کد خبر: ۸۲۱۳
۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
شیرینی سه روز اقامت در منزل امام خمینی برای شهید موسوی بایگی

شیرینی سه روز اقامت در منزل امام خمینی برای شهید موسوی بایگی

همه فکر می‌کردند که سیدابوالقاسم موسوی‌بایگی شهید شده و خودشان را برای شنیدن این خبر آماده کرده بودند.اما در کمال ناباوری از منزل حضرت امام (ره) تلفن زدند. پشت خط صدای سیدابوالقاسم شنیده می‌شد که می‌گفت: من حالم خوب است، در منزل شخصی امام (ره) هستم.

همان یازده‌سالگی که از حضور در مراسم استقبال از شاه خودداری کرد، معلوم بود آدم متفاوتی است. مبارزه با ظلمت از همان کودکی بر پیشانی‌اش نقش بسته بود و این را رفته‌رفته با حضور در راهپیمایی‌ها و توزیع اعلامیه نشان داد.

سیدابوالقاسم موسوی‌بایگی با پیروزی انقلاب اسلامی هم، کارش را تمام‌شده ندانست و در قامت نیرو‌های مردمی و از قبل گشت‌های شبانه به مراقبت از انقلابش پرداخت. او این مراقبت را با راه‌اندازی کتابخانه‌ای در مسجد محله فاطمیه به هزینه شخصی تقویت کرد.

شگفت نیست که چنین انسان آگاهی به مقابله با ضدانقلاب در کردستان بشتابد و با آغاز جنگ تحمیلی هم راهی جبهه‌های نبرد شود. درباره وقایع زندگی او گفته شده که این هم‌رزم سردار شهید برونسی، سال ۶۱ وقتی در عملیات رمضان مجروح شد، به‌واسطه یکی از دوستان سر از منزل امام خمینی (ره) درآورد.

او در بیست‌و‌سه‌سالگی و در عملیات بدر، جاویدالاثر شد تا در‌نهایت پس‌از سال‌ها انتظار خانواده، بنیاد شهید و امور ایثارگران در تیر سال ۸۵ او را یکی از شهدای فاطمی اعلام کند. این گزارش دربردارنده حرف‌ها و خاطرات اعضای خانواده شهید موسوی درباره اوست.

 

کتابخانه عمومی، هزینه شخصی       

سال ۱۳۴۰ او در شهر بایگ از توابع تربت حیدریه در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. شش سال بیشتر نداشت که خانواده‌اش به  مشهد و محله فاطمیه مهاجرت کردند. دوران ابتدایی را در دبستان طبرسی همان محل زندگی‌اش با موفقیت به پایان رساند.

سپس تحصیلاتش را در دوره راهنمایی و دبیرستان به‌صورت شبانه ادامه داد. روز‌ها به کار لوله‌کشی می‌پرداخت و کمک‌دست پدر نیز بود که در محله دروی روی زمینش، کشاورزی می‌کرد حق‌طلبی و ستیزه‌جویی او علیه رژیم ستمشاهی از همان دوران دبستان، زمانی که هنوز دانش‌آموز کلاس پنجمی بود، باعث شد در مراسم استقبال از شاه شرکت نکند.

او مبارزات خود را به‌شکل رسمی از سال‌۵۴ و در چهارده‌سالگی آغاز کرد. در سال‌های پیش‌از انقلاب، اعلامیه‌ها و نوار‌های امام خمینی (ره) را در مشهد و روستا‌ها و شهر‌های اطراف توزیع می‌کرد.

در‌جریان انقلاب هم او نقش موثری داشت؛ به‌گونه‌ای‌که در جلسات مخفی و راهپیمایی‌ها و به‌کارگیری مواد منفجره برای ایجاد رعب و وحشت در نیرو‌های ارتش و ساواک شرکت می‌کرد.
پس‌از پیروزی انقلاب اسلامی هم دلسوزی‌اش شامل حال مردم شد و برای حفظ انقلاب نوپا، مأمور گشت‌های شبانه مردمی بود.

او درکنار فعالیت‌های نظامی، در امور فرهنگی هم کوشا بود. به‌سبب علاقه‌اش به کتاب و مطالعه، با هزینه شخصی، کتابخانه‌ای در مسجد محله‌اش (صاحب‌الزمان (عج)) راه‌اندازی و با برگزاری کلاس‌های اخلاقی و اعتقادی، جوانان بسیاری را جذب این پایگاه فرهنگی کرد تا آن‌ها را از دام سازمان مجاهدین خلق برهاند.

بعد‌از گشت شبانه، عضو سپاه پاسداران شد و در میدان‌های جنگ تحمیلی حضور پیدا کرد. نخست با عضویت در جمع نیرو‌های شهید چمران در جنگ‌های چریکی شرکت کرد سپس هم‌رزم شهید برونسی شد.

روح این دو نفر چنان با یکدیگر عجین شده بود که در بیست‌و‌سه‌سالگی و در عملیات بدر کنار او مفقودالاثر شد. نبود شاهدی برای شهادتش باعث شد خانواده سال‌ها در‌انتظار بماند. اما آزادی اسیران، دوره‌ای پر از اضطراب و دلهره بود و سردرگمی زنده‌بودن یا نبودن، رنج گرانی را بر خانواده تحمیل می‌کرد.

سرانجام بنیاد شهید و امور ایثارگران تیر سال‌۸۵ او را یکی از شهدای فاطمی اعلام کرد. در روز شهادت حضرت فاطمه (س) روح گران‌قدرش تشییع و در بهشت‌رضا سنگ قبری به یادبودش نهاده شد.

 

تجمع زن‌های طاغوتی در محرم!

سید‌محمد موسوی، پدرشهید: ماه محرم سال ۵۶ بود. جمعی از زنان طاغوتی با هماهنگی رژیم وقت به اسم روز زن در میدان شهدا (میدان شاه سابق) تجمع کردند. آن روز‌ها مجسمه شاه در آنجا بود. در همان روز خانم‌های طلبه از مکتب اسلام‌شناسی که در چهار راه واقع لشکر بود، برای مقابله‌با تجمع آن‌ها و پرچم ا... اکبر و پرچم یا زهرا (س) به دست راهپیمایی کردند.

در چهار‌راه استانداری نیرو‌های رژیم از ادامه حرکت آن‌ها جلوگیری و تعدادی را بازداشت کردند. سید‌ابوالقاسم سراسیمه به خانه آمد. با ناراحتی زیاد گفت: پدر! باید کاری کنیم. ناموس مردم را بازداشت کردند.  

من و او و پسر دیگرم برای تحصن به منزل آیت‌ا... شیرازی رفتیم. حدود ۲۷ - ۲۸‌ساعت در‌حالی‌که روزه بودیم آنجا ماندیم. شب اول مردم از پشت بام‌ها مقداری نان برای افطار افراد متحصن آوردند.

اما نیرو‌های ساواک، منزل آیت‌ا... شیرازی را محاصره کردند تا روز بعد شرایط برای تهیه غذا فراهم نشود. به دستور آقای شیرازی، مقداری برنج را که در منزلشان بود برای سحر پختند و بین افراد متحصن تقسیم کردند.

غذا بسیار کم بود و به من و سید‌ابوالقاسم یک ظرف غذای مشترک دادند. او هم رعایت حال مرا کرد و به بهانه گرفتن قاشق، فرصتی داد تا من غذای بیشتری بخورم. همان شب، طلبه‌های زندانی آزاد شدند و تحصن پایان یافت.

 

احساس مسئولیت

سید‌حسین موسوی، برادر شهید: قبل‌از انقلاب، شب‌ها برادرم اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را به کوچه‌های اطراف خانه می‌برد و آن‌ها را پخش می‌کرد یا به دیوار می‌چسباند. فکر می‌کنم سال‌۵۴ بود. حدود ۱۴‌سال داشت و من هم تقریبا نُه‌ساله بودم.

یک شب با اصرار زیاد راضی‌اش کردم تا مرا با خود ببرد. او می‌خواست اعلامیه‌ها را در کوچه پشت مسجد صاحب‌الزمان (عج) نصب کند. منزل ما یک چهارراه تا مسجد که در حاشیه خیابان گاز بود، فاصله داشت.

چندتایی از اعلامیه‌ها را چسبانده بودیم که عده‌ای به ما حمله کردند. از ترس نیرو‌های ساواک پا به فرار گذاشتیم و هرکدام از طرفی دویدیم. نفهمیدیم که آن‌ها ساواکی بودند یا مردمی که با چسباندن اعلامیه مخالف هستند.

در حین دویدن، درخت کوچکی جلوی یکی از خانه‌ها توجه مرا به خود جلب کرد. بی‌معطلی از تنه درخت گرفتم و از آن بالا رفتم و روی پشت‌بام آن خانه پریدم. با منزل ما حدود هفت‌هشت‌خانه فاصله داشت.

به‌قدری سریع دویدم که حمله‌کننده‌ها متوجه نشدند به کدام طرف رفتم و از دنبال‌کردنم منصرف شدند. آهسته از روی بام همسایه‌ها خود را به منزلمان رساندم. در حال‌وهوای بچگی با خیال راحت به رختخواب رفتم و خوابیدم.

از آن طرف، سیدابوالقاسم هم مثل مهاجمان متوجه نشده بود به کدام سمت رفته‌ام. وقتی از دست تعقیب‌کننده‌ها رها شده بود، از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان برای پیداکردنم حسابی دویده بود.

از نگرانی این که مبادا نیرو‌های ساواک بازداشتم کرده باشند، حدود دو ساعت در کوچه‌ها حیران و سرگردان بوده و به خانه نیامده بود. سرانجام مستأصل و ناراحت و خسته از جستجوی بی‌نتیجه‌اش به خانه برگشت. وقتی مرا در رختخواب دید، در‌حالی‌که باورش نمی‌شد، خیلی ناراحت گفت: تو اینجا خوابیدی؟! من این همه دنبالت گشتم!

من در آن حال کودکی، از این رفتارش خیلی تعجب کردم و با خودم گفتم: چرا از دیدنم خوشحال نشد؟ چرا تشویقم نکرد؟ من که زود فرار کردم. کمی که بزرگ‌تر شدم، فهمیدم احساس مسئولیت و تحمل رنج گم‌شدنم باعث برخورد جدی او شده بود و علت رفتار آن شب او را به‌خوبی درک کردم.

 

همرزم برونسی در محله فاطمیه به دیدار امام(ره) رفت

 

عملیات عجیب

سید‌علی‌اصغر موسوی، برادر شهید: پیش از جنگ تحمیلی نخست درگیری با ضد‌انقلاب در شهر گنبد آغاز شد و بعد از آن، جریانات کردستان شکل گرفت. سیدابوالقاسم عملا از گشت شب خارج شد و برای مقابله با غائله ضدانقلاب در کردستان راهی آنجا شد.

این غائله خیلی مهم بود؛ چون از سوی کشور عراق پشتیبانی می‌شد. در این زمان نیاز به آموزش نظامی کاملا احساس می‌شد و دوره‌های چریکی بسیار سختی را برای نیرو‌های شرکت‌کننده برگزار می‌کردند. سید‌ابوالقاسم این دوره‌ها را تابستان‌۵۹، در ماه مبارک رمضان می‌گذراند که هوا بسیار گرم بود.

دوره به‌حدی سخت و طاقت‌فرسا بود که مادرم می‌گفت: فقط استخوان‌هایش مانده. وقتی شهید چمران گروه‌های چریکی تشکیل داد، سید‌ابوالقاسم هم عضو گروه آن‌ها شد. با آغاز جنگ تحمیلی، او در جنگ‌های نامنظم شرکت می‌کرد و تا شهادت شهید‌چمران همراه ایشان بود.

شیوه جنگ‌های نامنظم بدین‌صورت بود که از هر منطقه می‌توانستند نفوذ کنند، از همان ناحیه حمله انجام می‌شد. بعد‌از مدتی حمله‌ها از شکل نامنظم به‌صورت منظم برنامه‌ریزی شد. یادم است که پس‌از فتح بستان وقتی سید‌ابوالقاسم به مرخصی آمد، با خوشحالی به او گفتم: خب! به سلامتی در این عملیات موفق شدید، ۳۵۰ نفر هم اسیر گرفتید!

با تعجب گفت: «۳۵۰ نفر؟! نصفش را به شما گفته‌اند.» از او پرسیدم: مگر عملیات چطوری انجام شد؟! پاسخ داد: «حدود ۷۵ نفر بعد از غروب آفتاب که هوا کاملا تاریک شده بود، پیاده حرکت کردیم.

پیشروی را تا قلب دشمن ادامه دادیم. نیرو‌های دشمن را دور زدیم و از پشت سر عملیات را شروع کردیم. طوری آن قسمت جدا شد که نیرو‌های دشمن تصور کردند، ما از خود خاک عراق به آن‌ها حمله کرده‌ایم و بسیار ترسیده بودند.

با پاک‌سازی قسمتی از منطقه، حدود ۷۰۰‌نفر اسیر گرفتیم. صبح روز بعد ماشین‌ها به منطقه رفتند تا مهمات غنیمتی را بیاورند. راننده‌ها بعد‌از برگشت، گفتند: می‌دانید که شما دیشب حدود ۳۵‌کیلومتر پیاده حرکت کردید؟ باور این حرف برایمان کمی سخت بود.

موضوعی که توجه همه را به خود جلب کرده بود، نبود مانعی در اطراف سنگر‌های عراقی‌ها بود. هیچ چیز حتی خار و خاشاک یا سنگی در آنجا دیده نمی‌شد. منطقه بسیار هموار بود. دیدن این موقعیت برای همه جای سوال داشت.

از یکی از اسرا پرسیدیم چرا اطراف سنگرهایتان بدون مانع است؟ در جواب گفت: این بسیجی‌ها از زمین و سنگ‌ها یک‌دفعه مثل علف سبز می‌شوند و ما را غافلگیر می‌کنند، به همین دلیل همۀ موانع را از اطراف سنگرهایمان جمع می‌کنیم.

 

می‌گفت: من حالم خوب است، نگرانم نباشید. به همراه دو رزمنده دیگر در منزل شخصی امام‌(ره) هستیم

انگار کسی صدایش زد...

بی‌بی معصومه موسوی، خواهر شهید: یادم نیست که چه تاریخی بود. ولی برادرم مجروح شده و در مشهد در بیمارستان قائم (عج) بستری بود. وقتی به ملاقاتش می‌رفتیم، به محض رسیدنمان می‌گفت: «اول به دیدن رزمنده‌های دیگر بروید، آن‌ها اینجا غریب‌اند.»

در بین هم‌اتاقی‌هایش، رزمنده‌ای از اهالی الیگودرز بود که ظاهراً در یک سنگر با هم بودند. آن روز که من هم با بقیه به بیمارستان رفتم، دوستش مشغول تعریف‌کردن خاطرات جبهه بود؛ «من و آقای موسوی با چند رزمنده دیگر در سنگر نشسته بودیم و دو روز بعد قرار بود عملیاتی انجام بشود.

هر کس مشغول کار خودش بود. یک لحظه دیدم که سید‌ابوالقاسم از جا پرید و باشتاب به سمت بیرون سنگر دوید. من هم به‌دنبالش رفتم. متوجه شدم انگار دنبال کسی می‌گردد. مثل کسی که صدایش زده باشند سرگردان به اطراف نگاه می‌کرد. متعجب او را نظاره می‌کردم.

از آقای موسوی پرسیدم: چی شده؟! چه اتفاقی افتاده؟! چرا سراسیمه از سنگر بیرون پریدی؟ گفت: «انگاری یک نفر مرتب صدایم می‌زد: موسوی بیا بیرون کارت دارم.» هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که خمپاره‌ای به سنگر خورد و منفجر شد. این معجزه‌ای بود که به چشم خودم دیدم. من به‌واسطه آقای موسوی نجات پیدا کردم.»

 

همرزم برونسی در محله فاطمیه به دیدار امام(ره) رفت

 

دیدار با امام (ره) یا آخرین آرزو

بی‌بی‌طاهره موسوی، خواهر شهید: تابستان سال ۶۱، عملیات رمضان انجام شد. سیدابوالقاسم در این عملیات مجروح شده بود، اما به‌دلیل امکانات کم و تعداد زیاد مجروحان حاضر نشده بود در بیمارستان بماند.

پس‌از پانسمان زخم‌هایش با چند رزمندۀ دیگر، او را به منزلی در شهر بستان منتقل کرده بودند. اسمش در فهرست مجروحان بود، اما از خودش هیچ خبری نبود. همه خانواده به‌ویژه پدر و مادرم خیلی نگران بودند.

به هر جا که می‌شناختند، تلفن می‌کردند یا سر می‌زدند مگر خبری از او به دست آورند. چندین مرتبه پدرم به سپاه رفت و آن‌ها هم از وضع او اظهار بی‌اطلاعی کردند. روز‌های بسیار سختی بود. همه فکر می‌کردند که شهید شده و خودشان را برای شنیدن این خبر آماده کرده بودند.

یک روز بعد از عید فطر، در کمال ناباوری از منزل حضرت امام (ره) تلفن زدند. پشت خط صدای ضعیف سیدابوالقاسم شنیده می‌شد که می‌گفت: «من حالم خوب است، نگرانم نباشید. به همراه دو رزمنده دیگر در منزل شخصی امام (ره) هستیم. فردا صبح ساعت‌۸ با قطار به مشهد می‌رسم.»

با اینکه می‌دانستم دوست ندارد وقتی از جبهه می‌آید یا به منطقه می‌رود، کسی برای استقبال یا بدرقه‌اش برود، صبح روز بعد به راه‌آهن رفتیم. در آنجا دیدیمش که از پله‌های قطار خیلی آهسته پایین آمد؛ چون پایش هنوز مجروح بود. به سمتش دویدم.

از دیدن من و پدر متعجب شد. شروع به اعتراض کرد و گفت: «چرا آمده‌اید؟!» باعجله گفتم: «شما از دیدار امام آمده‌ای، باید به استقبالت می‌آمدیم.» به منزل که رسیدیم، بقیه اعضای خانواده هم آمده بودند. ما از او پرسیدیم: «چطوری به دیدار امام رفتی؟»

در‌حالی‌که لبخندی بر لب داشت، گفت: «یکی از دوستانم به نام حمامی که قرار بود خطبۀ عقدشان را امام بخوانند، ما را با خود به آنجا برد. ما سه روز در منزل امام بودیم تا عروس با خانواده از مشهد آمدند. روز عید فطر هم طبق برنامه امام خطبه را خواندند.»

برادرم چند‌ساعت بعد از من خواست تا با هم به حیاط برویم و شروع به صحبت کرد؛ «می‌دانی خواهر، من دیگر بعد از این در دنیا آرزویی ندارم. بزرگ‌ترین آرزویم این بود که امام را از نزدیک ببینم و به لطف خدا ایشان را در بیتشان، در خانه شخصی‌شان، با لباس شخصی دیدم.»

 البته آرزوی دیگری هم داشت که بعد‌ها برایم گفت. زمانی که پسر دایی‌ام - سیدمصطفی میر‌انوری- شهید شده بود و برایش حجله می‌بستند، سید‌ابوالقاسم قاب عکسی خالی و بدون تصویر را آورد تا عکس شهید را در آن بگذارد. با حسرت رو کرد به من و گفت: این قاب را برای خودم آماده کرده بودم، اما لیاقتش را نداشتم و نصیب مصطفی شد!




*این گزارش یکشنبه ۱۵ فروردین سال ۱۳۹۵ در شماره ۱۹۳ شهرآرامحله منطقه سه چاپ شده است.  

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام