کد خبر: ۸۲۲۱
۲۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
نویسندگی سردار جانباز محله سجاد با نی و دندان

نویسندگی سردار جانباز محله سجاد با نی و دندان

غلامحسین صفایی ۳۳ سال است روی صندلی چرخ‌دار به فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی اش ادامه می‌دهد.

آرامش و وقارش مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ جانبازی، چیزی از ابهت این فرمانده سال‌های دفاع مقدس نکاسته و چه بسا بر آن افزوده باشد. می‌گوید: آن دوران شب و روزش خاطره است، اما به‌جای نوشتن خاطراتم، پیشنهاد می‌کنم فقط عکسی از من منتشر کنید و پرسشی کنار آن بنویسید «این آدم‌ها چرا به جبهه رفتند؟!»

پرسش ساده حاج‌غلامحسین صفایی، جانباز قطع‌نخاع «شهرک ۷۲ تن» که حالا این شهرک در کنجی از محله سجاد واقع شده، یک دنیا معنا دارد؛ یکی اینکه اگر این آدم‌ها نعمت بی‌مانند خداوندی، تندرستی‌شان را فدا نمی‌کردند، الان وضعیت کشور ما چگونه بود؟

درنگی در بی‌ثباتی کشور‌های اطراف و جنگ و ویرانی و مرگ و بی‌حرمتی و کودک‌کشی و بلا و مصیبتی که دامن‌گیر آن‌ها شده، آینه عبرتی است تا بیندیشیم؛ تا خدا را شکر کنیم که امنیت داریم و قدر بدانیم کسانی را که این امنیت را برای مردمشان به ارمغان آوردند؛ کسانی مانند پدر دوست‌داشتنی خانواده صفایی که همه فرزندان این آب و خاک را همچون فرزندان خود می‌داند و دفاع از آن‌ها را همچون دفاع از فرزندانش واجب...


معلم قرآنی که سر از زندان ساواک درآورد

سرتیپ‌دوم پاسدار حاج غلامحسین صفایی، سال‌۱۳۳۵ در مشهد به دنیا آمده است و تحصیلات آزاد حوزوی دارد. می‌گوید: از نوجوانی کتاب‌های دینی می‌خواندم؛ آثار شهیدمطهری و شهیددستغیب و شهیدبهشتی و آیت‌ا... خامنه‌ای. «تحف‌العقول»، «اصول کافی» و به‌جز این‌ها. با دوستان دور هم جمع می‌شدیم و روایت‌های دینی را می‌خواندیم و حفظ‌ می‌کردیم.

او ادامه می‌دهد: پیش‌از انقلاب معلم قرآن بودم و در آخرین سال‌های رژیم شاه، همه زندگی‌ام زندان ساواک شده بود و انقلاب. در زمان پیروزی انقلاب، آتش‌سوزی زندان قاسم‌آباد به آزادی‌ام انجامید. مدتی بعد وارد سپاه پاسداران انقلاب شدم.

 

سردارجانباز محله سجاد: کنار عکسم بنویسید چرا به جبهه رفت؟

شهیدعلیمردانی می‌گفت: تو نیاز به آموزش نداری

این رزمنده دفاع مقدس درباره راهی‌شدنش به جبهه نیز عنوان می‌کند: دوره دهم سپاه از سخت‌ترین دوره‌های نظامی بود که در مشهد گذراندم؛ در آن دوره کسانی، چون شهیدان‌چراغچی و علیمردانی و آقای قالیباف هم حضور داشتند. مرحوم علیمردانی می‌گفت تو نیاز به آموزش نداری. پس‌از مدتی به‌عنوان فرمانده به جبهه اعزام شدم.

او با بیان اینکه پنج‌ماه در جبهه حضور داشته است، می‌گوید: در این مدت دوبار مجروح شدم؛ یک‌بار ۸‌آذر۱۳۶۰ بود که در عملیات طریق‌القدس در منطقه بستان، پای چپم گلوله خورد. از جبهه که برمی‌گشتم به پشت خط، گریه می‌کردم؛ عذاب‌وجدان داشتم و استغفار می‌کردم تا خدا توفیق دوباره حضور در جبهه را بدهد. شاید امروز باورش سخت باشد، اما من از جبهه حظ می‌بردم. مدتی که گذشت، دوباره، این‌بار با پایی که می‌لنگید، راهی خط مقدم شدم.

حاج‌آقا صفایی ادامه می‌دهد: دومین مجروحیتم در جبهه چزابه رخ داد؛ ۱۷ بهمن ۶۰ که قطع‌نخاع شدم. دشمن با ۱۰ هزار نیرو حمله بسیار شدیدی کرد که فرماندهی آن به‌عهده شخص صدام بود. او دستور داده بود هرکس از نیروهایش عقب‌نشینی کند، او را با تیر بزنند.

رفته بودم به رزمنده‌ها روحیه بدهم. داشتم برایشان آیات قرآن و روایت‌های دینی می‌خواندم و از دلاوری‌های رزمندگانمان در سوسنگرد با دست خالی در برابر ۷۰‌تانک دشمن می‌گفتم. ناگهان رگبار گلوله‌ای از سمت چپ چزابه به‌طرفم شلیک شد که چندگلوله به گردنم خورد و از بالای خاکریز به پایین پرت شدم.


گفتند شهید شده...

او تعریف می‌کند: بیهوش شده بودم، اما رزمنده‌ها فکر کرده بودند شهید شده ام. بعد‌ها جانبازی به نام آقای مقدم را در بنیاد دیدم که می‌گفت او بوده که متوجه زنده‌بودنم شده است. به‌این‌ترتیب که احساس کرده است میان شهدایی که روی پیکر پیچیده در مشمای آن‌ها گلاب می‌پاشیده، رنگ‌وروی من با بقیه فرق می‌کند. به‌همین دلیل به پزشک خبر می‌دهد و متوجه می‌شوند که زنده‌ام. من ۱۷ بهمن مجروح و بیهوش شدم و ۲۴ بهمن به هوش آمدم.

بیهوش شده بودم، اما رزمنده‌ها فکر کرده بودند شهید شده ام. درنهایت آقای مقدم متوجه زنده‌بودنم شده است


مَردِ فرهنگ

این جانباز دوران دفاع مقدس می‌گوید: از روزی که جانباز شدم، زندگی متفاوتی برایم رقم خورد. چشمت را باز می‌کنی و می‌بینی نمی‌توانی تکان بخوری؛ می‌بینی در همه کارهایت به دیگران وابسته شده‌ای؛ حتی برای آب خوردن! ۳۳ سال را بی‌حرکت روی صندلی چرخ‌دار سپری می‌کنی با نگاه‌هایی که فرق کرده‌اند... بااین‌همه، به قول دوستی، عادی رفتار می‌کنم.

او که در این سال‌ها خودش را وقف فعالیت‌های فرهنگی کرده است، بیان می‌کند: پیش‌از جبهه در کلاس‌های عقیدتی تدریس می‌کردم و پس‌از جانبازی هم به مراکزی، چون تربیت معلم و دانشگاه و دبیرستان برای سخنرانی می‌رفتم. همچنین در خانه مباحث عقیدتی و نکات اخلاقیِ آیات قرآن را تدریس کرده‌ام. در این سال‌ها به‌جز مشهد در شهر‌های گوناگونی ازجمله ساری و بجنورد و بندرعباس سخنرانی کرده‌ام که استقبال خوبی از آن شده است.

 

سردارجانباز محله سجاد: کنار عکسم بنویسید چرا به جبهه رفت؟

۲۲ سال نویسندگی با نی و دندان!

رزمنده سال‌های دفاع مقدس، محصولاتی فرهنگی نیز فراهم آورده است: کتاب‌هایی به نام «مومن کیست» و «عوام و خواص» نوشته و انتشار داده‌ام که در آن‌ها کوشیده‌ام مطالب عقیدتی و دینی را ساده و روان و همه‌فهم برای مردم بیان کنم. کتاب دیگری به نام «صفات صالحین» دارم که هنوز منتشر نشده است.

حدود ۳۰، ۴۰ ساعت از خاطراتم هم ضبط شده که نویسنده‌ای درحال پیاده کردن این خاطرات برای چاپ آن است. به‌جز این‌ها توصیه‌نامه‌ای رایانه‌ای هم که دربرگیرنده کلام و نوشتار است، تهیه کرده‌ام.

حاج‌آقا صفایی به قول خودش آدمی اجتماعی است و فعالیت‌های فرهنگی‌اش منحصر به موارد یادشده نمی‌شود. او گاهی در هفته چندین جلسه با مسئولان فرهنگی شهر برگزار می‌کند و درباره مسائل و دغدغه‌های فرهنگی با آن‌ها تبادل نظر می‌کند. می‌گوید: مسئولیت‌هایی را هم به عهده گرفته‌ام مانند مسئولیت «اجتماع عظیم منتظران» که ۹ سال است همگی با هم روز میلاد حضرت صاحب‌الزمان (عج) ساعت هشت صبح راهپیمایی می‌کنیم.

تأسیس این اجتماع با الگوگرفتن از گردهمایی‌های امت‌های پیشین صورت گرفته است که بنا به روایت امام‌باقر (ع) در گرفتاری‌ها و بلایای سخت دور هم جمع می‌شدند و استغفار و توبه می‌کردند؛ مانند قوم حضرت یونس (ع) که با مشاهده نشانه‌های عذاب جمع شدند و توبه دسته‌جمعی کردند تا خداوند عذاب را برداشت.

ما نیز در این اجتماع زیر آسمان نزدیک مضجع حضرت رضا (ع) توبه می‌کنیم و دعای فرج می‌خوانیم تا آقا ظهور کنند و خداوند با آمدن حضرت بلایای فراوان را دور کند؛ چونحضرت مدینه فاضله برقرار می‌کنند و ظلم و فساد و تباهی را از جهان برمی‌دارند؛ البته مردم باید بخواهند...

پشتکار جانباز محله ما ستودنی است؛ این حرف وقتی معنا پیدا می‌کند که بدانیم مثلا در چه شرایطی کتاب‌هایش را نوشته است؛ هر روز از ساعت ۸:۳۰ صبح تا ۱۰ شب، یک نی را به دندان می‌گیرد و یکی‌یکی حروف صفحه‌کلید رایانه را فشار می‌دهد تا پس‌از چهار‌سال، یک کتابش و پس‌از هفت سال، دومی و بعد‌از حدود ۱۱ سال، سومی را بنویسد. فراموش نکنیم که در این سال‌ها از جلسات و فعالیت‌های اجتماعی‌اش نیز غافل نبوده است.


نخستین شهروند شهرک

او که قدیمی‌ترین شهروند شهرک ۷۲ تن است، می‌گوید: بعداز نگهبان شهرک ما نخستین خانواری بودیم که به اینجا آمدیم. سال ۶۳ بود و بنیاد این خانه‌ها را به نام ۷۲ خانواده شهید و جانباز ساخته بود و واگذار می‌کرد.

دورتادور اینجا زمین‌های خالی و مانند بیابان بود و کسی در این محدوده زندگی نمی‌کرد.درباره هم‌محله‌ای‌ها که می‌پرسیم.  پاسخ می‌دهد: قدیم که جانباز‌ها و خانواده‌های شهدا در اینجا ساکن بودند با آن‌ها مأنوس بودیم و ارتباط داشتیم؛ رابطه‌مان با بچه‌های شهیدان هم خوب بود به‌طوری‌که خانواده‌ها می‌گفتند تو نقش پدر را برای بچه‌های ما ایفا می‌کنی. الان خیلی‌ها رفته‌اند و افرادی دیگر ساکن شده‌اند؛ کسانی که متاسفانه برخی‌از آن‌ها معنای جانبازی را نمی‌دانند...


چرا جانباز شدم؟!

سردارجانباز محله سجاد باوجود آرامش و کم‌حرفی‌اش یک‌سینه سخن برای گفتن دارد؛ حرف‌هایی که گاه به کلام درنمی‌آید، همین‌قدر می‌توان از زبان خودش گفت که: آیا برخی از مردم و مسئولان درد و رنج جانبازان را فراموش نکرده‌اند؟ آیا با خود فکر نکرده‌اند که این انسان‌ها برای چه جانباز شده‌اند؟

اگر بدانند عراق با نوامیس و اموال مردم سوسنگرد و بستان چه کرد، به اهمیت کار کسانی که رفتند و جنگیدند و دشمن را بیرون کردند، پی خواهند برد. ما می‌خواستیم در کشور فرهنگ ناب دینی حاکم شود، نه اینکه مصداق‌های تهاجم فرهنگی دشمن را در کوچه و خیابان ببینیم، نه اینکه مبالغ میلیاردی از بیت‌المال... همین الان در مشهد تخلفات مالی‌ای می‌شود که دانستن آن دل هر مومنی را به درد می‌آورد!

 

نیمه پُرِ لیوان

او درعین‌حال با بیان اینکه در خوب بودن مردم ما بحثی نیست، می‌افزاید: نیمه پر لیوان را هم باید دید؛ ما در همین شهر هیئتی مذهبی با عنوان «چهارده‌معصوم (ع)» داریم که در هر برنامه آن ۵۰۰ تا ۷۰۰ جوان شرکت می‌کنند؛ یا جوانی را می‌شناسم که قبلا لاابالی بود و حالا او را در نماز جماعت و نماز غفیله و نیایش ‌می‌بینم؛ مواردی از این دست کم نیستند. این اتفاقات مثبت که در کشور ما ایران می‌افتد، از برکت تلاش و جان‌برکفی‌های رزمندگان و ثوابش برای آن‌هاست.

 


ایرانی‌بودن و فرزندی جانباز صفایی افتخارات من هستند

مصطفی صفایی؛ متولد ۱۳۵۸؛ دانشجوی کارشناس ارشد مدیریت اجرایی ام بی ای:

خاطرات شیرین زیادی از با پدربودن دارد که شیرین‌ترینش ماجرای صندلی چرخ‌دار برقی‌ای است که بنیاد به پدرش داد. باتوجه‌به وضعیتی که حاج‌آقا داشت، این ویلچر شد دست‌وپای ایشان؛ به‌ویژه اینکه پدرم شخصیتی فرهنگی هستند و به مراسم بسیاری رفت‌وآمد دارند. این خوشحالی پدرم خوشحالی ما هم بود. حاج‌آقا خودشان آدم خلّاقی هستند و امکاناتی برای این صندلی چرخ‌دار طراحی کردند؛ مانند صندلی خودروی سمندی که پشت آن است یا افزایش کارایی دهنی صندلی مثلا با تعبیه مُهر نمازی از تربت کربلا روی آن. ایشان تعریف می‌کردند که در سفر حج، از میان حاجیان تنها کسی بوده‌اند که توانسته‌اند در فاصله نیم‌متری خانه کعبه با مُهر نماز بخوانند.

قاعدتا میان پدر‌ها و پسر‌ها اختلاف‌نظر‌هایی پیش می‌آید، اما من و پدرم بیشتر مانند دوست و به همدیگر نزدیک هستیم. ازسویی ایشان مدیریتی فوق‌العاده قوی دارند؛ چنان‌که انجمن‌ها و هیئت‌ها و گروه‌های متعددی را اداره می‌کنند. درباره خانواده هم همین‌طور است؛ با نگاه و اخم و حرف و خنده در منزل مدیریت می‌کنند.

من با اینکه پدر دو بچه‌ام، هنوز برای هر کاری از حاج‌آقا اجازه می‌گیرم و با ایشان مشورت می‌کنم؛ برایم خیلی مهم است پدری که شب‌ها بی‌استثنا نماز شب می‌خواند، از من رضایت کامل داشته باشد. خود را وابسته به پدر می‌دانم و به این وابستگی افتخار می‌کنم؛ افتخار می‌کنم که ایرانی و فرزند جانباز صفایی هستم.
    یک‌ساله بودم که ایشان جانباز شدند. آرزو دارم همه زندگی‌ام را بدهم که پدرم بتواند فقط دو قدم جلو من راه برود.

 در کشور‌های اروپایی معلولان از امکانات بسیاری برخوردارند، اما در اینجا به کسی که برای مملکتش جانش را در طبق اخلاص گذاشته توجهی نمی‌شود؛ حتی پیاده‌رو‌های شهر برای تردد معلولان و جانبازان مناسب نیست!

جانبازان نیاز به محبت دارند؛ به اینکه مسئولان حالشان را بپرسند و حرف دل آن‌ها را بشنوند. نظام باید، نه از نظر مادی و امکانات بلکه از لحاظ معنوی به آن‌ها اهمیت بدهد. مسئولان مطمئن باشند خواسته‌های جانبازان مادی نیست؛ جانبازان ما انتظار دارند به مسائل فرهنگی در کشور توجه شود، می‌خواهند بیکاری همه جوانان مملکت رفع شود، آرزو دارند مشکلات مردم برطرف شود.



دلم می‌خواهد همه بدانند او پدرم است

مریم صفایی؛ متولد ۱۳۵۹؛ کارشناس ارشد الهیات:
دختر‌ها خیلی عاطفی هستند و من فراموش نمی‌کنم درد‌هایی را که پدرم می‌کشید و پرستاری‌های شبانه‌روزی مادرم را از ایشان. بااین‌حال همیشه گفته‌ام من و برادرم بیش‌از هر بچه‌ای در آغوش پدرمان بوده‌ایم. خردسال که بودیم پدر با ما بازی می‌کرد، حتی برایمان تقلید صدا می‌کرد، خنده‌هایش را به خوبی به یاد دارم.

 بیشترین خاطرات من از مسافرت‌هایی است که همراه پدر بودم؛ چون ایشان برای وضعیت جسمانی‌شان ناچار بودند سفر بروند و در سال دوسه‌بار به مسافرت می‌رفتند.

با اینکه در این سفر‌ها خیلی به من خوش می‌گذشت و پدرم خیلی مراقب بودند ما کوچک‌ترین ناراحتی‌ای نداشته باشیم، در این شرایط درس‌خواندن سخت بود. پدرم همیشه ما را به درس خواندن تشویق می‌کردند و هزینه‌های تحصیلمان را تا جایی که بخواهیم درس بخوانیم تقبل می‌کردند، اما باوجود تحصیلات عالی ما ناراحتند که چنان‌که باید نتوانسته‌ایم درس بخوانیم.

همه به چشم معلول به پدر ما نگاه می‌کردند که این در کودکی برای من آزاردهنده بود، اما از وقتی به بلوغ فکری رسیدم و درک کردم چرا وضعیت جسمانی‌اش چنین است، از این قضیه ناراحت نمی‌شوم. در خیابان به راه‌رفتن در کنار پدرم افتخار می‌کنم و دلم می‌خواهد همه بدانند او پدرم است.


 این گزارش شنبه ۲۰ اردیبهشت ۹۳ در شماره ۱۰۳ شهرارا محله منطقه یک چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام