فلسفه خانههایی که در زمان انقلاب همیشه درشان باز بود
تاریخ را هرقدر هم خوانده باشیم، باز همیشه آدمها و اتفاقاتی پیدا میشوند که کمتر به آنها پرداخته شدهاست. آدمهایی که بهدنبال نفی یا اثبات یک رویداد تاریخی نبودهاند، بلکه گاهی فقط خواستهاند تجربه خود را با بقیه به اشتراک بگذارند یا تحلیل و برداشتی هرچند مقطعی از یک حادثه یا پیشامد تاریخی ارائه دهند؛ بدون آنکه بیان این تجربه، سود و منفعت گروهی خاص را تامین کند.
درمورد حوادث تاریخی پیروزی انقلاب اسلامی نیز این اتفاق افتاده است؛ عده زیادی هستند که خودشان در کوران حوادث حضور داشتهاند و بهجرئت میتوان ادعاکرد اصلیترین محرک انقلاب بودهاند و با حضور مداوم خود در صحنه، این پیروزی بزرگ را به ارمغان آوردهاند.
پای صحبتهای تعدادی از ساکنان منطقه ۱۰ که دستی در مبارزات داشتهاند، نشستهایم. آنچه میخوانید، گوشهای از خاطرات مردم انقلابی محلات ماست که بیادعا نقش خود را در پیروزی انقلاب ایفا کردهاند.
وانمود میکردم میهمان دارم
زینب کاهی- متولد ۱۳۴۶، شهروند محله ایثارگران، دانشآموز دیروز: امتحانات ثلث اول تمام شده بود و من در کلاس اولراهنمایی تحصیل میکردم و بهخاطر تعطیلی مدارس، تمام وقتم را درخانه میگذراندم. یکی از روزهای ابتدایی بهمن ۵۷ با مادرم راهی حرم امامرضا (ع) شدیم و بعداز زیارت و بیرونآمدن از حرم، در سمت پایینخیابان با جمعیت زیادی مواجه شدیم که درحال شعاردادن بودند.
مادرم که سابقه شرکت در این تجمعها را داشت، به جمعیت پیوست و من هم بهدنبال او رفتم. جمعیت درحالیکه هرلحظه رو به فزونی میرفت، از میدان اعدام سربرآورد؛ محلی که تانکهای رژیم برای مقابلهبا جمعیت، آماده تیراندازی بودند.
درهمین زمان مردم گروهگروه به کوچههای مجاور پناه بردند و من و مادرم ناگزیر پا به فرار گذاشتیم. بعداز دویدن در چند خیابان، ناگهان دیدیم در یکی از کوچههای اطراف حرم به نام «آسیابان» هستیم؛ کوچهای که درِ بیشتر خانههایش برای پناه دادن به مردم مبارز، باز بود.
وقتی وارد خانه شدیم، صاحبخانه بهگرمی از ما استقبال کرد و من و مادرم را در اتاق پذیرایی جای داد؛ اتاقی که استکانهای چای آماده و وسایل پذیرایی در آن چیدهشدهبود.
وقتی جویای این وضعیت از صاحبخانه شدیم، او که زنی مهربان بود در جواب گفت: وسایل پذیرایی را آماده کردهام و درِ خانه را هم بازگذاشتهام تا اگر مبارزی مجبور به فرار از دست پاسبانهای رژیمشد، بهراحتی وارد خانهام شود.
طوری وانمود کردم که میهمان دارم تا چنانچه بهدنبال او سربازی وارد منزلم شد، با نشاندادن اتاقی که چای و وسایل پذیرایی دارد، ادعا کنم فردی وارد خانهام نشده و میهمانهایی دارم که ساعتها قبل به خانهام آمدهاند.
تیر نخوردم، غش کردم
فاطمهزندهباد، متولد ۱۳۴۱: شهروند محله امامیه: مبارز زن دیروز: راهپیمایی ۹ دی مصادف با گرفتن روزه سیاسی بود و من هم در همان روز با زبان روزه، برای راهپیمایی ساعت ۹:۳۰ صبح به جمعیتِ خیابانها پیوستم. ساعت حوالی ۱۱ ظهر بود که حالم بد شد و روی زمین افتادم.
مردم هم به گمان اینکه من تیر خوردهام، بدون توجه به ظاهرم، من را به بیمارستان امامرضا (ع) رسانده و اعلام کرده بودند این دختر تیرخورده است. پزشک که بالای سرم آمد، پرسید کدام قسمت بدنت تیر خورده و من در جواب گفتم زخمی نشدهام، فقط غش کردم.
وقتی عمامه روحانی بر سر یک ارتشی رفت
علیاصغر ابراهیمی، متولد ۱۳۴۰؛ شهروند محله ایثارگان، انقلابی دیروز: شب ۲۱ بهمن بهدنبال انتشار خبر درگیریهای سنگین میان مردم و ارتشیها در تهران، چند کامیون شن مقابل منزل آیتا... شیرازی خالی کردهبودند تا با پرکردن کیسهها سنگر بسازیم که درصورت درگیری بتوانیم خوب عمل کنیم. به همینواسطه از سر شب تا بامداد درحال پرکردن کیسه و ساخت سنگر بودیم.
وقتی صبح از خواب بیدار شدم، خبر پیروزی انقلاب را از رادیو شنیدم و پا در خیابان که گذاشتم، همه مردم بهویژه آنهایی که در راهپیماییها شرکت داشتند به خیابانها ریخته بودند و ارتش به مردم پیوسته بود. این همبستگی تا جایی بود که در خیابان شیرازی یک روحانی، کلاه افسر را برسرش گذاشتهبود و افسر ارتش هم با عمامه روحانی اسلحهای بهدست داشت که بر سر لوله آن یک شاخه گل بود.
خانه مستشار آمریکایی را به آتشکشیدیم
محمدرضا امیرآبادی، متولد ۱۳۴۰، شهروند محله شاهد، دانشآموز دیروز: دی و بهمنماه۱۳۵۷ تعداد راهپیماییها افزایش یافته بود و روزی نبود که مردم به فرمان امام (ره) به خیابانها نریزند.
من و ششنفر از همکلاسیهایم که در آن زمان ۱۶ سال بیشتر نداشتیم و بهدنبال تعطیلی مدارس، وقت آزاد بیشتری بهدست آوردهبودیم، با خواندن یکی از اطلاعیهها آگاه شدیم مردم، خانه مستشار آمریکایی را در قلعه آبکوه که آن زمان یکی از روستاهای نزدیک مشهد محسوب میشد، شناسایی کرده اند و قصد حمله به آنجا را دارند.
صبح زود همه باهم پیاده از میدان فردوسی که محل زندگیمان بود، به مرکز شهر رفتیم و با جمعیت زیادی راهی خانه مستشار آمریکایی شدیم.
وقتی به محل رسیدیم، تیراندازی از داخل خانه آغاز شد که در همین بحبوحه، نیروهای ساواک این مستشار را فراری دادند، اما مردم با هر ترفندی بود، وارد خانه شده و ابتدا تلویزیون بزرگی را که از نوع کمدی بود، شکستند و درنهایت همه وسایل خانه را ویران کردند و خانه را هم آتش زدند؛ چراکه معتقد بودند همه این وسایل از مال حرام فراهم شده است.
اوایل بهمنماه بود که یکی از دوستانم موافقت من و یکی دیگر از هممحلهایهایمان را برای پخش اطلاعیه گرفت. بهدنبال این رضایت، ما را به خانه فردی برد که معروف به «حاج حسینی» بود و گفت این افراد قابلاعتماد هستند.
حاجحسینی که طبقه اول از خانه دوطبقهاش را در نزدیکی میداندهدی تبدیلبه مرکز تولید و پخش اطلاعیه کردهبود، به ما ۵۰۰ اطلاعیه داد درباره وقایع گذشته و آنچه قرار بود رخ دهد. من و دوستم هم موظفبه پخش آنها شدیم و قرارشد هر روز صبح برویم و اطلاعیههای جدید را دریافتکنیم.
ازآنجاکه قد هر دوی ما کوتاه بود، برای چسباندن اطلاعیه با سریش که آن را هم خودمان درست میکردیم، نوبتی پشت میگرفتیم و برگه را روی در و دیوار میچسباندیم. چیزی به اتمام ۵۰۰ اطلاعیه نمانده بود که وقتی دوستم روی پشت من سوارشدهبود، درحین چسباندن، ظرف سریش روی سر من واژگون شد و مجبور شدم سرم را با نفت بشویم.
شاه را با اسبش یکجا زمین زدیم
صفرعلی رضایی، متولد ۱۳۳۴، شهروند محله امامهادی (ع)، کارمند دیروز: روزهای ابتدایی دی۱۳۵۷ بود و صدای تیراندازی همه شهر را برداشته بود. من که در آن زمان از کارم برکنار شدهبودم، سعی میکردم هر روز در راهپیماییها شرکت کنم.
یک روز تازه به فلکه سعدی رسیدهبودیم که خبر آوردند چماقبهدستها به بیمارستان امامرضا (ع) حمله کردهاند و ما هم که یک گروه بودیم، پاچه شلوارهایمان را داخل جوراب کردیم و با مراجعهبه انباری در خیابان جهانبانی (شهید چمران فعلی) که محل نگهداری تعداد زیادی دستهبیل، چماق و ... بود، تجهیزات برداشته و بهسمت بیمارستان راهی شدیم.
وقتی به محل رسیدیم، درگیریها به تیراندازی رسیدهبود و از روی نردهها که داخل شدیم، در همان صحنه اول، شهیدمحمد منفرد را از فاصله دور دیدم که براثر گلوله به شهادت رسید.
در روز دیگری که به حدود یکهفته قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برمیگردد، راهپیمایی را بهسمت میدانمجسمه (میدانشهدای فعلی) هدایت کردیم. وقتی به نزدیک مجسمه شاه رسیدیم، با بستن چندطناب به سر شیرهای کنار مجسمه، آنها را کندیم و درنهایت شاه را با همان اسبی که رویش سوار بود، به وسیله طناب یکجا زمین زدیم و مجسمه را شکستیم.
روزی که بیمارستان ۶ بهمن به ۱۷ شهریور تغییرنام پیداکرد
امیر پهلوانزاده، متولد ۱۳۴۶، شهروند محله ایثارگران، دانشآموز دیروز: هوا سرد بود، اما این برودت هوا منجربه حضورنیافتن مردم در خیابانها نشدهبود و من و دوستانم که سال ۵۷، سیزدهساله بودیم، بهدنبال جمعیت رفتیم.
در چهارراه لشکر با یک ماشین نیسان که داخل آن پر از جوانان چماقبه دست بود و شعار «مرگ بر شاه» آنها فضا را پرکردهبود، روبهرو شدیم. این افراد که قصد پایینآوردن تابلو بیمارستان ۶ بهمن را داشتند، از ما دعوتکردند با آنها همراه شویم.
با پیوستن ما به این گروه حدود ۱۰ نفر در قسمت جلو و پشت جاگرفتیم و به سمت خیابان کوهسنگی حرکتکردیم. وقتی به بیمارستان رسیدیم، همه باهم با چماقهایی که داشتیم بهسمت در حمله کردیم و با شکستن تابلوی بیمارستان ۶ بهمن و پایینآوردن آن به هر نحوی بود، تابلو ۱۷ شهریور را بالای سردر آن بردیم و بیمارستان برای همیشه شد «۱۷ شهریور».
تغییر نام مدرسه محله عیدگاه به نام شهید مدرس کار ما بود
سید هاشمموسوی، متولد۱۳۳۶، ساکن محله رازی، زندانی رژیم شاه: اواخر پاییز یا اوایل زمستان بود. با چندتن از دوستانمان که همه تازه وارد دبیرستان هدایت در محله عیدگاه شدهبودیم، تصمیم گرفتیم یادواره شهید مدرس را برگزارکنیم. با همین هدف شروع کردیم به ساخت تابلویی با عنوان شهید مدرس.
روز موعود که فرارسید در یکی از زنگهای تفریح با جمعکردن گروهی از بچهها مراسم یادواره را شروع کردیم. شعار دادیم و از رزمندههایی که بدون سر بودند، گفتیم و درنهایت با برداشتن تابلوی مدرسه هدایت، تابلویی با عنوان شهید مدرس را بالا بردیم.
در همین هنگام بود که با خبرچینی مسئولان مدرسه، چندتانک با کلی نیروی مسلح ساواک به مدرسه آمدند و ششنفر از دانشآموزان را دستگیر کردند که یک نفر از آنها من بودم. ما را چشمبسته به مکانی منتقل کردند و تا توانستند کتک زدند.
در این مدت ضربات مشت، لگد و کمربند نصیبمان شد. این ظالمان بعداز سهروز که حسابی ما را کتک زدند، با چشم بسته در خیابان ارگ رهایمان کردند. از جمع ششنفره ما حمزه عبدی چندسال بعد شهید شد.
یک روز دیگر کلی اعلامیه به دستمان رسید و من و یکی از دوستانم مامور پخش آنها شدیم. به چند مسجد سرزدیم و تعدادی از آنها را داخل کفشهای مردم گذاشتیم. حدود ۳۰ تا از برگهها ماندهبود که با گذاشتن آنها داخل پیراهنمان، از مسیر بازار امامرضا (ع) راهی خانه شدیم.
به نزدیکی مسجد شجره که رسیدیم، دو پاسبان از دور دستور ایست دادند. ما دوپا داشتیم، دوپای دیگر هم قرض گرفتیم و شروع به دویدن کردیم. دوستم در مسیر از من جداشد و، چون اعلامیهها دست من بود، خطر اصلی من را تهدید میکرد.
وارد بازار امامرضا (ع) که بعدها به شکل امروزی درآمد، شدم. در همین هنگام دو پاسبان دیگر مقابلم سبز شدند. من خودم را زمین زدم و تظاهر به غشکردن کردم که مردم دورم جمع شدند و، چون سنوسالی هم نداشتم و پشت لبم هم سبز نشدهبود، با حرف مردم که بچه مردم از ترس زهرهاش ترکیده، پاسبانها را دور کردند. بعد از آن هم بلند شدم و به خانه بازگشتم.
با برداشتن تابلوی مدرسه هدایت، تابلویی با عنوان شهید مدرس را بالا بردیم
پخش گاز اشکآور و فداکاری قالیفروش
فاطمه غفوری- متولد ۱۳۴۰، شهروند محله ایثارگران، محصل دیروز: محصل پایه دوم دبیرستان بودم و بهواسطه نزدیکی خانهمان به چهارراه شهدا کمتر روزی بود که از وقایع آگاه نشوم. صبح یکی از روزهای ابتدایی بهمن برای حضور در راهپیمایی آماده شدم و ازآنجاکه بیشتر راهپیماییها از مقابل خانه آیتا... شیرازی آغاز میشد، با گروهی از دوستانم راهی چهارراه شهدا و منزل او شدیم.
وقتی به محل رسیدیم، در و دیوار خانه پر از آثار گلوله بود. جمعیتی از دختران و زنان با دیدن این وضعیت، با دادن شعارهای ضد رژیم شروع به راهپیمایی کردند. هنوز به باغ نادری نرسیده بودیم که گاز اشکآور بین راهپیمایان پخش شد؛ گازی که استفراغ و حالت خفگی را به همراه داشت.
یکی از قالیفروشهای این محدوده که مغازهای پشت باغ نادری داشت، با دیدن این وضعیت، کرکره را بالا داد و جمعی از دختران را به مغازهاش دعوت کرد. او خطر آتشسوزی مغازهاش را به جان خرید و برای اینکه حال ما بهتر شود، کارتنهای زیادی را در کنار قالیها آتشزد؛ زیرا دود کاغذ، یکی از روشهای مناسب برای محو آثار گاز اشکآور است. با این کار او، حال همه ما بهتر شد و به خانههایمان برگشتیم.
* این گزارش چهارشنبه، ۱۵ بهمن ۹۳ در شماره ۱۳۷ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

