رستورانی در محله دروی کلاس درس بچهها شده است
از همان اول میدانستم قرار است وارد رستورانی شوم که این روزها بیشتر از غذا، درس و مشق میان دیوارهایش جریان دارد. با اینحال، دیدن کلاسهای دبستان میان آشپزخانه و سالن غذاخوری، چیزی نیست که بتوان بهسادگی به آن عادت کرد. پشت ویترین یکی از مغازهها، چندپسر دبستانی روی زمین نشستهاند و معلمشان کنار وایتبردی که به دیوار تکیه داده، مشغول درسدادن است.
یکی مدادش را میچرخاند، یکی روی دفتر خم شده و آنیکی مدام سرش را برمیگرداند تا مادرش را پشت شیشه پیدا کند. چندقدم آنطرفتر، آشپزها و سرآشپز، آرام و بیسروصدا، پشت به قابلمهها و دیگها، دورهم نشستهاند به اختلاطکردن، تا حواس بچهها پرت نشود. میزهایی که تا چند ماه پیش، رویشان چلوخورش و جوجهکباب سرو میشد، حالا پر از کتاب علوم، دفتر املا و مدادرنگی است.
بیرون رستوران، مادرها کنار دیوار ایستادهاند و منتظر تمامشدن کلاسها هستند. بعضی با هم آرام حرف میزنند و بعضی فقط چشم دوختهاند به پنجرهها. انگار همه این روزها بیشاز هر چیز دلشان میخواهد بچهها دوباره بوی مدرسه را حس کنند؛ حتی اگر مدرسه، موقتا وسط یک رستوران برپا شده باشد.
در کوچههای محله دروی، جایی میان آشپزخانه، خیریه، مسجد و خانههای قدیمی، حالا مدرسهای شکل گرفته است که نه زنگ دارد، نه نیمکتهای یکشکل و نه حیاط رسمی. اما بچهها اینجا دوباره کنار هم نشستهاند؛ دوباره معلمشان را میبینند و وسط روزهایی که آموزش مجازی جای مدرسه را گرفته، سعی میکنند چیزی از زندگی عادی را پس بگیرند.

همه برای آموزش بچهها کنار هم ایستادهاند
سیدروحالله محسنی، امام جماعت مسجد و مسئول اجتماعات بولوار رسالت، وسط همان شلوغی ایستاده است و مدام به آدمهای مختلف جواب میدهد. یک نفر درباره کلاسها سؤال میپرسد، دیگری دنبال نشانی اتاقی است که بچهها آنجا درس میخوانند. خودش میگوید حدود هفتادشب است که پای کار برنامههای محله ایستادهاند و حالا تقریبا همه ظرفیت مردمی منطقه را برای کمک بسیج کردهاند.
او بهسمت رستوران و ساختمانهای اطراف اشاره میکند و میگوید: آقای بیابانی واقعا خستگیناپذیر است. هرکاری برای مردم لازم باشد، پایش میایستد. الان هم خانهاش را داده است، هم رستورانش را. قبلتر کلاسها را در مسجد برگزار میکردیم، ولی تعداد بچهها زیاد شد.
محسنی میگوید مدارس «شهیدصادق منظورالمهدی» و «عترت» فعلا از این فضاها استفاده میکنند و مساجد محله هم کنار مردم ایستادهاند تا آموزش بچهها متوقف نشود. مدام روی یک نکته تأکید میکند؛ اینکه محله دروی برخلاف تصویری که بعضیها از مناطق حاشیه شهر دارند، پر از آدمهایی است که به هم کمک میکنند.
میگوید: همیشه درباره این مناطق حرف از فقر و محرومیت میزنند، اما کمتر کسی میبیند مردم اینجا چقدر کنار هماند. باورتان نمیشود که چه تعداد آدم داوطلب شدهاند کمک کنند. یکی ماشینش را میآورد، یکی فضا میدهد، یکی غذا درست میکند. مردم اینجا گوشهگیر نیستند؛ فقط کمتر دیده شدهاند.

انتظار مادرها پشت رستوران
هایده نیکخواه، معاون پرورشی دبستان ناظرزاده، کنار یکی از کلاسها ایستاده و حواسش به دانشآموزهایی است که مدام از جایشان بلند میشوند. وقتی از روزهای اول تعطیلی مدرسهها حرف میزند، صدایش آرامتر میشود. میگوید: بعد از آن اتفاقی که در مدرسه میناب افتاد، خانوادهها واقعا ترسیده بودند، مخصوصا مادرها. حق هم داشتند. خیلیها دوست نداشتند بچههایشان از کنارشان دور شوند.
او توضیح میدهد که در روزهای اول، آموزش مجازی تنها راه ممکن بود، اما کمکم خانوادهها فهمیدند این مدل آموزش برای همه بچهها جواب نمیدهد؛ بهویژه برای دبستانیها؛ «بچهها باید معلمشان را ببینند. باید کنار هم باشند. فضای مجازی برایشان کافی نبود و کافی هم نیست. ما هم پیگیری کردیم که حداقل چند روز در هفته بتوانند حضوری بیایند و رفع اشکال کنند.»
باورتان نمیشود که چه تعداد آدم داوطلب شدهاند کمک کنند. یکی ماشینش را میآورد، یکی فضا میدهد، یکی غذا درست میکند
نیکخواه میگوید حضور دانشآموزها کاملا اختیاری است و حتی بعضی خانوادهها از آمدن به مسجد و حسینیه هم نگران بودند، اما حالا استقبال خیلی بیشتر شده است. او لبخند میزند و میگوید: الان از کلاس سینفره، بیستنفر میآیند. همین هم خیلی خوب است و فکر میکنم بیشتر از اینها هم میشود.
وقتی از او میپرسم چرا رستوران و آشپزخانه را برای کلاسها انتخاب کردهاند، کوتاه میخندد و میگوید: دیگر انتخابی نداشتیم. همه فضاهای آموزشی و مذهبی پر شده بود. ولی راستش الان دیگر این موضوع برای بچهها مهم نیست که کلاسشان کجاست. حالا حضور و کنار هم بودن از همهچیز مهمتر است. خود من وقتی میآیم اینجا و بچهها را میبینم، حالم بهتر میشود. در این مدت که نمیدیدمشان دلم برایشان تنگ شده بود.
داخل یکی از اتاقها، چند کودک روی زمین نشستهاند و دفترهایشان را روی زانو گذاشتهاند. معلم بینشان راه میرود و یکییکی مشقها را نگاه میکند. هنوز در رستوران بوی غذا میآید و صدای برخورد ظرفها گاهی با صدای درسخواندن بچهها قاتی میشود، اما هیچکس از این سروصداها ناراحت نیست.
مدرسهای که فقط یک کلاس درس نیست
بیبیصغرا اجدادپور، مدیر دبستان عترت، از آن آدمهایی است که همزمان حرف میزند و حواسش به همهچیز هست؛ به بچهای که نزدیک خیابان رفته است، به معلمی که دنبال ماژیک میگردد و به مادری که سؤالی درباره ساعت کلاس دارد.
او میگوید یکی از دلایل مهم برگزاری این کلاسها، وضعیت دانشآموزانی بود که امکان آموزش مجازی را نداشتند؛ «بعضی بچهها گوشی ندارند. اینترنت ندارند. شاید تعدادشان خیلی زیاد نباشد، ولی حتی اگر یک دانشآموز هم جا بماند، برای ما زیاد است. همین یک دانشآموز با عقبماندنش هم یکسال از عمرش به هدر رفته و هم خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد و هم روحیهاش لطمه میخورد و این تلخی را تا سالها باید به دوش بکشد.»
او توضیح میدهد که پیشاز فراهمشدن این فضا، چندجلسه را در مسجد امام محمدتقی (ع) محله برگزار کردهاند، اما حالا شرایط منظمتر شده است، هرچند نگرانیها هنوز وجود دارد؛ «اینجا هم سختی خودش را دارد. بچهها ناگهان میروند وسط کوچه و خیابان و باید دائم مراقبشان باشیم. ولی باز هم دیدن معلم و کنار هم بودن تأثیر خودش را دارد.»، اما مدیر مدرسه بیشتر از همه نگران دانشآموزان کلاس اولی است؛ «اگر بچه در همین پایه اول و دوم و سوم درسی را درست یاد نگیرد، همان ضعف تا سالها همراهش میماند.»
اجدادپور میگوید استقبال خانوادهها حتی بیشتر از چیزی بوده است که تصور میکردند، چون پدر و مادرها از برگزاری حضوری کلاسها، در هرجا که باشد، ابراز نگرانی میکردند؛ «امروز یکی از کلاسها با ۳۵ دانشآموز برگزار شد. معلمها هم همکاری کردند. بعضیهایشان از الهیه و امامیه و قاسمآباد میآیند. حتی با هم هماهنگ کردهاند چندنفری با یک ماشین برسند تا بهموقع به رستوران بیایند.»
فضای اینجا بیشتر از اینکه شبیه یک مرکز آموزشی رسمی باشد، شبیه خانهای است که همه سعی کردهاند آن را برای چند ساعت به مدرسه تبدیل کنند.

شلوغی زیبای خیابان رسالت۵۷
اولش تصور میکردم خانم ذکاوت که مدام در کلاسها و بین بچهها حضور دارد و این طرف و آن طرف سرک میکشد، معلم است، اما نبود. او سالهاست در این خیریه همکار آقای بیابانی است و از ریز و درشت آنچه در خیریه میگذرد، اطلاع دارد.
ذکاوت میگوید این روزها بیشتر از هر زمان دیگری با بچهها سروکار دارد؛ «قبلا بیشتر کار ما بستهبندی اقلام کمکرسانی بود یا پیگیری وضعیت خانوادههای نیازمند. ولی حالا بچهها هم دغدغه ما شدهاند.»
ذکاوت توضیح میدهد که خیریه علاوهبر کمکمعیشتی، برای دختران دمبخت جهیزیه تهیه و حتی گاهی اجارهخانه یا پول رهن خانوادههای نیازمند را تأمین میکنند. همین موقع صدای خنده چند دانشآموز از اتاق کناری بلند میشود.
اگر بچه در همین پایه اول و دوم و سوم درسی را درست یاد نگیرد، همان ضعف تا سالها همراهش میماند
ذکاوت سرش را به سمت صدا برمیگرداند و میگوید: این شلوغی قشنگ است. آدم حس میکند زندگی هنوز جریان دارد.
معلمهایی که جان کلاس را وسط همین شلوغیها پیدا کردهاند
ربیعی، معلم کلاس اول دبستان شهید صادق منظورالمهدی، اولین روزی است که در آشپزخانه با بچهها کلاس حضوری برگزار میکند. بااینحال از واکنش دانشآموزها پیداست انگار مدتها منتظر چنین روزی بودهاند. او میگوید: ما از همان روز اول آموزش مجازی را شروع کردیم، ولی وقتی اجازه دادند کلاس حضوری داشته باشیم، سریع آمدیم اینجا.
به گفته او، فضای جدید برای بچهها حتی جذابتر هم شده است: «اینجا جو خشک کلاس را ندارد. بچهها راحتترند و انگار بیشتر ذوق دارند.»
فاصله و زمان گفتوگو با معلمها را کم میکنم تا بتوانم با خیلیهایشان حرف بزنم و درعینحال وقت کلاسشان را هم نگیرم. جلوتر میروم سراغ فاطمه امینی، معلمی که سالها در دبیرستان تدریس کرده و حالا کنار دانشآموزان دبستانی نشسته است.
او میگوید حتی دانشآموزهای درسخوان و آرام کلاس هم از اولین روز حضوریشدن کلاسها استقبال زیادی کردند. امینی میخندد و تعریف میکند: از بعضیهایشان پرسیدم چرا اینقدر مشتاقید بیایید مدرسه. گفتند «خانم! میآییم همدیگر را کمی اذیت کنیم و کیفش را ببریم!»
امینی معتقد است کیفیت یادگیری بچهها کنار دوستانشان بهتر است؛ «وقتی آموزش آنلاین باشد، مخصوصا پسرها، حواسشان زود پرت میشود. یکدفعه معلم میبیند دارد برای خودش حرف میزند و فقط چند نفر گوش میدهند و احتمالا باقی پسرها مشغول بازی با گوشی هستند!»
از پلههای خانه آقای بیابانی هم بالا میروم و سر از پشتبامش درمیآورم. او اتاقهای طبقه دوم خانهاش را هم دراختیار مدارس گذاشته است. در یکی از کلاسها، زینب نظری، آموزگار پایه سوم، اجازه داده بچهها هرطور راحتاند بنشینند؛ یکی دراز کشیده، یکی روی زمین نشسته و دیگری دفترش را روی صندلی گذاشته است.
او میگوید: من حتی در مدرسه هم سعی میکردم جای تدریس را عوض کنم؛ یکبار حیاط، یکبار نمازخانه. این تغییر فضا برای بچهها خوب است.
به باور او، آموزش حضوری هرقدر هم موقت و غیررسمی باشد، باز از کلاس مجازی مؤثرتر است؛ «ببینید! خیلی از اولیا یا سر کارند یا فرصت و توان همراهی با بچه را ندارند. ولی وقتی دانشآموز میآید پیش معلم، همانجا مشکلش حل میشود. یا دستکم ترغیب میشود با معلم و دیگر دانشآموزان همراه شود و مطلب را بهتر بفهمد.»

مردی که رستورانش را تعطیل نکرد، فقط شکل استفاده از آن را عوض کرد
حسین بیابانی را تقریبا همه محله میشناسند. مردی پنجاهوششساله که از کودکی در همین محله دروی زندگی کرده و حالا رستوران، خانه و خیریهاش را دراختیار مدرسهها گذاشته است. وقتی وارد آشپزخانه میشود، چندنفر همزمان صدایش میکنند؛ یکی درباره غذاها سؤال دارد، دیگری درباره کلاسها. موقع گفتوگو دلش میخواهد هیچکس در گزارش ما از قلم نیفتد و یکدور با همه حرف بزنم.
بعضی وقتها حتی برای پیرزنها و پیرمردهایی که کسی را ندارند مراسم خاکسپاری گرفتهایم
میگوید سالهاست در کارهای اجتماعی و خیریه فعال است و پانزدهسال قبل، خیریه حضرت زهرا (س) را راه انداخته. بعدتر آشپزخانه را تأسیس کرده تا بتواند بخشی از هزینههای خیریه را تأمین کند؛ «از دوران کرونا اینجا پایگاه کمکرسانی بود. ضدعفونی میکردیم، بسته بهداشتی پخش میکردیم. بعد هم که شرایط سختتر و جنگ شد، اینجا شد محل جلسات و هماهنگی ارگانها، نهادها و سازمانهای مختلف شهر.»
بیابانی میگوید وقتی متوجه تعطیلی مدارس شده، تصمیم گرفته فضای کارش را دراختیار بچهها بگذارد؛ «با خودم گفتم این بچهها حیفاند که در خیابانها سرگردان شوند و توی خانه با گوشی درس یاد بگیرند. نه اینکه این موضوع چیز بدی باشد، ولی من بچههای خانواده خودمان را میبینم. برای همین با خودم گفتم بیایند اینجا پیش ما و ما هم چندماهی سختی بکشیم. مدام با خودم میگفتم در این اوضاع این بچهها چه تقصیری دارند؟»
او میگوید خانوادهاش هم با این تصمیم همراه بودهاند و حالا طبقه بالای خانهشان پر از دانشآموز شده است؛ «الان نوههای خودم هم همینجا درس میخوانند. بهشان گفتم شما چه فرقی با بقیه دارید؟ بیایید به همین کلاسها و کلی خوش میگذرد.»
چندمتر آنطرفتر، کودکی با صدای بلند، جدول ضربش را میخواند. بیابانی به آن سمت نگاه میکند و آرام میگوید: همه زندگی من به همین کارها بند است. خیّرهای ما هم گمناماند. یکی پول اجاره میدهد، یکی قبض آب و برق مردم را حساب میکند. بعضی وقتها حتی برای پیرزنها و پیرمردهایی که کسی را ندارند و تنها توی خانه از دنیا میروند، خودمان مراسم خاکسپاری گرفتهایم.
حسینآقا سکوت میکند. چند ثانیه فقط صدای بچهها شنیده میشود. بیرون، مادرها هنوز منتظرند. بعضیها روی جدول نشستهاند و بعضی از پشت پنجره کلاسها را نگاه میکنند. کوچه شلوغ است، اما نه شبیه روزهای معمول. اینجا حالا چیزی میان رستوران، پناهگاه، مدرسه و خانه شده است؛ جایی که وسط نگرانی و بیثباتی، چندنفر تصمیم گرفتهاند نگذارند چراغ درس و مشق بچهها خاموش شود.
* این گزارش یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۳ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.