جانباز - صفحه 6

حدود سه هزار نفری می‌شدیم که ما را ۹‌روز در سوله‌های تنگ و تاریک بعقوبه بدون آب و غذا رها کردند. در این ۹‌روز حتی یک لحظه هم در‌ها را باز نکردند و تنها راه تهویه هوا پنجره کوچکی بود که در بالای سوله قرار داشت.
سرهنگ محمد باری، از فرماندهان جبهه و جنگ، از روز‌های سرد دی‌ماه ۶۰ تا ۲۹‌مرداد‌۶۹ همراه هشت‌سربازش اسیر شد؛ اسارتی که دردش از درد‌های بسیار زمان رزمندگی‌اش چندین‌برابر بدتر بود.
سیدجواد سیدی از قدیمی‌های محله فاطمیه است؛ مردی که معتقد است با خدا معامله کرده و به شهادت و جانبازی فرزندانش افتخار می‌کند.
«سه دهه است که نخوابیده»؛ به همین سادگی که به زبان می‌آید و بعید است من و شمایی که چنین تجربه‌ای را از سر نگذرانده‌ایم، بتوانیم زجر برآمده از همین عبارت ساده را درک کنیم.
فرزند شهید مدافع حرم، مهدی محمدی‌مفرد دو‌روزه بود که او رفت و روز ۱۵ بهمن در‌جریان آزادسازی دو شهرک شیعه‌نشین مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید.
هم‌زمان با آغاز جنگ تحمیلی و اعزام حاج‌حسین به جبهه به‌عنوان اولین داوطلب منطقه تبادکان، خانه شعبانی‌ها تبدیل به پایگاه اعزام نیرو شد؛ عباس، امیر، حاج‌باقر، علی، حبیب‌الله و غلام‌رضا هم راهی جبهه شدند.
علی‌اکبر رحمانی، افسری بود که در زمان آتش‌بس جنگ تحمیلی، اسیر شد و به مدت دو سال، بی‌آنکه نامش جزو آمار صلیب‌سرخ باشد، سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش را از سر گذراند
«سیدعباس حسینی» در هنگـامی که قطعنامه صلح بین ایران و عراق به امضا درآمده بود، در عملیات مرصاد اسیر و دو سال به عنوان اسیری مفقودالاثر در یکی از اردوگاه‌های عراق محبوس می‌شود.
بعد از شهادت محمدحسین اَحسن، هر شش برادر به خط مقدم رفتند، پدر هم مدتی در عملیات‌های مختلف حضور داشت تا‌اینکه در عملیات کربلای ۲ پایش روی مین رفت و قطع شد.
زهره برامکی‌یزدی تعریف می‌کند: ۲۳ اسفند، عملیات بدر بود که ترکش خورد و اسیر شد. همه پانزده‌نفری که با هم بودند، اسیر شده بودند. در این فاصله هر شش‌ماه یک بار نامه‌ای می‌آمد که بدانم زنده است.
مجید هوشیار آقاجانیان، همه ۸ سال جنگ را در جبهه حضور داشته است، او بازنشسته فعلی ارتش و توپچی زمان جنگ است که به گفته خودش بیشتر از همه با توپ ۱۵۵ خودکششی کارکرده.  
«علیرضا طاحونی» یادگار‌هایی بسیاری از جبهه دارد، او جانباز قطع نخاعی است، شیمیایی شده و کلیه‌اش را هم از دست داده؛ این‌ها باعث شد که پسوندی به فامیلش اضافه شود به‌نام؛ «۷۰ درصد.»
سبحان ایراندوست، ارتشی محکوم به اعدامی است که در چندقدمی مرگ، خبر یک آزادی بزرگ، او را از اسارت چندساله ساواک نجات داد تا او ۲۱ بهمن ۵۷، را هیچ‌وقت فراموش نکند.
حدود هزارو ۷۰۰ نفر در عملیات خیبر اسیر شدند و به اردوگاه موصل ۲ انتقال یافتند. پنج سال از عمر دکتر هادی بیژن‌نژاد هم در این اردوگاه گذشت.
قاسم علیزاده از نیمه‌های سال ۱۳۶۲ که در منطقه کردستان در نبردی تن به تن با نیرو‌های کوموله و منافقین، ۶ نفر از آنان را از پا درآورد، با اصابت دو گلوله به بدنش زمین‌گیر شد و حالا چهل سالی می‌شود که روی ویلچر می‌نشیند.
روایتی از زندگی جانباز غلامحسین صفایی، شهید زنده و صاحب نشان مشهد الرضا (ع) که بعد از پایان جنگ همچنان در مسیر انقلاب است.
پیش‌از برگزاری نماز جماعت در منزل خانم و آقای کاظمی، همسایگی‌هایشان خیلی رنگ و روی همدلی و صمیمیت نداشت اما حالا پیوند عمیق‌تری با هم دارند.
سید‌حسن خادم در همان سال اول، با فرمان امام‌خمینی (ره) قید همه‌چیز را زد و با یک کوله کوچک راهی جبهه شد و بدون پایش برگشت. او حالا پدربزرگی است که هنوز آثار جنگ روی تنش مانده است!
اوایل جنگ بود که موسی پارسا در ۱۶ سالگی قطع نخاع می‌شود. با این حال او از پا نمی‌نشیند و حالا یکی از افتخارآفرینان ورزش معلولان و جانبازان کشور است.
ناصر بهلولی، جانباز و آزاده جنگ تحمیلی در اولین روز بازگشتش به مشهد با خوردن سه‌قلیه جگر روانه بیمارستان شد. خودش می‌گوید: «معده‌ام تعجب کرده بود، شاخ درآورده بود و هضم نمی‌کرد که این چه غذایی است؟»