کد خبر: ۱۵۱۶۹
۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
سرباز شهید محسن فغانی بایگی در درگیری با اشرار به شهادت رسید

جنگیدن با اشرار و شهادت آرزوی سرباز شهید محسن فغانی بود

سرباز شهید محسن فغانی بایگی دوران آموزشی را در پادگان «محمدرسول‌الله» بیرجند سپری کرد و بعدش هم برای ادامه خدمت به سیستان و بلوچستان رفت، به هنگ مرزی جکیگور. او در درگیری با اشرار به ضرب گلوله به شهادت رسید.

مهناز لقایی| برای گفت‌و‌گو با خانواده سرباز شهید محسن فغانی بایگی به محله حجاب مشهد می‌روم. پدر شهید در خانه نیست و رقیه رئیس‌زاده مادر شهید در را به رویم باز می‌کند. در بدو ورود عکس‌های شهید که بر روی دیوار زده شده خودنمایی می‌کند. گپ و گفتی با این مادر شهید داریم که در ادامه به آن می‌پردازیم. 

 

محسن را خدا دوباره به ما داد

بعد از کمی مکث و رد‌و‌بدل شدن سکوت؛ مادر شهید از خاطرات فرزند‌ش می‌گوید: من اهل تهران هستم. بعد از ازدواج و آمدن به مشهد احساس غربت زیادی می‌کردم به همین دلیل محسن با تولدش حکم یک مونس را برایم پیدا کرد. 

محسن سال ۶۲ در بولوار طبرسی به دنیا آمد و اولین فرزند من بود. ۴ ساله که شد به بولوار توس رفتیم و در آنجا ساکن شدیم. روز عید فطر بود که محسن تصادف کرد حالش بسیار وخیم بود، هیچ امیدی به بهبودی او نداشتیم، همه دکتر‌ها او را جواب کرده بودند و گفتند تا صبح کارش تمام است و ما مستاصل و درمانده فردای آن روز به گمان خودمان برای تحویل جنازه او راهی بیمارستان شدیم. توی راه یکی از همسایه‌ها گفت که خواب دیده پسرم شفا می‌یابد؛ وقتی به بیمارستان رسیدیم دکتر‌ها با کمال تعجب گفتند علائم حیاتی‌اش خوب است و انگار معجزه‌ای رخ داده است.

 

بابا من می‌رم با اشرار می‌جنگم

خانم فغانی در ادامه می‌گوید: نمی‌دانم چرا، اما خانواده‌هایی که توی بولوار توس زندگی می‌کردند همیشه بچه‌هایشان توی کوچه و خیابان مشغول بازی بودند. اما محسن با وجود کوچکی از این قاعده مستثنا بود. او همان زمان هم همیشه به فکر مبارزه و شکست دشمن بود او همیشه به پدرش می‌گفت: «بابا من می‌رم با اشرار می‌جنگم و شهید می‌شم» به هرحال محسن به سن سربازی رسید و راهی شد و محسن برای آموزشی رفت بیرجند پادگان «محمدرسول‌ا...»

او از بچه‌گی همیشه به پدرش می‌گفت: «بابا من می‌رم با اشرار می‌جنگم و شهید می‌شم»

خانم فغانی در ادامه از خاطرات پسرش می‌گوید: پسرم یک بار برای مرخصی آمده بود که توی اتوبوس آقایی با او همسفر می‌شود او در حین صحبت از محسن می‌پرسد کجا خدمت می‌کند و سئوالات دیگری از جمله اینکه فرمانده‌اش کیست و آیا از او راضی است یا نه؟! این آقا برادر فرمانده بوده و، چون محسن از فرمانده‌اش تعریف می‌کند وخبر به فرمانده‌اش می‌رسد، بعد از برگشت فرمانده‌اش به او می‌گوید که می‌خواهم این دو سال را کنار خودم باشی. اما محسن دلش نمی‌خواست آنجا بماند چرا که می‌گفت دوست دارم جایم روی بلندی باشد، جایی که محیطش باز و با صفا باشد و...

 

شهید شد، درست مثل آروزی بچه‌گی‌اش

بالاخره بعد از اتمام دوران آموزشی، محسن برای ادامه خدمت به سیستان و بلوچستان رفت، به هنگ مرزی جکیگور. بعد از رفتن به آنجا تنها یک ارتباط تلفنی با او داشتیم و بعد از آن نه تلفنی شد و نه او را دیدیم تا روزی که پیکرش را برای تشییع آوردند.

مادر سرباز شهید محسن فغانی از نحوه به شهادت رسیدن فرزند شهیدش اینگونه می‌گوید: روز ۲۱/۷/۸۱ حدود ساعت ۹ صبح به همراه فرمانده و سربازی دیگر در حال گشت زنی در منطقه مرزی جکیگور با اشرار درگیر می‌شوند و محسن با ضرب گلوله یکی از اشرار به شهادت می‌رسد، درست مثل آرزوی دوران بچگی‌اش!

قاتل پسرم بعدها به اسارت درآمد و ما می‌توانستیم تقاضای قصاص کنیم، اما او هم مثل محسن تنها ۱۹ سال داشت 

 

از قصاص قاتل پسرم گذشتیم

وی در ادامه می‌گوید: اگر چه بعد قاتل پسرم به اسارت درآمد و ما می‌توانستیم تقاضای قصاص کنیم، اما به دلیل آنکه او هم درست هم سن پسرم بودیعنی ۱۹ سال داشت و شاید یک فریب خورده بیشتر نبود، من و پدرش نتوانستیم حکم به این کار بدهیم و او را به قانون واگذار کردیم که هم‌اکنون در زندان به سر می‌برد.

مادر شهید در ادامه می‌گوید: پسرم روز تولد امام‌سجاد (ع) به شهادت رسید و روز نیمه شعبان به خاک سپرده شد و اگرچه از او وصیتی به جا نمانده، اما او را در بهشت‌رضا (ع) به خاک سپردیم تا همان‌طور که همیشه دوست داشت در محیطی باز و با صفا باشد...

 

*این گزارش دی ماه سال ۹۰ در شماره ۵ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام