وفای به عهد شهیدمحمدرضا ریحانی در گرمای اهواز
به خواستگاریام که آمد، جواب رد دادم. دوباره آمد و پرسید: «چرا نه؟» سفره دلم را برایش باز کردم و گفتم از غریبی خوشم نمیآید؛ شما من را به اهواز میبرید. نمیتوانم غربت را تحمل کنم. محمدرضا لحظهای فکر کرد و گفت: «قول مردانه میدهم هروقت دلت برای خانوادهات تنگ شد، تو را پیش آنها بفرستم.» بعد از این جمله، دلم رضا شد و با او ازدواج کردم.
اینها بخشی از خاطرات عزت محمودیان است که ۱۳ سال با شهیدمحمدرضا ریحانییساولی زندگی مشترک داشته و حاصل این ازدواج، سه فرزند است. عزتخانم سالهاست که در محله لشکر سکونت دارد.
خون من رنگینتر نبود
هشتم محرم بود. عجله داشت سریع عقد کنیم. پدرم به احترام ماه محرم، میخواست برنامه عقد را به تأخیر بیندازد ولی مرخصی محمدرضا رو به پایان بود؛ برای همین به مسجد محله رفت و از امام جماعت نظر خواست. ایشان گفته بود عقد در ایام محرم مانعی ندارد مشروط بر اینکه از تشریفات معمول، دور باشد.
مقدمات کار فراهم شد، عاقد به خانه ما آمد و من در سال ۴۸ با لباس معمولی سر سفره عقد نشستم و «بله» را گفتم. حضار هم صلوات فرستادند و تمام. محمدرضا ارتشی بود و چندسالی در اهواز خدمت میکرد. تابستان که میشد، من را به شهرمان میفرستاد تا گرمای بیشتر از ۶۰ درجه اذیتم نکند. ولی بعدها حاضر به ترک او نمیشدم و میگفتم: «من هم میمانم؛ مگر خونم از شما رنگینتر است؟».
چندسالی در آبادان حفاظت فرودگاه را برعهده داشت. من بهدلیل بارداری در قوچان و پیش خانوادهام بودم. پسرم که متولد شد، اطرافیان به تکاپو افتاده بودند خبر را به محمدرضا بدهند که ناگهان پستچی زنگ خانه را به صدا درآورد. تلگرامی بود از طرف شوهرم. او تولد فرزندمان را تبریک گفته بود. همگی حیرت کردیم که او چطور فهمیده فرزندمان متولد شده و اتفاقا پسر هم هست. اسمش را هم تعیین کرده بود؛ «احمدرضا».

او نماینده من کنار توست
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان جنگ کوملههابه کردستان رفت و با ضدانقلاب میجنگید. به خاطر ریشه قوچانی، لهجه کردی را خیلی خوب تقلید میکرد و برای همین راحت بین نیروهای کومله و ضدانقلاب نفوذ میکرد.
از من خواست صدای فرزند شیرخوارمان را دربیاورم تا او بشنود. به شوخی گفت او نماینده من کنار توست
گاهی میگفت: «سوار مینیبوسهایشان میشوم و چنان نقش بازی میکنم که اصلا به من شک نمیکنند که نفوذی هستم.» یک بار که از مأموریت به خانه آمد، طوری چهرهاش را عوض کرده بود که نه من شناختمش و نه بچهها!
محمدرضا از شروع جنگ بارها به جبهه رفت. آخرین تماس تلفنیاش صبح زودی بود از شرکت نفت آبادان. گفت: «قرار است در عملیاتی شرکت کنیم؛ شاید نتوانم مدتی تماس بگیرم. شما نگران نباشید.» اصرار کرد بچهها را بیدار کنم تا با آنها حرف بزند. حتی از من خواست صدای فرزند شیرخوارمان را دربیاورم تا او بشنود. به شوخی گفت «او نماینده من کنار توست.»
شب عملیات ثامنالائمه (ع) برای یکی از افسران مشکلی پیش آمد که نمیتوانست در عملیات شرکت کند. او را به عقب منتقل کردند و محمدرضا به جایش برای دیدبانی بالای دکل رفت. صدای اذان ظهر، او را متوجه نماز کرد. از دکل پایین آمد برای وضوگرفتن که خمپارهای بین او و سربازان مجاورش منفجر شد. او را سریع با آمبولانس به بیمارستان رساندند. در راه، یک عکس از جیبش درآورد و به تیمسار ژیان داد. عکس من بود. به تیمسار گفته بود: «عکس همسرم است؛ مواظب باشید دست نامحرم نیفتد.»
نام شهید: محمدرضا ریحانییساولی
تاریخ تولد: ۲۴/ ۰۵/ ۱۳۲۷
تاریخ شهادت: ۰۵/ ۰۷/ ۱۳۶۰
محل شهادت: عملیات ثامنالائمه (ع)، بین راه ماهشهر
نام فرزندان: احمدرضا، بهجت و عبدالله
رسته نظامی: فرمانده گروه دیدبانی لشکر۷۷ پیروز خراسان
* این گزارش چهارشنبه ۱۷ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۸ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.