بازخوانی خاطرات دیدارهای اهالی منطقه ۹ و ۱۰ با رهبر شهید
دهه۴۰، یک طلبه شیکپوش و خوشبیان بود؛ کسی که خیلیها هنوز بهدرستی نمیشناختندش، اما طنین سخنرانیهای شجاعانه و مبارزات بیپردهاش علیه رژیم شاه، دهانبهدهان پیچید. او چنان کتابخوان بود که اشرافش بر محتوای آثار مهم داخلی و خارجی، حتی کتابفروشان و اصحاب قلم را شگفتزده میکرد.
شاید همین ترکیب کمنظیر علم و ایمان بود که از او یک نخبه سیاسی ساخت تا درنهایت، پرچمدار امت اسلام شود. کسی که روزی در کوچهپسکوچههای شهر و مجالس پرشور، حقیقت را فریاد میزد، امروز، خاطره دیدارهای صمیمانهاش، به یادگاری گرانبها در قلب مردم بدل شده است.
در حافظه جمعی ساکنان منطقه۹ و ۱۰ مشهد، این دیدارها تنها یک ملاقات رسمی نبود، بلکه نقطهای نورانی است که هنوز در زندگی بسیاری از خانوادهها جاری است. این خاطرهها نشان از مردی دارد که در اوج قدرت، ساده و بیتکلف میزیست. این روایت، بازخوانی همان لحظات ناب است؛ از عطر خوش حضورش در خانه شهدا تا صلابت کلامش در حسینیه.

برکتی که فرزند شهید را مادر شهید کرد
زهرا نظرزاده هم فرزند شهید است و هم مادر شهید! سهساله بوده که پدرش براتعلی نظرزاده در عملیات کربلای۵ به شهادت میرسد. پسرش، یونس نظرزاده هم در چهلمین سالگرد پدرش که مصادف با چهلم حضرت آقا بوده، ساعاتی قبلاز توافق، پای لانچر به شهادت رسیده است. خاطره این شهروند محله استادیوسفی از رهبر شهید برمیگردد به نوروز سال۸۶ که رهبری به منزلشان آمده بودند.
او تعریف میکند: به ما گفتند قرار است هیئت به خانه بیاید. ما به اینگونه برنامهها علاقه داشتیم و همه خواهر و برادرها و نوهها جمع شدیم و منتظر هیئت بودیم. نزدیک غروب ابتدا یک گروه وارد خانه شدند. از ما خواستند همه یکجا جمع شویم و پراکنده نباشیم. کمی برایمان تعجبآور بود که برای هیئت عزاداری چرا چنین خواستهای دارند. بعداز مدتی که آقا نزدیک شده بودند، تازه فهمیدیم قرار است میزبان ایشان باشیم.
هول کرده بودیم و نمیدانستیم چه کنیم. از خوشحالی گریه میکردیم. آقا که آمدند، مثل یک پدر روبهروی ما نشستند و گفتند از مشکلاتتان بگویید. برای ما که سالها بیپدری کشیده بودیم، دلگرمی عجیبی بود. نمیدانم چطور آن حال را برایتان وصف کنم. من که فقط گریه میکردم.
از حساسیت آقا به بیتالمال هرچه بگویم، کم است. بسیاری از چیزهایی که اکنون برای خیلیها عادی است، خط قرمز آقا بود
زهراخانم اشارهای هم به فرزند شهیدش میکند؛ «آن موقع یونس سهسالش بود. زل زده بود به ایشان. شاید قبولش برای بعضیها سخت باشد، اما از روزی که با آقا دیدار داشتیم، برکتی همراه زندگیمان شده که هنوز هم جاری است. گمانم شهادت آقایونس هم جزو همین برکات باشد. همهجوره مرید و جانفدای رهبرش شده بود. همه صحبتهای آقا را گوش میکرد. اینقدر برایش مهم بود حرف آقا بر زمین نماند که در همین راه، جانش را از دست داد. خداراشکر. عاقبت به خیر شد. انشاءالله ما هم شرمنده شهدا نباشیم.»

سخنرانی افشاگرانه
محمدرضا عرفانی از ساکنان محله هاشمیه است. سابقه آشنایی و دیدارش با رهبر شهید برمیگردد به اوایل دهه۴۰ در شهر بیرجند. او که آن زمان نوجوانی شانزدهساله و انقلابی بوده است، تعریف میکند: دهه اول محرم سال۴۲ بود. آن موقع خیلیها آیتالله خامنهای و حتی امامخمینی (ره) را نمیشناختند. فقط دهانبهدهان پیچیدهبود که قرار است یک سخنران قوی و خوشبیان از مشهد بیاید. آن فرد کسی نبود جز رهبر شهید.
او ادامه میدهد: امامخمینی (ره) از شاگردانشان ازجمله آقای خامنهای خواسته بودند به شهرهای مختلف بروند و جنایات رژیم شاه و حوادث مربوطبه مدرسه فیضیه قم را بیان کنند. آن زمان، آقای خامنهای جوان که فردی شیکپوش بین طلبهها محسوب میشده و زبان نافذی داشته است، در بیرجند یک سخنرانی بسیار اثرگذار انجام میدهد.
آقارضا ادامه میدهد: شب که پدرم آمد خانه، ناراحت بود و گفت مأموران شاه، آقای خامنهای را بهخاطر سخنرانیاش دستگیر کردهاند. ساعتی بعد فهمیدیم علما پادرمیانی کرده و ایشان آزاد شدهاند ولی با اینکه هشدار داده بودند که نباید دیگر سخنرانی کند، ایشان مجدد روی منبر رفت و سخنرانی مهم دیگری انجام داد.
عرفانی برای اینکه اهمیت این موضوع را آشکار کند، چندبار تأکید میکند: آن سخنرانی در آن زمان شجاعت میخواست. کار کوچکی نبود. آقای خامنهای خیلی جسارت کرد در شهری که زیر سلطه عَلَم بود، بین عموم مردم آنطور جنایات شاه را بازگو کرد.

دقتنظر آقا در نمایشگاه کتاب
محمد نجاریسهلآباد، مدیر انتشارات خاتم و از اهالی محله حجاب است. او بالغبر ۳۰ سال است که در این زمینه فعالیت دارد و به اقتضای کارش در نمایشگاههای متعددی ازجمله نمایشگاه تهران حضور داشته است.
محمدآقا تعریف میکند: گمانم سال۹۵ بود که در نمایشگاه کتاب تهران دیدیم حضرت آقا آمدهاند برای بازدید. ما از قبل اطلاعی نداشتیم. آقامجتبی هم همراهشان بودند. آن موقع شایعاتی درباره شغل و درآمد اطرافیان آقا مطرح شده بود. آنقدر خود حضرت آقا و پسرشان ساده و بیآلایش بودند که همکارم از یکی غرفههای دیگر آمد و گفت «آقای نجاری، آن شایعات به اینها نمیخورد.» من همیشه به ایشان و خانوادهشان ارادت داشتم، اما از آن زمان که از نزدیک دیدمشان، ارادت و باورم به آنها چندبرابر شد.
او به اشراف رهبر شهید به کتابهای مختلف اشاره میکند و میگوید: غرفهداران، هر کتاب مهم داخلی و خارجی را که به حضرت آقا نشان میدادند، ایشان آن را از قبل خوانده بودند و همانجا دربارهاش توضیح میدادند.
نجاری ادامه میدهد: بسیاری از غرفهداران علاقهمند بودند کتاب هایشان را به حضرت آقا هدیه دهند، اما ایشان قبول نمیکردند و اگر کتابی میگرفتند، میگفتند باید پولش را حساب کنید.
او در این بازدید به چشم دیده که رهبر شهید روی ترجمهها و درستیشان بسیار حساس بودهاند و در نگاهی که به یکی از آثار ترجمهشده داشتند، ایرادی از ترجمه یک کلمه به چشمشان آمده بود و آن را به ناشر گفته بودند.
نجاری بهخاطر ارادتی که به رهبر شهید دارد، تابلویی حاوی ۱۰حکمت اخلاقی موردتأکید ایشان را طراحی کرده است که میخواهد بعداز مراسم تشییع و تدفین، از آن رونمایی کند.

برکتی که به محله رسید
سیدحسن ایزانلو، مستندساز محله خاتمالانبیا (ص) است. او که این روزها در ستاد تشییع و تدفین رهبر شهید حضور دارد و کارهای مربوط به مستندسازی و تولید محتوا انجام میدهد، میگوید: سال۹۴ من در جمکران بودم که مطلع شدم رهبر شهید به محلهمان آمدهاند و دارند به دیدار خانواده شهدا میروند. خیلی حسرت خوردم که چرا توفیق نداشتم آن زمان حضور داشته باشم. فکرم درگیر بود و با خودم میگفتم کملطفی است اگر از این اتفاق نادر و خوب همینطوری بگذریم. وقتی برگشتم، تصمیم گرفتم مستندی درباره این بازدید بسازم. فعالان فرهنگی محل، بسیج و مساجد پای کار آمدند و با کمک همه، یادواره شهدای محله خاتمالانبیا(ص) رقم خورد.
بسیاری از غرفهداران علاقهمند بودند کتابهایشان را به آقا هدیه دهند، اما ایشان اگر کتابی میگرفتند، میگفتند باید پولش را حساب کنید
او تعریف میکند: در این مستند نزد خانواده شهدا میرفتیم و از آنها میخواستیم درباره شهیدشان و روز دیدار با رهبری برایمان صحبت کنند. واکنشهای جالب و روایتهای دلنشینی داشتند. وقتی یک مادر شهید با لهجه مشهدی، از روز دیدارش با آقا تعریف میکرد آنقدر دلنشین بود که حتی خودم سر ذوق آمده بودم. یا خانواده شهید قربانعلی جلایر از این تعریف میکردند که چقدر ایشان درباره ایل جلایر اطلاعات داشتند و دربارهاش با خانواده شهید صحبت کردهاند.
او میگوید: قدمگذاری ایشان به محله ما باعث شد این مستند ساخته شود و خودم این را جزو افتخاراتم میدانم که توانستم کاری هرچند کوچک را در این زمینه به ثبت برسانم.
هنوز بوی عطرشان در مشامم است
سوم مردادماه سال۱۳۸۱ رهبر شهید به دیدار خانواده شهید حسن بیناباجی رفتهاند. فاطمهخانم، خواهر شهید که از ساکنان محله فرهنگیان است، آن روز را اینگونه تعریف میکند: به ما گفته بودند قرار است برای برنامه روایت فتح به منزل پدرمان بیایند و مصاحبه کنند. بعداز نماز مغرب، چندنفر از تیم حفاظتی آقا آمدند، اما ما اطلاعی نداشتیم که اینها چه کسانی هستند. آخرین دقایق بود که به مرحوم پدرم گفتند «میدانید چه کسی مهمانتان است؟» پدرم هم گفتند «هرکه هست، قدمش روی چشم.»
بعد که گفتند آقا هستند، اینقدر هیجانزده شده بودیم که نمیدانستیم چه کنیم. پدرم سریع رفتند از طبقه بالا یک چفیه و تابلو عکس آقا را آوردند و در محل گذاشتند. حضرت آقا که آمدند، تیم همراهشان یک صندلی بسیار ساده برایشان آورده بودند. روی همان یک پارچه سفید انداختند و کنار ما نشستند. پرسیدند چه خواستهای دارید؟ پدرم گفتند «همین که شما منت به سر ما گذاشتهاید و در خانهمان هستید، چیز دیگری نمیخواهیم.» قربانشان بروم با ورودشان چنان عطر خوشایندی در فضای خانه پیچید که هنوز هم در مشامم است.
او میگوید: همسر، نوهها و بعضی از خواهر و برادرها نبودند. زنگ زدیم که خودشان را برسانند و توفیق این دیدار را داشته باشند. آقا هم کمی بیشتر نشستند، اما اطرافیان راهشان دور بود و آقا میخواستند به منزل شهدای دیگر بروند و درنهایت سعادت این دیدار برای آنها میسر نشد و هنور حسرت به دل هستند.
بغض گلوی این خواهر شهید را میگیرد و با صدایی لرزان درحالیکه اشکهایش روی گونههایش جاری شده است، میگوید: خدا رحمت کند؛ سال۹۵ که پدرم را از دست دادیم آنقدر برایمان سخت نبود که آقا را از دست دادیم. انشاءالله بتوانیم انتقام خونشان را بگیریم.
خط قرمزهای آقـا
یکی از محافظان حضرت آقا که نامش پیش ما محفوظ است و در محله سرافرازان زندگی میکند، وقتی میخواهد درباره ایشان صحبت کند، میگوید: مسائل زیادی هست که من به خودم اجازه نمیدهم درباره آنها صحبت کنم؛ از زبان بزرگان و علما باید بیان شود. اما من بهعنوان یکی از افراد تیم حفاظتی ایشان، چیزهایی را از نزدیک دیدهام که همیشه برایم درس بوده است و از خاطرم نمیرود.
او تعریف میکند: یک بار که آقا نماز صبح را در حرم رضوی خوانده بودند و داشتند برمیگشتند، دیدم یک نفر دارد با سرعت به سمت ایشان میرود. برای اینکه جلو سرعتش را بگیرم و نگذارم زیاد نزدیک ایشان شود، بهآرامی فقط آستین آن فرد را گرفتم. حضرت آقا متوجه این کار من شدند. نمیدانید چقدر جدی با من برخورد کردند و گفتند «شما حق ندارید مانع عبورومرور مردم شوید و مزاحمتی برایشان ایجاد کنید.»
او ادامه میدهد: از حساسیت آقا به بیتالمال هرچه بگویم، کم است. بسیاری از چیزهایی که اکنون برای خیلیها عادی است، خط قرمز آقا بود. برای مثال اگر ایشان در محل کار مشغول خوردن غذا بودند و مهمانی برایشان میآمد، ازطریق منزل، برای مهمانشان غذا تهیه میکردند و غذای محل کار را به مهمانان شخصی نمیدادند. همچنین حساسیت خیلی زیادی داشتند که مبادا کسی، برای امور شخصی از ماشین بیتالمال استفاده کند.
* این گزارش چهارشنبه ۱۷ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۸ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.