شهید فرودگاه مشهد، دلسوز خانواده بود و جانفدای وطن
«من شهید میشوم، شما هم خانواده شهید میشوید»؛ این جملهای بود که از ماهها پیش شهید علیاکبر شهپری بین اعضای خانواده و همکارانش بیان میکرد و همیشه اینقدر با خنده آن را میگفت که تبدیل شده بود به یکی از شوخیهای معمول. همسر و فرزندانش هیچوقت این حرف را جدی نگرفتند، اما از روز ۱۱اسفند که خبر شهادت او را شنیدند، تاکنون، بارها خاطرات روزهایی که علیاکبر از شهادت میگفت، در ذهنشان تکرار شده است.
شهیدشهپری جزو دلاورمردان ارتشی و اولین شهدای پدافند جنگ تحمیلی سوم در مشهد است. ۱۰اسفند که گوشهای همه ما حساس شده بود و شنیدیم پدافند فعال است و حملاتی سمت فرودگاه شده، این شهید محله شاهد را از دست دادیم. آنها میدانستند قرار است حمله شود و حین جابهجایی از محل حادثه بودند؛ درهمین زمان شهیدشهپری متوجه شد که خطوط ارتباطیشان با شهرستانهای دیگر قطع شده است و برگشت تا این مشکل را اصلاح کند. درهمین زمان، ساختمان محل کارش، مجدد مورد اصابت قرار گرفت و علیاکبر شهپری به واسطه تعهد کاریاش به شهادت رسید.
میخواست خلبان شود
هماهنگکردن زمان گفتوگو با خانواده شهیدعلیاکبر شهپری چندماه زمان برد. هر بار که تماس میگرفتیم، سمیرا براتی، همسر شهید، میگفت شرایط روحی مناسبی نداریم؛ از ذهن آشفته خودش گرفته تا سکوت سخت بچههایش. حالا هم خیلی فرقی نکردهاند. به گفته خودش، هنوز نتوانستهاند با غم نبودن مرد مهربان خانهشان کنار بیایند.
زمان حضور ما، هلنا، دختر یازدهساله و پوریا، پسر شانزدهساله شهید هم حضور داشتند. پدر و مادر و خانواده شهید در چناران زندگی میکنند. همسر شهید و مادرش حضور دارند. مادر و دختر در دو طبقه از یک ساختمان زندگی میکنند.
براتی تعریف میکند: من و همسرم، دختردایی و پسرعمه بودیم. سال۸۲ که ازدواج کردیم، من ۲۰سال داشتم و علیاکبر ۲۲سال.
به گفته او شهیدشهپری از ابتدا به نظام علاقه داشته و سال۷۹ وارد ارتش شده است. خیلی دوست داشته خلبان شود، اما در آزمون آن قبول نشده است. بعد از آن وارد ارتش و بخش نیروهای پدافند میشود.
علیاکبر و همسرش سال۸۵ به قول معروف به خانه خودشان در شیراز میروند. به خاطر کار علیاکبر باید در این شهر میبودند. تا سال۸۷ هم آنجا ماندند، اما سمیرا که تکدختر بوده تحمل دوری از خانوادهاش را نداشته و همسرش به خاطر او درخواست انتقالی به مشهد را میدهد.
سمیراخانم میگوید: من دقیق نمیدانم علیاکبر در ارتش در کدام قسمت مشغول به کار بود. هر بار میپرسیدم، میگفت من نظامیام. به نظر میرسید در پدافند و قسمت رادارها فعال است.
او تعریف میکند: در مناسبتهایی مانند شبچله، اعیاد و... علیاکبر بهجای همکاران شهرستانیاش شیفت میایستاد و میگفت من نزدیک هستم و میمانم تا آنها که دور هستند، بتوانند خانوادهشان را ببینند. باوجوداین تاجاییکه امکان داشت، دوست نداشت شیفت خودش را به کسی بدهد.
به گفته سمیراخانم، شهیدشهپری میگفته اگر کسی بهجای من شیفت باشد و همان زمان اتفاقی برایش بیفتد، عذاب وجدان میگیرم.
لازم باشد، خودم هم در راه وطن میروم
شهیدشهپری در رشتههای فوتبال و والیبال هم فعال بوده است. سمیراخانم دقیق نمیداند چهسالی و در چه سطحی، اما میداند که این شهید در مسابقات محل کارش، عنوان بهترین بازیکن اخلاق را کسب کرده است.
یکی از ویژگیهای اخلاقی این شهید، نگاه مثبتش به زندگی بوده است. به گفته سمیراخانم او هیچوقت از زندگی ناامید نمیشد و معتقد بوده همیشه باید نیمه پر لیوان را نگاه کرد. به بچههایش هم همیشه همین توصیه را میکرده و درکنارش از آنها میخواسته گفتار، کردار و پندار نیک را سرلوحه زندگیشان قرار دهند.
او تعریف میکند: علیاکبر علاقه و تعصب خاصی به وطن داشت. همیشه به بچهها میگفت باید پای وطنمان بایستیم و هر کار لازم است، برای حفظش انجام دهیم.
به گفته او روزی که اعلام کردند والدین بروند بچههایشان را از مدارس بردارند، علیاکبر قبول نکرده که دنبال دختر و پسرش برود. گفته اینها بچههای نظامی هستند و باید در صحنه حضور داشته باشند.
شاید همین تأکید و دیدگاهش بوده است که باعث شده حالا پسرش، پوریا شهادت بابا را بپذیرد. وقتی او را صدا میزنیم از اتاقش بیرون میآید. چنددقیقهای روبهرویمان مینشیند. حرف پدر را تکرار میکند و میگوید: پدرم در راه وطنش رفته است. باید میرفت. لازم باشد، خودم هم میروم.
او در ادامه سکوت میکند.
مادربزرگش، زینب نظامی که در جمعمان نشسته است، میگوید: از بعد شهادت پدرش خیلی ساکت و کمحرف شده. داغ پدر برایش سخت است ولی با همین دیدگاهی که داشت، توانست با قضیه کنار بیاید، اما خواهرش، نه.

هلنا، حمله آدمبدها را در خواب دیده بود
هلنا امسال به کلاس هفتم میرود. به گفته دوروبریها از آن دخترهای بابایی بوده است. با پدرش پارک میرفته. خریدهایش را با او انجام میداده. درس و مشقش را کنار او میخوانده. حتی سال گذشته به بابا گفته «من سرویس را دوست ندارم و دلم میخواهد شما دنبالم بیایی به مدرسه.»
بابا هم نازش را خریده و در این مدت بسیاری از روزها خودش او را به مدرسه میبرده و میآورده است.
هلنا تمایلی به صحبت ندارد. سرش را پایین انداخته، زل زده به قالی و انگشتان دستانش را به هم میفشارد. انگار باری فراتر از سن و سالش روی شانههایش سنگینی میکند.
مادرش میگوید: علیاکبر خیلی به بچهها میرسید. نبودنش برایشان سخت است. پوریا حداقل شهادت پدرش را قبول کرد، اما هلنا تا همین چند هفته پیش حتی سر مزار پدرش نمیآمد و نمیخواست قبول کند شهید شده است.
سمیراخانم تعریف میکند: چند روز قبل از شهادت علیاکبر، هلنا خواب دیده بود آدمبدها به ما حمله کردهاند. برای همین آن روزها میگفت بابا نباید سر کار برود. هنوزم که هنوز است، میگوید چرا گذاشتید بابا برود سرکار.
او از روزهای جنگ دوازدهروزه یاد میکند و میگوید: وقتی جنگ آغاز شده بود و من یا دیگران با نگرانی میگفتیم «چه میشود؟»، علیاکبر با آرامش میگفت «چیزی نمیشود، نگران نباشید.»

اگر شهید نشدم...
او صحبت را میبرد به روزی که خبر شهادت همسرش را شنیده است؛ «پوریا در زیرنویس تلویزیون خوانده بود که حملاتی به پایگاه مشهد شده است. با نگرانی و استرس رفت به اتاقش. کمکم با خبرهای بعدی که شنیدیم، دلشورههای من هم بیشتر و بیشتر شد. خودم را به محل کارش رساندم. قبل از من، برادرانم به آنجا رفته بودند. وقتی رسیدم، دیدم دارند به سر و روی خودشان میزنند.»
ابتدا آنها امید داشتند که شاید علیاکبر از زیر آوار زنده دربیاید، اما روز بعد، خبر قطعی شهادتش را دادند و عینک و کلاه و ساعت علیاکبر شد یادگاریهایی که از این شهید باقی مانده است. این وسایل هم، چون در کیف و فضایی دورتر بودند، آسیبی ندیدند. او میگوید: علیاکبر به همکارانش گفته بود «ماشینم را فلانجا پارک کردهام. اگر شهید شدم، آن را به خانوادهام برسانید» و یکیدو روز بعد از شهادتش، همکارانش آن را برای خانوادهاش بردند.
وقتی جنگ آغاز شده بود و من یا دیگران با نگرانی میگفتیم چه میشود؟ علیاکبر میگفت چیزی نمیشود، نگران نباشید!
برای سمیراخانم تعریف کردهاند که شب قبل از شهادت، یکی از همکاران شهیدشهپری هنگام خداحافظی به او میگوید «تا فردا». علیاکبر هم پاسخ میدهد «اگر شهید نشدم...» و فردا روز شهادتش شده است.
او میگوید: بارها پیش میآمد که علیاکبر میگفت من شهید میشوم و شما هم خانواده شهید میشوید. ولی اینقدر با شوخی و خنده میگفت که برایمان عادی شده بود و بهعنوان یکی از شوخیهای معمولش میدیدیم. حالا که شهید شده، تمام آن روزها و حرفهای علیاکبر دور مغزم میچرخد.
باورمان شد فقط خوبها لیاقت شهادت
بغض گلوی سمیراخانم را میگیرد. مادرش زینبخانم همینطور که چادرش را جلو سرش میکشد و با حسرت بر پایش میزند، میگوید: با شهادت علیاکبر باورمان شد که فقط آدمهای خوب لیاقت شهادت را دارند. هرچه از خوبیاش بگویم، کم گفتهام. پسر بامعرفت و باایمانی بود.
او ادامه میدهد: خیلیها با دامادهایشان رودربایستی دارند، اما از بس اخلاق این پسر خوب بود، ما با هم راحت بودیم. از آن آدمهایی نبود که خودش را بگیرد. اگر کاری داشتیم، میتوانستیم به او بگوییم. در مهمانیها و مسافرتها همیشه دست به کمک داشت. هر دورهمیای داشتیم، اگر علیاکبر بود، همه را میخنداند و فضا را شاد میکرد؛ برای همین همیشه دیگران سراغش را میگرفتند و دوست داشتند او هم باشد.
زینبخانم آهی میکشد و میگوید: خیلی وقتها صبح که بیدار میشدیم، میدیدیم بوی نان تازه میآید. علیاکبر برایمان نان میگرفت. ما را هم صدا نمیزد که بیدار شویم. میگذاشت پشت در و میرفت. اگر ما میرفتیم برای آنها نان میگرفتیم، ناراحت میشد و میگفت شما به نانوایی نروید. خودم نان میخرم.
مادر با نفسی پر از حسرت ادامه میدهد: فکر نمیکنم از کوچک و بزرگ کسی باشد که بتواند بگوید از علیاکبر ناراحتیای به دل دارد. هوای همه را داشت، بهخصوص بزرگترها را خیلی عزت و احترام میکرد. وقتی من زانویم را عمل کرده بودم، با اینکه در یک ساختمان بودیم، سه ماه دخترم در خانه ما (طبقه اول ساختمان) بود. بعد سه ماه که به خانه خودشان (طبقه دوم ساختمان) رفته بودند، باز علیاکبر مراقب بود که مبادا من اذیت باشم.
با رفتنش داغ دارمان کرد
با پدر و مادر شهید علیاکبرشهپری تلفنی گفتوگو میکنیم. زینب براتی، مادر شصتوپنجساله شهید، همین که اسم پسرش را میبریم با حالتی گریهناک میگوید: داغمان کرد دخترجان! داغمان کرد قربانت بروم! از وقتی رفته، یکسره مریضم.
او تعریف میکند: پسرم آنقدر دلسوز بود که هر وقت میآمد به خانهمان، همین که میرفتم در آشپزخانه چای و میوه و وسایل پذیرایی بیاورم، خودش میآمد از من میگرفت. میگفت «مادر، شما بنشین؛ من آماده میکنم.» میگفتم «مامانجان! تو خسته راهی، در جاده پشت فرمان بودهای.» نمیپذیرفت.
مادر آهی میکشد و ادامه میدهد: هرچه از خوبیاش بگویم، شاید فکر کنید، چون مادرم تعریفش را میکنم. ولی دلم میخواهد بروید از بقیه بپرسید. همه دوستش داشتند. به همه کمک میکرد. تعمیرات موبایل بلد بود. هرکس میدیدش، یکیدو تا موبایل بهش میداد. برایشان تعمیر میکرد و حتی بعضی وقتها میبرد دم در خانه تحویلشان میداد. به هیچکس نمیگفت نمیتوانم یا وقت ندارم. هر طور بود، کارشان را راه میانداخت.
به گفته او وقتی علیاکبر کوچک بوده، درصورت لزوم کارهای کشاورزی و دامداری را که دوست نداشته، انجام میداده و هیچوقت به پدر و مادرش برای کمککردن نه نمیگفته است.

منطقه نظامی، سال ۱۳۸۰، شهید علیاکبر شهپری نفر دوم از چپ
رمضان به دنیا آمد، روزهدار هم رفت
مادر شهید که انگار مطلب مهمی یادش آمده است، با تأکید و صدایی لرزان میگوید: علیاکبر یازدهم ماه روزه (رمضان) به دنیا آمد. خودم هم روزه بودم. موقع دنیاآمدن او، روزهام را باز کردم. چه بگویم عزیزجان... خدا خواست پایان عمرش با شهادت و در همین ماه رمضان باشد. بچهام روزه بود که شهید شد.
به هیچکس نمیگفت نمیتوانم یا وقت ندارم. هر طور بود، کارشان را راه میانداخت
مادر بغضش را فرو میخورد و تعریف میکند: زمان بازنشستگی علیاکبر نزدیک بود. چند بار بهش گفتم مامانجان نمیشود این چند سال باقی مانده خودت را بازخرید کنی و بنشینی با خیال راحت سر خانه و زندگیات؟ میگفت «مامان، ما باید باشیم و وطن را سفت نگه داریم. هرقدر هم برای خودمان سخت باشد، به خاطر وطنمان هم که شده، باید بایستیم.»
خُسُرش خیلی دوستش داشت
آقاعبدالحسن شهپری که پدر شهید است، در وصف خوبی پسرش میگوید: اینقدر که با همه خوب بود، خُسُرش (پدرزنش) به من میگفت «چطور او را اینطوری بزرگ کردهاید که این قدر خوب است و همه ما دوستش داریم.» میگفتم این بچه را خدا درست کرده.
او که همیشه به علیاکبر و سایر فرزندانش سفارش میکرده در راه اسلام و انقلاب تلاش کنند و یاد حضرت علی (ع) و پیامبر (ص) را زنده نگه دارند، حالا بعداز شهادت پسرش میگوید: در راه خدا بوده. راضیایم به رضای خدا. سخت است، اما صبر میکنیم، عزیزجان.
یکی از دلخوریهایی که خانواده شهید شهپری دارند، این است که چرا عکس شهیدشان، مانند دیگر شهدای امنیت منطقه، در خیابانها و اجتماعات شبانه توزیع نشده است و به یادش مراسم برگزار نمیکنند. او جانش را برای ایران و مردمش فدا کرد، اما انصاف حکم میکند که جایگاه همه شهدای جنگ تحمیلی سوم یکسان باشد. شهرآرامحله قول انتقال این پیام و پیگیری آن را به خانواده شهید داده است و اقدامات بعدی در همین روزنامه به اطلاع شهروندان و خانواده شهید رسانده میشود.
* این گزارش چهارشنبه ۲۸ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.