مرزبانی

خانم حمامی، مادرشهید می‌گوید: امیرحسین همیشه وقتی عکس شهیدی را می‌دید می‌گفت یک روز عکس من را هم روی در و دیوار شهر می‌بینید و به آن افتخار می‌کنید. لحظه شهادت پای تنور نان می‌پخته که به پاسگاه حمله می‌کنند و....
محله پورسینا پوشیده‌شده با پرچم‌ها و بنر‌هایی که اگرچه سیاهند و معمولا برای تسلیت استفاده می‌شوند اما خبر تبریک شهادت «محمد احمدی‌النگ» را به اطلاع می‌رسانند.
شهید ناصر سلطانی، جوان محله شهید قربانی در شهرستان خاش به دست قاچاقچیان به شهادت رسید، او جان خود را برای امنیت و اقتدار میهن‌مان فدا کرد.
شهید ناصر فضلی برآبادی سال ۱۳۸۶ در درگیری با اشرار در زابل به شهادت رسید. خانواده او در خیابان شریعتی ۳۵ سکونت دارند، کوچه‌ای که حالا به نام شهیدفضلی نام گذاری شده است.
اسم «حامد عبدالهی» در بین اسامی بود که آن شب از اخبار شبانگاهی پخش شد. بعد از اینکه خبر درگیری اشرار سر مرز با مرزبانان ایرانی در سراوان اعلام شد، نام ۱۴ سربازی که در آن درگیری شهید شده بودند، اعلام شد.
سجاد زهانی سرباز وظیفه‌ای بود که در کنار چهار مرزبان دیگر توسط گروه تروریستی جیش‌العدل به گروگان گرفته شد، او توانست به آغوش وطن بازگردد.
امیر آن‌قدر صبور بود که هیچ‌وقت از سختی‌های خدمتش برایمان تعریف نمی‌کرد؛ هیچ‌وقت به‌جز آخرین مرخصی که از وضعیت جیره آب و غذایش گفته بود، از کویر و تنهایی خسته‌کننده آنجا.
آناهیتا فانی خشتی همسر شهید شعبانعلی قدیری سیرزار است، یکی از صد‌ها مرزبان شهید این آب و خاک است که در سال ۱۳۷۸ پس از درگیری با اشرار در دریاچه هامون به شهادت رسید.
درست همان شب بازی مقتدرانه ایران مقابل اسپانیا، یک درگیری شجاعانه دیگر هم در هنگ مرزی زابل روی داد. در این درگیری دو مرزبان شهید شدند که یکی از آنان یعنی جلال بهبودی از اهالی محله طرق است.
رضا رضوانی، سربازی که آبان سال گذشته در پایش مرزی سیستان و بلوچستان به شهادت رسید، به پدر و مادرش قول داده‌بود باعث افتخارشان شود.
هم ما پاکبانان با هم جارو خاک‌اندازمان شما رِ جَم مُکُنِم... نِگا کن پس حد خودتان رِ بِدِنِن. با ایران و ایرانی دَرنَیُفتِن!
مرز، همه اش نگرانی است، به همین دلیل باشنیدن خبر اعزام محمد به سراوان خیلی نگران شدیم. اما محمد در  این چهارماه خدمتش می‌گفت آنجا امن است.
لباس رزم پوشیدند و راهی شدند. با هزاران امید و در همه دوران خدمت منتظر بودند که خاطره های خوب و دوستی های همیشگی را با خود سوغات بیاورند. فرقی نمی کرد چندماه خدمت باشند یا کادر چندساله. مادر، پدر و خانواده ای چشم به راه داشتند در شهرشان. می توانستند نقطه دیگری از کشور خدمت کنند یا در شغل دیگری. می شد آن روز، آن حادثه رخ ندهد و با آسودگی به خانه برگردند اما درگیری با اشرار و متجاوزان رخ داد و همه چیز خیلی زود تمام شد.چه کسی باور می کرد چشم های منتظر نزدیکانشان روزی به عکس تابوتِ روی دوش هم رزمانشان بیفتد.