بمب در یک لحظه چهار فرزندم را از من گرفت
نامش «منیاس غلیاحزاد» است، در گوشهای نشسته و چادر سیاهش را تا روی چشمهایش پایین کشیده که اشکهایش را نبینم، بعد با لهجه عربی خرمشهری میگوید: چشمهایم را که بازکردم، احساسی میگفت امروز مثل هرروز نیست، یک احساس سیاه نامعلوم، یک دلهره تاریک، ضربان قلبم لحظهبهلحظه بیشتر میشد، مثل همیشه آرام نبودم، دلم گواهی از اتفاقی میداد که نمیدانستم چیست، اتفاقی که به افتادنش اعتقاد داشتم.
میدانی، شما از جنگ چیزهایی شنیدهاید، اما ما آن را دیدهایم، دیدنی با همه وجود، مثل عصر همان روزی که روزهای قشنگ آینده را برایم به یک شب طولانی تبدیل کرد، همان عصری که به در ورودی خانه همسایه آرام تکیه دادم و دلم شورعجیبی داشت. خدایا چرا اینقدر دلشوره دارم، همهچیز که خوب است؟
نفسش تندتر میزند و ادامه میدهد: ناگهان صدای آژیرخطر همراه با خمپارههای عراقی به گوش رسید، دوباره سروصدای انفجارها بلند شد، قیامتی بود که بیا و ببین، به آسمان خیره شدم. هواپیماهای عراقی با صدایی وحشتناک ناگهان آسمان و زمین را سیاه کردند، صداهای انفجار هر دقیقه که نزدیکتر میشد ترس و دلهره من هم بیشتر میشد.
پسر بزرگم به همراه برادرانش که از نیروهای بسیجی محل بودند با عجله وارد خانه شدند. نگاهم که به لباسهایشان افتاد، سپیدی پیراهنشان سرخ بود؛ غرق خون. انگار چند انار رسیده را روی سینهشان ترکانده باشند. خونها از کسانی بود که جسم بیجان یا نیمهجانشان توسط آنها جابهجا شده بود، نفسی بیرون دادم، سرم را به سمت آسمان که با دود خمپارهها سیاه شده بود بلند کردم و رو به پسرانم گفتم: از خانه دور نشوید، تحمل ندیدنتان را ندارم، شما که نمیدانید نگرانی یعنی چه؟ من نگران بودم، حتی نمیتوانستم تصور کنم که فرزندانم را. نه، نه اصلا دوست نداشتم به چیزی فکر کنم که قرار نبود اتفاق بیفتد. نه، قرار نبود اتفاقی به یکباره و برای همیشه تنهایم کند.
در همین فکرها بودم و نمیدانستم باید چه کنم، برای آنکه حواس خودم را پرت کنم و آرامشی تصنعی به خودم بدهم به طرف آشپزخانه رفتم، هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که دو تا از خمپارهها به نزدیکی خانه ما اصابت کرد و همهچیز شد تلی از خاک، همه چیز شد ویرانه.
به لحظههای «بیتوبودن» سلام میکنم
به اینجا که میرسد انگار میخواهد تمام جهان را با خودش به گریه بیندازد، میگوید: با شتاب از خانه بیرون آمدم، صدای جیغ همسایهها از بیرون به گوش میرسید، دواندوان به طرف درحیاط رفتم، انفجارها دیوارها را فروریخته بود. وقتی به بیرون رفتم ناگهان یکی از همسایهها آمد و با انگشت به طرفی اشاره کرد و بیآنکه منتظر نگاهم باشد، رو گرفت.
چهار پسرم، چهار سرو رشیدم در گوشهای مثل چند تکه گوشت قربانی افتاده بودند، دستم را به زانو گرفتم و نشستم. حالا با یادآوری این خاطرات جانکاه و کشنده، بار دیگر دست بر زانو میکشد و مویهکنان مرثیهای میخواند:
به لحظههای بیتوبودن سلام میکنم به سینهام دلی هست که به نام میکنم/ تمام میشود این فاصلـههـا بیگمـان به لحظههای باتو بودن سلام میکنم...
این همان لالایی است که او برای پسرانش پای گهواره میخواند و حالا هم میخواند، اما این بار...
چیزی را که میدیدم باور نمیکردم با همین پاها که توان راهرفتن نداشتند خودم را به جگرگوشههایم رساندم
خاطرات آن روز را هنوز تمام نکرده و ادامه میدهد: دیگر صداها را نمیشنیدم، سرگیجه داشتم و حالم خرابتر میشد، نفسم بالا نمیآمد و کاش قطع میشد، کاش من مرده بودم، کاش...
چیزی را که میدیدم باور نمیکردم با همین پاها که توان راهرفتن نداشتند به سختی خودم را به جگرگوشههایم رساندم و دیگر چیزی نفهمیدم، فقط مطمئنم که ساعتها کنار تکه تکههای بیجانشان نشستم و هی خون از سروصورتشان پاک کردم و هی...
حرف که میزند انگار کسی تصاویر پیوسته یک فیلم را مدام تکرار میکند. سخت است مثل «منیاس» باشی، سخت است یک روز صبح چشم باز کنی و ببینی چهار پسرت نیستند.
کجایند؟ برای کدامشان گریه کنم؟ برای کدامشان لالایی بخوانم؟ برای کدامشان بمیرم، جان بدهم؟
دیوار به دیوار خرمشهر
خانه ما نزدیک خرمشهر بود برای همین مورد حملات شدید عراقیها قرار میگرفت. بسیجیها در جلوی هر خانهای سنگر درست میکردند تا ترکشهایی که از انفجارها به اطراف پرتاب میشد خسارت کمتری به درها و دیوارها وارد کند. فقط محله ما سنگر نداشت، در همان روز پسرهایم در حال درستکردن سنگر بودند که خمپارهها دقیقا نزدیکی آنها اصابت کرد و در یک لحظه چهارپسرم با هم پرپر شدند و مادرو پدرشان را برای همیشه تنها گذاشتند. اما نه، پسرانم زندهاند و همیشه در کنار من میمانند...

دلتنگی و دلتنگی
۶۰ساله است و در میان صحبتهای خود این چنین میگوید: من پنج فرزند داشتم عبدالزهرا، عبدالامیر، عبدالرسول و حمیدرضا که در روستای خودمان یعنی جنتآباد خرمشهر شهید شدند، میماند دختر کوچکم که غمخوار روزهای دلتنگی من بود و هست.
او که خاطرات آن روز را شاید برای هزارمینبار پیش چشمانش میآورد و زنده میکند، با چهرهای خسته ولی معصوم لبخند تلخی میزند و با همان لهجه دلنشین ادامه میدهد: پسرهای خوبی بودند، فداکار و دلسوز و باایمان، این را فقط من نمیگویم، همه همسایهها دوستشان داشتند و از همه مهمتر عاشق امامخمینی (ره) بودند، آنقدر امام را دوست داشتند که عکس او را به دیوار اتاقشان چسبانده بودند و دورتادور آن را چراغانی کرده بودند. همین عشق بود که برادرها را با هم به مسجد کشاند تا با هم در بسیج محلهمان ثبتنام کنند و از این راه به مردم جنگ زده آن روزها هم کمکی برسانند.
آنقدر نبودند که خوب ببینمشان
گریه میکند که آنروزها کمتر آنها را دیده، جنگ بود و جنگ هم که پدر و مادر نمیشناسد. میگوید: پسرهایم سنگر میساختند و زخمیها را از زیر آوار بیرون میآوردند، صبح از خانه بیرون میزدند و شب میآمدند و از هر کاری که از دستشان برمیآمد، کوتاهی نمیکردند، اما با این حال اگر کاری بود، کمکش میکردند، آه، من برای شما چه بگویم.
قول و قرار دامادی، یک روز قبل از شهادت
این مصیبت آنقدر سنگین بود که نه تنها من و شوهرم که مادربزرگشان هم نمیتوانست دوری و فراقشان را باور کند، نمیتوانست قبول کند که آنها رفتهاند. همه همسایهها شاهدند روزی که چهار سرو رشیدم را به خاک سپردیم مادربزرگشان یک شبانهروز روی قبر آنها دراز کشید و گریست و مدام لالایی خواند. او برای پسر اولم دختری از فامیل را انتخاب کرده بود و ما آن روزها در تدارک جشن دامادی بودیم. درست روز قبل از شهادتش قول و قرار دامادی را زیر نخل حیاط خانه گذاشتیم. میدانی درد مرا تنها کسی که پسر تازه داماد دارد میفهمد، درد من را مادر حضرتقاسم (ع) و علیاکبر (ع) میداند!
هر سال، سال اندوه است
وقتی میگویم از سالهای بعد بگویید، دوباره گریه میکند و بانشان دادن دستهای لرزانش به من میفهماند که چند دقیقهای نمیتواند صحبت کند، بعد که نفسی تازه میکند ادامه میدهد: سالها بعد فقط حسرت بود و غم، در این سالها اندوه و انتظار مرا ذرهذره میکشت، حتی همسرم طاقت این مصیبت بزرگ را نداشت و او هم ۲۰سال پیش مرا تنها گذاشت و رفت.

آه از این خاک سرخ
منیاس در مورد شهرش اینگونه میگوید: خرمشهر، شهر مظلومی است، در این شهر جوانان مثل گلبرگهای لاله در باد، پرپر شدند. جایجای خرمشهر را که نگاه کنی میتوانی آن لحظه که با هر خمپاره یک لاله پرپر میشد را تجسم کنی، آن روزها فقط صدا بود و وحشت، از سه راهی طلایه گرفته تا فکه، دهلاویه و... چه تعداد از جوانهای ما برای این وطن جان دادند و تمام نیروی خود را به کار بردند تا شهر خود که در اسارت بعثیان بود را آزاد کنند، حتی اگر به قیمت جانشان بود.
خاکسپاری مظلومانه جگرگوشههایم
منیاس میگوید: روزی که قرار بود جگر گوشههایم را به خاک بسپاریم لحظهها برای من و پدرشان به سختی میگذشت، چون زمان جنگ همهچیز درهم بود، در مدت چند دقیقه دهها شهید را میآوردند و خاک میکردند و چیزی جز صدای ناله پدرو مادرشان شنیده نمیشد.
روزی که برای آخرینبار بوسیدمشان
یادم میآید من و پدرشان، بدنهای بیجان فرزندانمان را بوسیدیم و لالایی خداحافظی را در گوش آنها خواندیم و در خاکهای غریب قبرستان جنتآباد به خاک سپردیم. باید میبودید و حال آن روز ما را میدیدید، وقتی زمزمه میکردیم عبدالزهرای من، پسرم چشمهایت را باز کن و به مادر و پدر بگو که ما را تنها نمیگذاری. آه عبدالامیر، عبدالرسول، حمیدرضا، جگرگوشههایم بخندید، مادر کنارتان است بلند شوید و برای مادر حرف بزنید.
خاطرهای مشترک برای بسیاری از جنوبیها
مادر فقط غم را میشناسد و انتظاری هم نیست. تا به اینجا حرفهایش را با گریه میزند و بقیه حرفها را تنها دختر خانواده که آن سال ۹ ساله بود و حالا معلم است برایمان میگوید. بشری بحرینی میگوید: ما فرزندان منیاس و عبدالرضا مجیری معروف به بحرینی از اهالی خرمشهر هستیم، برادر بزرگم ۲۱ ساله بود و متولد ۳۷، تازه سربازی را تمام کرده بود و قرار دامادیاش را گذاشته بودیم، برادر دومم ۱۹ساله و ورزشکار بود، سیکل داشت و دو برادر دیگرم هم به ترتیب سوم و دوم راهنمایی بودند.
او در پایان خاطرنشان میکند: سال ۵۸ و اوایل جنگ بود که بمبی هرچهار برادرم را در یک لحظه از ما گرفت، شبیه خاطره ما را خیلی از خانوادههای جنوبی دارند، اما چه میشود کرد؟ راضی به رضای خدا هستیم، بعد از شهادت برادرانم ۱۳سال را در همانجا ماندیم، اما بیقراریهای پدرو مادرم باعث شد که سال۷۱ کولهبارمان را ببندیم و سمت شهر غریب غریبنواز را بگیریم که در سایه مرحمت او قلبمان آرام بگیرد.
* این گزارش ۱۹ فروردین ۱۳۹۲ در شماره ۴۷ شهرآرا محله منطقه ۶منتشر شده است.