فرزند، حالا خودش نیازمند مراقبت است

 

گلایه از بی‌توجهی مسئولان  

دری‌مقدم، پیش از آن نیز با پرستاری بیگانه نبوده است. او بیش‌از ۳۰‌سال است که از پسرش که مبتلا به سندرم داون است، مراقبت می‌کند. اما حالا با بالارفتن سن، خود او نیز نیاز به مراقبت پیدا کرده است و از مسئولان می‌خواهد خانواده آنان را به حال خود رها نکنند.

پسرم سید‌مسعود جعفری که ۳۱ سال دارد، از همان بدو تولد، مبتلا به سندرم داون بود. به همین دلیل انجام بیشتر کار‌های او به‌عهده من است. مسعود چنان انس و الفتی با من گرفته است که حتی یک لحظه طاقت دوری و فراغم را ندارد. یکی‌دومرتبه که برخی از افراد و دوستان پیشنهاد کردند او را به بهزیستی بسپارم، خیلی ناراحت شدم.

تا دو سال قبل که جوان‌تر بودم و وضعیت جسمانی‌ام بهتر بود، پرستاری از هر دو نفرشان را برعهده داشتم، اما با بالارفتن سنم به‌ویژه از وقتی که استخوان پایم شکست، دیگر نتوانستم مراقبت و نگهداری از آنان را انجام دهم و مدتی است که یک پرستار، نگهداری و مراقبت از هر سه نفرمان را برعهده دارد.

اما حقوق اندک بازنشستگی و هزینه‌های زیاد دارو و مخارج زندگی، ما را در پرداخت حقوق پرستار با مشکل مواجه کرده است. در‌این‌میان، اما بی‌توجهی مسئولان بیشتر از همه ما را آزرده است. باوجود نیم‌قرن خدمت آموزشی همسرم، در این ۱۵ سالی که همسرم فلج شده، فقط یک بار مسئولان آموزش‌و‌پرورش به دیدارش آمدند.

آن‌ها با دیدن وضعیت همسرم ابراز ناراحتی کردند و حتی قول دادند که مشکلات ما را رفع کنند، اما هنوز خبری از کمک آن‌ها نشده است. چند‌مرتبه به سازمان بهزیستی مراجعه و از آن‌ها تقاضای یک وام یک‌میلیونی کرده‌ام، اما متأسفانه موافقت نکردند. انتظار داریم مسئولان اگر کمک مالی نمی‌کنند، حداقل با یک ملاقات و چند کلمه، ما را شاد کنند و حامی معنوی ما باشند.  

               

متاسفانه بهرام در روز‌های آخر جنگ به شهادت رسید. البته بنیاد شهید هنوز شهادت او را نپذیرفته است

بنیاد شهید هنوز شهادت فرزندم را نپذیرفته است

در سال‌های جنگ، پسرم، شهید‌بهرام جعفری که دانشجوی ترم‌آخر رشته کشتی‌رانی بود، با پیوستن به نیروی دریایی ارتش در عملیات‌های مختلف کشتی‌های جنگی و حمل مهمات و تجهیزات جنگی برای نیرو‌های زمینی حاضر شد. گاهی تا شش‌ماه از او بی خبر بودیم و به خانه نمی‌آمد.

آخرین‌باری که بعد‌از غیبتی چندماهه به خانه آمد، دچار بیماری سخت و تنگی نفس شدیدی شده بود. دکتر‌ها بعد‌از آزمایش‌های مختلف اعلام کردند به‌دلیل استنشاق و قرار‌گرفتن طولانی مدت در معرض مواد منفجره شیمیایی که دشمن مورد‌استفاده قرار داده بود، دچار سرطان غدد لنفاوی شده است.

متاسفانه با‌وجود تلاش متخصصان و عمل‌هایی که انجام شد، بهرام سلامتی خود را به دست نیاورد و در روز‌های آخر جنگ به درجه شهادت رسید. البته بنیاد شهید هنوز شهادت او را نپذیرفته و فوت او را مرتبط با جنگ نمی‌داند. ما به این موضوع اعتراض کردیم و هنوز پرونده آن در‌جریان است.

این گزارش پنج شنبه، ۱۸ آذر ۹۵ در شماره ۱۷۰ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام