علاقه حاجمهدی عبدی به محله قدیمیاش و تعلقخاطری که به اهالی رفته و مانده دارد، سبب شده دفتری بردارد و نقشه خیابانها و کوچهها را برای خود ثبت کند. او از قدیمیها میخواهد اگر جزئیاتی از گذشته دارند، اطلاعاتش را در اختیار بگذارند.
بعضی وقتها اتفاقی ساده میتواند مسیر زندگی آدمها را عوض کند. آن روز هیچکس نمیدانست همان تصمیم جزئی مادر، سرنوشت سمیرا طوسی را به مسیر تازهای خواهد برد.
زهرا موسوی از ۳۲ سال پیش ساکن محله بهشتی شده و از بانوان فعال فرهنگی و چهرههای شناختهشده محله است؛ زنی که هم خودش در این محدوده رشد کرده است و هم فرزندانش در این کوچهها بالیدهاند.
هاشمآقا، ۱۵ سال قبل راهی محله الهیه شد. در آن زمان امکانات این محله، از روستا هم کمتر بود، اما آرامشی داشت که نظیرش در هیچ جای شهر پیدا نمیشد. البته کار خانواده آموزگار جنبه سرمایهگذاری هم داشت.
سعید صفار میگوید: وسطهای کوچه عباسقلیخان خانهای بود که تقریبا پنجاه اتاق داشت و به آن قلعه کوفه میگفتند.در اصل دو تا خانه بود که به هم راه داشت. در هر اتاق یک خانواده زندگی میکردند که بیشتر آنها اهل خلاف و دعوا بودند.
بیبی صنوبر از قابلههای قدیمی است؛ برای او فاصله تولد تا مرگ همیشه در یک عبارت کوتاه خلاصه میشود؛ بیبی هم اشکهای تماشایی قبل از تولد را شاهد بوده و هم اشکهای روایتگر تلخیهای مرگ یک زندگی را.
فاطمه افشار میگوید: سیزدهبهدر سال۸۶ که خانه را میساختیم، چون آهن آورده بودند، همسرم گفت نمیتواند به بیرون شهر بیاید. من و بچهها آمدیم کنار ساختمان نیمهکاره، پیش همسرم و بساط جوجه را راه انداختیم.
قصه زندگی علیجمعه باقری فقط در جبهه خلاصه نمیشود؛ بخشی از آن روزی رقم خورد که در تابستانی داغ، دو نامه برای امامعلی (ع) و امامرضا (ع) نوشت و میان صفحات قرآن پنهان کرد و در آن، از آرزویی نوشت که سالها بعد ثمر داد.
مرتضی رهروان از زمانی که چشمش را باز کرد، در این محله زندگی میکرد. پدر مرحومش سالهای خشکسالی از روستایشان در قائن به مشهد آمد و در این محله ساکن شد و حالا شصتسال از سکونت آنها در خیابان احد ۷ میگذرد.
در منطقه یک مشهد، خاطرات هندوانههای حاجمحمد و کرسیهای نشیمن، امروز با نوای روضه و صلهرحمی سیاهپوش درآمیخته تا تولد دوبارهای از خورشید را نوید دهد.
عذرا موشانی خاطرات اواسط دهه ۵۰ را بهخوبی به یاد میآورد؛ زمانیکه از نیشابور و روستای کوشان (موشان)، تازه به محله وحید نقل مکان کرده بود و از امکانات امروز محله، خبری نبود. از زمانی تعریف میکند که همه خانهها آب لولهکشی نداشتند!
همسایههای ساده و صمیمی مسجد چهاردهمعصوم (ع) که اغلب از نمازگزاران همیشگی آن هستند، در شکوفایی این مکان، همت و تلاش خود را به کار بردند. بخش زیادی از صفا و صمیمیت بین همسایههای این کوچه بهخاطر خاطرات مشترک مسجد است.
محمد نقیب مشهدی ثانی کفاش قدیمی محله سرشور است او میگوید: کفشها همه دستدوز بود. چرم و شبرو را از بازارهای اطراف حرم میخریدیم و پوست گاو را از روستاییهای پایین خیابان.
اصغر روشنی در روزگاری که کسی حاضر نبود در انتهای امیریه زندگی کند، خانوادهاش را قانع کرد تا برای سکونت در این نقطه از شهر با او همراه شوند. میگوید: در آن زمان، نبود انشعابات آبوبرق، کار ما را هم سخت میکرد.
سرهنگ سیدهاشم موسوی میگوید: همیشه دنبال این هستیم که شعار بدهیم. هیچوقت ابعاد زندگی شهدا را دنبال نمیکنیم و فقط مینویسیم او خوب بود. از ما میخواهید برایتان از خاطرههایمان بگویم و این خاطره حتما باید جذاب و قشنگ باشد.
علی پیراسته، سال۶۰ هنگام بازگشت از جبهه که محدودههای بولوار حسابی و شاهد در قسمت بولوار پیامبر اعظم(ص) کنونی، بیابانی بود، گرفتار گله سگ شد و نمیدانست از این گله سگ میتواند جان سالم به در ببرد یا نه!
محدثه سلیمانی بعد از گذشت ۲۱سال، مهربانی سبزیفروش قدیمی محله را از یاد نمیبرد؛ وقتی با شیشههای نوشابه سُر خورد و روی زمین افتاد اما امیرآقا کمکش کرد و زخم دستش را چسب زد و یکی از نوشابهها که سالم مانده بود را دستش داد.
در کوچه همت۱۲ سه کاسب سالهاست رسم مردمداری را با نسیهدادن زنده نگه داشته و نشان دادهاند که هنوز هم میتوان روی دستهای گرم همسایه حساب کرد. در این کوچه، مردم نهفقط درکنار هم، بلکه همراه هم زندگی میکنند.
وقتی در چهارسالگی در حرم امامحسین (ع) روی شانه پدرش نشسته بود، همصدا با مداح ایرانی که آنجا روضه میخواند، شروع به خواندن کرد. محمداحسن، از همان موقع وارد دنیای مداحی شد.
زهره رجبی دو سال پیش، بهخاطر پسرش قدم در مسجد امام حسنمجتبی (ع) گذاشت. کار با نوجوانها برایش خاطرههای ریز و درشت زیادی دارد. اما هیچکدام در ذهنش اندازه داستان رامین و میثم پررنگ نیست.