رزم و درس در کنار هم
شاید در نگاه اول، جانبازبودن او خیلی مشهود و درصد جانبازیاش زیاد نباشد، اما طرز تفکر او بهعنوان نوجوان پانزدهساله در سال۱۳۶۲ که خودش برای رفتن به جبهه و دفاع از کشور اقدام کرده، ستودنی است.
نوجوانی که همزمان در سنگر جهاد و سنگر علم به فعالیتش ادامه داده و یکی از آنها باعث ترک دیگری نشده است.
حمید صادقیراد که از سال۶۲ تا ۶۷ به مدت پنجسال در جبهه و در بخش بهیاری فعالیت کرده تا به کشورش خدمت کند، حالا با همین تفکر و نگاه ارزشمند، بهعنوان مدیر دانشگاه علمیکاربردی مالیاتی مشهد، مشغول به کار است.
این هفته که مناسبت روز جانباز را در خود جای داده، بهانه ما شد برای گفتگو با نوجوان رشید دیروزِ محله بهشتی و شهروند موفق امروز.
۱۵ سال بیشتر نداشته که بسیاری از دوستانش عازم جبهه میشوند. آن زمان دغدغه بیشتر جوانان و نوجوانان این بوده که از کشورشان دفاع کرده و هرطور شده در راه خدمت به وطن، دین خود را ادا کنند.
صادقیراد این حرفها را که میگوید، ادامه میدهد: «من هم مانند دیگر دوستانم تصمیم گرفتم به جبهه بروم و سال ۱۳۶۲ عازم شدم. برخی والدین در ابتدا برای رفتن فرزندانشان به جبهه مخالفت میکردند؛ البته اکنون که خودم پدر شدهام به آنها حق میدهم و دلیل مخالفتشان را میدانم.
والدین تصور میکنند فرزندشان با سن کم، کاری از دستش برنمیآید، اما اکنون که به آن روزها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم تمام آن موفقیتها در ابتدا لطف خدا و پس از آن کار دل است.
هرچند سنوسال بچهها کم بود، برای دفاع از کشور انگیزه داشتند و تلاش میکردند. این را هم بگویم که من در این زمینه شانس آوردم؛ برادر بزرگترم راه را برای من باز کرد.
وقتی میخواست به جبهه برود، والدینم زیاد موافق نبودند، اما او توانست آنها را قانع کند که حضور ما در جبهه لازم است و بعداز او که من این موضوع را مطرح کردم، خانوادهام دیگر مخالفت نکردند.» به اتفاق سهدوست دیگرش از محله بهشتی به جبهه میروند.
هر چهارنفر در یک پادگان قرار گرفته و تصمیم میگیرند هر یک، کار متفاوتی انجام دهند. خودش اینگونه توضیح میدهد: «تفکرمان این بود که جدا از یکدیگر باشیم تا هر چهارنفر در یک زمان به شهادت نرسیم و محلهمان عزادار نشود.
دوست نداشتیم موجب ناراحتی خانواده و اهالی محله شویم. هر یک، قسمتی را انتخاب کردیم و من هم به بخش بهیاری و آموزش امداد رفتم و در آنجا مشغول به خدمت شدم.»
با یک دست به مجروحان کمک میکردم
«عملیات والفجر ۳ یکی از عملیاتهای سنگین نظامی بود که تلفات زیادی داشت. بهعنوان بهیار در طول عملیات درکنار رزمندهها بودم تا اینکه در همان گیرودار، ترکشی به دست چپم برخورد کرد و دستم بیحس شد و دیگر به فرمانم نبود.
وقتی این روزها به آن اتفاقات فکر میکنم، میبینم چیزی غیر از عشق سبب نمیشد تا آدم از خودش فراموش کند و تنها به هدفش بیندیشد. هرطور بود، دستم را بستم و با دست دیگرم تا پایان عملیات پابهپای رزمندهها بودم و به مجروحان کمک میکردم.»
نام من را بین مفقودالاثرها ثبت کرده بودند
گاهی آدم در سنوسال کم، کارهایی انجام میدهد که برایش خاطرهانگیز است و هربار که به آنها فکر میکند، خندهدار به نظر میآید، اما تمام آنها بهخاطر سنوسال کمش است و دلیل دیگری ندارد.
صادقیراد از خاطرات آن روزهایش میگوید: «در جبهه علاوهبر بهیاری در گروه خطشکن هم بودم. بچههای خطشکن، جلو میروند و بهاصطلاح معمول، خط را میشکنند و آن را به نیروهای پشتیبانی جبهه تحویل میدهند، بعد به عقب برمیگردند و چندروز استراحت میکنند و دوباره برای عملیات بعدی میروند، اما من از این موضوع اطلاع نداشتم.
فکر میکردم تا آخرین دقایق همه باید در عملیات حضور داشته باشند. یکبار مدت ۱۳ روز در منطقه عملیاتی درکنار دیگر رزمندهها بودم که فرماندهشان آمد و از من پرسید جزو کدام دسته هستی؟
گفتم از گروه خطشکنها هستم. تعجب کرد و برایم توضیح داد که تو باید به عقب برمیگشتی و همراه گروه خودت میرفتی. تازه فهمیدم چه اشتباهی کردهام. بعد متوجه شدم بچههای ما در مکانی دیگر مشغول عملیات هستند و من به آنها پیوستم.
وقتی به گروه خودم رسیدم، متوجه شدم باتوجهبه اینکه نه خودم برگشته بودم و نه جنازهام، نام من را بین مفقودالاثرها ثبت کرده و خانوادهام هم نگران من شده بودند.»
زمان برگزاری امتحانات رزمندهها از جبهه برمیگشتند و پساز گذراندن امتحانات، دوباره به محل خدمتشان میرفتند
اکنون موضوع جنگ نرم و مباحث فرهنگی مطرح است
میدانست همانطورکه حضور در جبهه و جنگیدن درمقابل دشمن اهمیت دارد، درکنار آن درسخواندن و کسب علم هم مهم است؛ برای همین در سالهای۶۲ تا ۶۶ و زمان برگزاری امتحانات رزمندهها از جبهه برمیگشت و پساز گذراندن امتحانات، دوباره به محل خدمتش میرفت.
او که اکنون کارمند اداره کل امور مالیاتی خراسان رضوی است، از سال۱۳۶۸ به استخدام رسمی دارایی درآمده است و این موقعیت بهخاطر تلاشش درزمینه تحصیل، همگام با دفاع از کشورش بوده؛ «زمان جنگ نیاز بود جوانان در مرزهای کشور حضور پیدا کنند و برای دفاع از حریم کشور و نظام در جبهههای نبرد حق علیه باطل حضور یابند.
اما الان موضوع جنگ نرم و مباحث فرهنگی مطرح است و باید هوشیار باشیم. به گفته مقام معظم رهبری باید دوست و دشمن خود را بشناسیم. دشمن این روزها غیرمستقیم وارد عمل شده است. این جنگ سختتر است؛ آن زمان، دشمن مقابلمان بود، اما الان اعتقاداتمان را هدف قرار داده است.»
وقتی قرار است از خاطرات آن سالها برایمان بگوید، از ماجرایی حرف میزند که دلیل نامگذاری فرزندش نیز هست؛ «سال۱۳۶۶ دوباره به اتفاق بچههای محلهمان درکنار هم جمع شدیم و هر چهارنفر کنار هم آموزشهای غواصی را دیدیم.
قرار بود در عملیات کربلای ۸ شرکت کنیم، اما باتوجهبه اینکه من بهیار بودم، گفتند بین غواصان نیازی به بهیار نیست و شما همینجا بمانید. سهنفر دیگر رفتند. وحید شادیفر یکی از دوستان خوبم در این عملیات به شهادت رسید. ارادت من به او سبب شد تا نام فرزندم را وحید بگذارم.»
اگر جنگ باشد دوباره به جبهه میروم
میگوید شهیدان هم مانند دیگران، خانواده داشتند و به آنها علاقهمند بودند، اما اهداف دیگری در زندگی داشتند که برایشان والاتر بود؛ «خوب یادم است همان سالها یکی از شهدا را دیدم که دو دستش باز بود؛ در یک دست، عکس دخترش و در دست دیگر او، عکس پسرش قرار داشت.
فکر میکنم قبلاز شهادت، او هم مانند همه ما به خانوادهاش فکر میکرده است. خود من وقتی سال۶۸ ازدواج کردم، با اینکه به خانوادهام پایبند بودم و جنگ هم تمام شده بود، با همسرم قرار گذاشتم اگر دوباره جنگی اتفاق بیفتد، من به جبهه بروم و دوشادوش دیگران از کشورم دفاع کنم.»
* این گزارش درشماره ۱۹۲ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.