نام پدر و پسر شهیدعباسی زینتبخش کوچه وکیلآباد ۹۳ است
بر روی تابلوی نبش کوچه وکیلآباد ۹۳ در محله وکیل آباد مشهد نوشته شده: شهیدان عباسی. کنجکاو میشوم تا بدانم ماجرای نامگذاری این کوچه به چه موضوعی برمیگردد. پرس و جو که میکنم، متوجه میشوم که سالها قبل خانوادهای در محله وکیلآباد زندگی میکردند به نام عباسی که پدر خانواده و پسر او در جریان جنگ تحمیلی به شهادت میرسند و این نامگذاری هم به احترام فداکاری آنها صورت گرفته.
فرهاد وصیت کرد در آرامستان محلهشان دفن شود
این موضوع، من را به کوچه پس کوچههای پر پیچ و خم محله وکیل آباد میکشاند و ناخودآگاه خود را مقابل درب منزل تنها بازمانده خانواده شهیدان عباسی میبینم. نکتهای که مرا بیشتر ترغیب به دانستن اطلاعاتی دیگر از این پدر و پسر شهید میکند، وقتی است که متوجه میشوم مزار یکی از آنها (فرهاد عباسی) در همین حوالی یعنی قبرستان محله وکیل آباد است.
فرهاد آرزویش بود که در قبرستان همین محله به خاک سپرده شود و این را در وصیتنامهاش قید کرده بود
جایی که مدتی است دفن اموات در آن ممنوع شده و علت آن هم قرار گرفتن این قبرستان در داخل بافت شهری است. خانم کاردان یکی از اهالی محله وکیلآباد است. او میگوید: فرهاد عباسی که پسر شهید علی اکبر عباسی است، آرزویش بود که در قبرستان همین محله به خاک سپرده شود و این را در وصیتنامهاش هم قید کرده بود.
به کمک خانم کاردان، تنها بازمانده این خانواده را پیدا میکنیم. آنطور که پیداست، فاطمه عباسی عمه ۹۰ ساله فرهاد عباسی، تنها بازمانده این شهیدان در محله سکونت شان است. البته مادر شهید نیز در قید حیات است و در جای دیگری از شهر سکونت دارد. در خانه عمه را که میکوبیم، با اینکه کسالت دارد و سخت میتواند صحبت کند و راه برود، به پیشوازمان میآید و علت این رفتارش را ارج و قرب شهیدان میداند که هر چقدر از آنها گفته و نوشته شود، باز هم کم است.
شهادت پدر و پسر؛ به فاصله ۲ سال
حاج خانم عباسی میگوید: برادرم علیاکبر در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید و پس از طواف پیکر مطهرش در محله، او را در صحن انقلاب حرم به خاک سپردند. اما پسرش فرهاد، دو سال پس از او و در عملیات بدر در جنوب و در سن ۱۸ سالگی به شهادت رسید. پیکر مطهر او را بنا به وصیت خودش در قبرستان همین محله به خاک سپردیم.
فرهاد میگفت: به من بگویید جواد!
برادرزادهام نامش فرهاد بود. مانندهمان فرهاد کوهکن که عهد کرده بود دل شیرین را به دست آورد. تنها تفاوت اش این بود که فرهاد من شیریناش، نوشیدن شربت شهادت بود و پیروزی حق بر باطل. میگفت به من نگویید فرهاد، بگویید جواد، چون دلش میخواست با برکت نام جوادالائمه هر بار راهی نبرد با باطل شود و میگفت: این نام، اقبالم را در پیروزی در جنگ بیشتر میکند.
به اینجا که میرسیم، قطرههای اشکاش جاری میشود و از روی گونههای چین خوردهاش عبور میکند و بر روی چادرش میریزد. میگوید: وقتی از فرهاد میپرسیدم تو که دانشگاه قبول شدی، چرا میخواهی باز به جبهه بروی؟ میگفت: دانشگاه من جبهه است. عمه! تو فکر میکنی دانشگاه این دنیا مهمتر باشد یا دانشگاه آخرت؟! چه طور میخواهی مانند پدرم در دفاع از وطن کوششی نکنم؟
همرزمانم تنها هستند
او ۲ سال بعد از شهادت پدرش به او پیوست. عمه فرهاد در بین حرفهای بریده و خس خس سینهاش، بارها و بارها میگوید که شهیدان را شهیدان میشناسند. حاج خانم عباسی دلش میخواهد با همین حال مریضاش، یادی هم از برادر پاسدار شهیدش بکند ومیگوید: علیاکبر عاشق جبهه بود و همیشه از شهادت حرف میزد؛ آن چنان که گویا میدانست قرار است یک روز شهید شود، آن هم با نشانهای افتخار بر سینهاش. هر بار که میآمد، تنها سر پا میایستاد و یک حال و احوالی کوتاه و مختصر میکرد و میگفت باید زودتر راهی شوم. همرزمانم به کمک من در جبهه نیاز دارند. نباید در این شرایط سخت تنهایشان بگذارم.
*این گزارش دی ماه سال ۹۰ در شماره ۵ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.

