حسن منتظری تقریبا هر بار یک نامه داشت، اما یکبار که پستچی آمد، نامه همه را آورد الا حسن. دفعه بعد هم پستچی آمد و نامه حسن نیامد. سالها هیچکس هیچ خبری ازش نداشت تا یکی از همرزمانش اعتراف کرد که درجریان یک عملیات در جزیره مجنون دیده که حسن شهید شده است.
سید غلامعباس جمسوار که در عملیات آزادسازی خرمشهر، جانباز و اسیر شد داستان اسارتش را اینطور تعریف میکند: ترکش، دندههایم را شکسته بود و در بدنم فرو رفته بود و چون قلبم سمت راست بدنم بود، زنده ماندم.
پدر و مادر شهید علینژاد حدود چهل سال در گرمابه گلبهار کار میکردند. گرمابهای که حالا دیگر به تاریخ پیوسته است. انگار چیزی روی دل مادرشهید سنگینی میکند، اما لب از لب نمیگشاید. میترسد حرفهای کهنه، نو شوند.
سید محمدهادی رییس السادات میگوید: اسارت برای من نعمت بود، شاید سختی داشت، اما سختیهایش هم برایم شیرین بود. سراسر آن، درس اسلامشناسی، دشمنشناسی، دوستشناسی و شهیدشناسی بود.
حاج اکبر نجاتی میگوید: فکر میکردم از موج انفجار پاهایم تا خورده است، اما وقتی سر چرخاندم به سوی پاهایم، دیدم استخوان پای راستم کاملا شکسته و پایم فقط به شلوارم آویزان است. بدون هیچ نقطه اتصالی به بدنم...»
زمان جنگ که تعداد کمی از مردم امکاناتی مانند ماشین یا تلفن داشتند، مادر ماریا مغازه کوچک جلو خانهشان را به اتاق تلفن تبدیل کرده بود تا همسایهها بتوانند راحتتر از احوال اقوامشان باخبر باشند.
محمد محمدی میگوید: خیلی از بچههای جبهه با شرایط جنگ آشنا بودند و میدانستند که شهادت آنها حتمی است؛ اما به دلیل اعتقاد و ایمانی که به اسلام داشتند با وجود دیدن شهیدان زیاد با علاقه به جبهه میرفتند.
لحظه آخر خداحافظیاش از من خواست سمنو بپزم و منتظرش بمانم تا برگردد و من هم بعد از چند هفته در یک ظرف بزرگ سمنو درستکردم، سمنوهایی که چند ماه ماند تا کپک زدند، اما محمد نیامد.
مادر شهید جاویدالاثر حسین مولوی قلعهنو از عملیات مرصاد تا به امروز در خانهاش را نبسته است. میگوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر میشود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟»
مادر شهید مهدی کرمانی میگوید: بعداز شهادت مهدی، میگذاشتم خانه خالی شود؛ آن وقت میرفتم به اتاقی که توی آن صندوقچه لباسهای مهدی بود. لباسهایش را برمیداشتم و آنقدر گریه میکردم تا عقده دلم باز شود.
سید مصطفی میرشجاعی عنبرانی درباره نحوه اسارتش میگوید: من ترکش خورده بودم و خودم را به کناری کشیدم. هوا گرگ و میش شده بود. عراقیها همانطور که جلو میآمدند، تیر خلاصی میزدند؛ تیر خلاصی را در قلب یا مغز میزنند.
سیدجلیل حسینیزهرایی در گوشه دنج خانهاش یک دنیا عکس دارد که از بعضی از آنها تنها یک نمونه وجود دارد و آن هم همینجاست. بخش زیادی از عکسهای این پیشکسوت به ورود اسرا به مشهد اختصاص دارد.
بیبیفاطمه سلطانی درباره آخرین حرفهای شهید محمدرضا فضلی قبل از اعزام میگوید: «مادر! تو باید به خودت افتخار کنی. بهزودی مادر شهید میشوی. حواست باشد شهید که شدم، با گریه کردنت دشمنشادم نکنی.»
اسماعیلیان در سفرهایی که به سوریه و شهرهای مرزی لبنان و سرزمینهای اشغالی داشت، سیدحسن نصرالله را که در آن روزها یکی از فعالان جنبش تازهپاگرفته حزبالله لبنان بود، همراهی میکرد.
محبوبه خانم، خواهر شهید منوچهر محمدپور حسنآبادی میگوید: تابستانبهتابستان دلم برای خوردن گیلاس ضعف میرود. اما من سر قولم هستم، ۲۶سال است منتظرم برگردد تا با هم دوباره گیلاس بخوریم.
فاطمه عباسی در زمان جنگ پرستان مجروحان بود، سوادی نداشت که خاطراتش با رزمندگان را در دفتری ثبت کند، اما آن قدر عزیز بود که مجروحان جنگ، دفتری به او بدهند و خاطراتشان را برایش بنویسند.
«علینجات» جانباز ۷۰ درصدی که بدون یک دست و یک چشم و البته با صورتی که بعد هفده عمل جراحی سنگین سر جایش نشسته، همه این سالها را به جمعکردن خاطرهها و ساختن مستندهای جنگ گذرانده.
فاطمه دهباشی، مادر شهید محمد ماجونی دوست داشت به یاد پسرش خانهاش را تبدیل به حسینیه کند. وقتی مادرشهید سال ۱۳۸۷ فوت کرد منزلش به نام «حسینیه شهید محمد ماجونی» در محله شروع به فعالیت کرد.
مادر شهید محمدرثایی، یکی از خیران محله سرشور است که حدود ۹ دهه از زندگیاش میگذرد و در این مدت تمام داراییاش از مال دنیا دوبقچه بیشتر نیست.
امیر سرتیپ حسین عرب سالها بعد از آتشبس و تا بازنشستگی در مناطق عملیاتی و مرزهای غرب و جنوب خدمت کرده؛ دوبار در جبهه مجروح شده و جانباز ۲۵ درصد است.