کد خبر: ۷۹۷۰
۱۳ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

خاندان داوودی‌ از خانواده‌های بزرگ محله بالا خیابان بوده است. خاندانی که بزرگ آن‌ها  کربلایی محمدحسین داوودی خباز، نانوا بوده و به همین «خباز» همنشین نام فامیل این خاندان شده است.

خاندان داوودی‌ از خانواده‌های بزرگ محله بالا خیابان بوده است. خاندانی که بزرگ آن‌ها  کربلایی محمدحسین داوودی خباز، نانوا بوده و به همین «خباز» همنشین نام فامیل این خاندان شده است. اما پسر او حاج محمدحسن داوودی خباز از عطاران بنام مشهد بوده و در درمان سالک تبحر خاصی داشته است.

در کنار اهمیت این خاندان و خدمات آن‌ها به مردم، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردند نیز از نظر معماری اهمیت دیگری دارد. حاج‌محمدحسن در حدود سال‌۱۳۴۰، این خانه را در حاشیه خیابان توحید خریداری می‌کند و فرزندش ابراهیم تا همین چند ماه پیش با عشق و علاقه و به‌تنهایی پاسدار این عمارت تاریخی از گزند تخریب می‌شود.

خانه‌ای با معماری دوره پهلوی اول که در سال‌۱۳۷۹ با همت او  در فهرست آثار ملی ثبت و در سال‌۱۳۹۰ نیز توسط سازمان میراث فرهنگی مرمت می‌شود. گزارش پیش‌رو با گفتگویی چاپ‌نشده با  مرحوم ابراهیم داوودی خباز که در زمستان سال گذشته گرفته شده است.

برادرزاده او علی داوودی خباز درباره خاندان داوودی و عموی خود ابراهیم سخن می‌گوید. در صفحه بعد نیز معماری خانه تاریخی داوودی را به تصویر کشیده‌ایم تا بهتر با آن آشنا شوید.

تهیه این بخش، از‌طریق پایان‌نامه خانم آزاده مرکزی  از کارمندان معاونت میراث فرهنگی انجام شده است که به‌خاطردر اختیارقراردادن پایان نامه به شهرآرامحله  از ایشان  تشکر می‌کنیم. در‌نهایت نیز گفتگویی با کارشناس میراث فرهنگی برای دانستن سرنوشت خانه داوودی تهیه کرده‌ایم.

عکس مرحوم ابراهیم داوودی‌خباز را دوباره نگاه کنید؛ پیرمرد ۸۵ ساله تک‌و‌تن‌ها و کمی محتاط که اولش همه‌چیز را به چشم تردید نگاه می‌کرد.

این آدمی که جلوی دوربین ایستاده، با غرور به خانه‌اش نگاه می‌کند، بریده‌بریده حرف می‌زند و با شک و تردید به ما و صحبت‌هایمان گوش می‌دهد، همان کسی است که پس‌از گرفتن دیپلم، بعد‌از چند صباحی که در دبیرستان فردوسی گذراند، پایش را توی یک کفش کرده بود که برود فرانسه، اقتصاد بخواند.

خیلی هم برایش مهم نبود که پدرش، حاج‌حسن داوودی یک صنار هم ندارد که همراه پسرش کند. بعد که پایش به سوربن رسید، تازه حساب کار دستش آمد و مجبور شد برای جفت‌و‌جور‌شدن دخل و خرج زندگی، کشیک‌چی شبانه تئاتر‌های «شانزلیزه» شود.

گفتگوی ما با مرحوم داوودی مربوط‌ به چهار‌پنج ماه پیش است؛ درست وسط سرما‌لرزه‌های بعدازظهر ۸ دی. کنار پیاده‌رو‌های راسته توحید کشیکِ خانه‌اش را می‌کشیدیم که طلبکارانه جلو آمد: «اینجا چی می‌خواین؟» ۱۰ دقیقه، یک‌ربعی به تعریف و تمجید از خانه‌اش گذشت تا دلش، بار بدهد برخلاف عادت مألوفش، کرکره فلزی را کنار بکشد و ما را به داخل حیاط راه بدهد.

دالانِ ورودی با دو سَره راه‌پله و دیوار‌هایی آجری که با وسواس بندکشی شده بودند، ما را به حیاطی رساند که دست‌کم پنجاه‌سال از بیرون خانه عقب‌تر بود. وسط حیاط، حوض آبیِ رنگ‌و رو‌رفته بدون آبی در محاصره کف‌پوش‌های خشتی محوطه و چهار باغچه مشجر رها شده بود. باغچه‌ها لبریز از برگ‌های بی‌طراوت آخر پاییز و محوطه حیاط، آراسته به نظافت جاروی صبحگاهی.

 

حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

 

گفتگوی ما با مرحوم داوودی از همین حیاط قدیمی تا وسط اتاق نشیمن کش آمد؛ از لابه‌لای ردیف خمره‌ها و کوزه‌های گندم تا کنار ترازوی دوکفه عطاری پدر و تلویزیون سیاه‌و‌سفید سه‌کاناله. صحبت‌های پیرمرد هم پر بود از گلایه‌های مبهم، پراکنده‌گویی و فراموشی‌های ناگزیر و متناسب سن و سالش.

اگر موافقید گفتگو را از معرفی خودتان شروع کنیم.

ابراهیم داوودی‌خباز. سال‌۱۳۰۹ به دنیا آمدم. چندتایی برادر و خواهر داشتم که تا زمان زنده‌بودن پدرم، همگی توی همین خانه زندگی می‌کردند.

 چند خواهر و برادر داشتید؟

هر چندتا بودند، الان دیگر فوت کرده‌اند. فقط یک خواهر کوچکم زنده است که او هم مریض است.

 گفتید همه خواهر و برادرهایتان قبلا اینجا بودند. الان چرا تنها زندگی می‌کنید؟

همه را خودم رانده‌ام که خانه خراب نشود وگرنه تا الان این خانه هم رفته بود پی کارش.

یعنی به‌خاطر نگرانی‌هایتان درباره خانه...

بله. اگر من نبودم، این خانه هم نبود. مجبور بودم از خانه مراقبت کنم. فکرش را بکنید این خانه با این قدمتی که دارد، الان نباید سرپا می‌بود. من پیگیر ثبت خانه شدم. بعد هم برای مرمت و تعمیر خانه اقدام شد، وگرنه اینجا الان مخروبه‌ای بود مثل خیلی از خانه‌های دیگر.

من این‌قدر نگران این خانه هستم که از فکر اینجا، بار‌ها مریض شده‌ام. حتی یک‌بار فکر می‌کردم دیگر خوب نمی‌شوم. همه نگرانی من همین خانه است. چون این خانه در بین خانه‌های تاریخی هم منحصر‌به‌فرد است.

 

حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

 

از چه نظر؟

نگذاشته‌ام هیچ کجای این خانه را تغییر بدهند. هیچ‌کدام از خانه‌های مشابه این‌قدر روپا و سالم نیستند. ما حتی چاه آب و حوض‌خانه‌ای را که در حیاط است، تغییر نداده‌ایم. ولی چه فایده، الان سال‌هاست کسی از من خبر نگرفته.

 چرا؟ غیر برادر و خواهرها، همسر و فرزندانتان هم دور و‌برتان نیستند؟

نه. من هیچ‌وقت ازدواج نکرده‌ام. خیلی مهم نیست. هنوز هم اگر برگردم به جوانی، ازدواج نمی‌کنم.

چرا؟

زمانی که در پارچین (منطقه نظامی در حومه تهران) کار می‌کردم، یک روز سرهنگی از من سوال کرد: «چرا داماد نمیشی؟» گفتم: «چون هر چیزی که لازم داشته باشم، برای خودم می‌خرم. احتیاج به کسی ندارم. زن که بگیرم، گیر می‌کنم.» زندگی، آدم را پاگیر می‌کند.

 یعنی هیچ‌وقت حتی قصد ازدواج هم نداشتید؟

چرا. زمانی که فرانسه بودم، با دختری اسپانیولی آشنا شدم. خیلی هم به همدیگر علاقه‌مند بودیم، ولی من نخواستم با هم ازدواج کنیم. چون با خودم فکر کردم من در خانواده‌ای سنتی و مذهبی زندگی می‌کنم و نمی‌توانم با یک دختر خارجی ازدواج کنم.

 درباره سفرتان به فرانسه گفتید. چرا تصمیم گرفتید بروید فرانسه؟

برای تحصیل رفتم. چون همیشه شاگرد خوبی بودم؛ چه زمانی که در همین باغ «هشت‌آباد»، توی دبستان «بَدِر» درس می‌خواندم، چه زمانی که شاگرد دبیرستان فردوسی شده بودم.

  قضیه مربوط به چه سالی است؟

۲۴ سالم بود که رفتم. یعنی بعد‌از اینکه دیپلمم را در دبیرستان فردوسی گرفتم، در آزمون اعزام به خارج شرکت کردم و اسمم برای رفتن به فرانسه درآمد. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم.

  کدام دانشگاه قبول شده بودید؟

در رشته اقتصاد دانشگاه سوربن قبول شده بودم. تا مقطع فوق‌لیسانس هم در سوربن بودم.

طبیعتا تحصیل و زندگی در پاریس هزینه‌های زیادی هم روی دستتان می‌گذاشت. کلا خانواده متمولی بودید؟

نه. آن موقع وضع مردم خیلی خوب نبود؛ پدر من هم یکی مثل بقیه. همین نزدیکی‌های خانه‌مان بین مغازه‌های قدیمی راسته بالاخیابان، دو دهنه مغازه عطاری داشت.  برای همین فقط درِ خانه را بستم و رفتم. پدرم فقط گفت:«خدانگهدار». یک‌صنار هم به من ندادند.

 پس هزینه‌های زندگی در فرانسه را چطور تامین می‌کردید؟

در پلیس فرانسه مشغول به کار شدم. در ایام تحصیل، روز‌ها را درس می‌خواندم و شب‌ها را در خیابان‌های پاریس کشیک می‌دادم. گاهی مسئول محافظت از ساختمان‌های مهم پاریس یا تئاتر‌های خیابان شانزلیزه بودم. الان هم بازنشسته پلیس فرانسه هستم. در همان مدت چند تا کتاب هم به زبان فرانسوی درباره مواد منفجره نوشتم.

 چند سال فرانسه بودید؟

خودتان حساب کنید. ۲۴ ساله بودم که رفتم فرانسه و موقع درگیری‌های انقلاب برگشتم. البته در همان مدت به هشت‌کشور دیگر هم سفر کردم.

 چه کشورهایی؟

مکزیک، بلژیک، آلمان، آمریکا و چند تا کشور دیگر. البته فرانسه را بیشتر از همه دوست داشتم، چون فرانسوی‌ها آدم‌های خون‌گرمی هستند و اخلاقشان به ما می‌خورد.

 وقتی برگشتید، کجا مشغول به کار شدید؟

وقتی آمدم ایران کارمند وزارت دفاع شدم و در پارچین، مترجم فرانسوی‌ها بودم. در همان مدت چند تا فرهنگ لغت فنی هم در رشته‌های مختلف کار کردم که از طرف وزارت دفاع چاپ شد. یک کتاب هم درباره پنبه ایران نوشته‌ام.

برگردیم به قضایای خانه تاریخی‌تان. سال‌۵۷ که برگشتید ایران، خانه در چه وضعیتی بود؟

وقتی برگشتم پدر، مادر، مادربزرگ، دایی و خواهر و برادرهایم همگی اینجا زندگی می‌کردند. البته خواهر و برادر‌ها همه عروس و داماد شده بودند، ولی همین‌جا بودند. دو طرف خانه زن‌ها و مرد‌ها جدا از هم زندگی می‌کردند. جلوی خانه که از کنار ورودی راه دارد، مرد‌ها بودند؛ طرف دیگر هم زن‌ها. البته آن اوایل من بیشتر تهران بودم.

یعنی به همان سبک قدیم، خانم‌ها در اندرونی خانه زندگی می‌کردند؟

بله، چون پدرم آدمی متشرع و مذهبی بودند. البته خیلی‌ها هم پدرم را می‌شناختند و برای همین تا زمانی که ایشان زنده بودند، طایفه‌های زیادی به ما سر می‌زدند. ولی مجبور بودم برای حفاظت از خانه، بعد از پدرم این رفت‌وآمد‌ها را به‌کلی قطع کنم. برای همین هم این خانه کم‌کم سوت‌و‌کور شد.

  شاید سوال خوبی نباشد، ولی تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که بعد‌از خودتان چه بر سر این خانه می‌آید؟

همه نگرانی‌ام این خانه است. نصف عمر من صرف این خانه شد

.

درمانگر سالک

-برای دانستن زندگی خاندان داوودی‌ها با معرفی اهالی حاشیه خیابان توحید، از مغازه عطاری علی داوودی خباز، برادرزاده ابراهیم داوودی خباز سردرمی‌آوریم. عطاری قدیمی و ماهر که مغازه‌اش نزدیک به میدان شهدا قرار گرفته است. علی‌آقای عطار، ۱۰ سال از عمرش را در هنگامه انقلاب در خانه داوودی به‌همراه عمویش ابراهیم و مادربزرگش گذرانده است.

پدرِ پدربزرگ ما را «کل به حسین حاج داوود» صدا می‌کردند. چون نام پدرش حاج داوود بوده است. کل به حسین نانوا بود. البته من چیزی زیادی از او نمی‌دانم؛ فقط از پدرم شنیده‌ام که نان‌های تافتون  بزرگی در منزلش که در کوچه توحید ۱۷ قرار داشته، می‌پخته  و سر کوچه می‌فروخته است. نان‌هایی با وزن یک‌من و ده‌سیر یعنی معادل چهارکیلو که قیمتش یک قِران  بوده است.  
حاج‌محمدحسن داوودی، پدربزرگ ما  نیز عطار بود و مغازه‌اش نبش توحید ۱۷ جایی که به نام سرآسیاب معروف بوده، قرار داشت. خانه‌اش هم همان خانه پدری  بود. او مردی باایمان، باتقوا و از بزرگان شهر بود. از‌طرفی در آن زمان علم و دانش بسیاری داشت.در خانه‌اش هم همیشه بروبیا بود و سفره‌اش برای اطعام باز.

پدربزرگ عطار ما به‌ رایگان برای بیماران، نسخه دارویی به‌ویژه برای درمان بیماری سالک می‌پیچید. در این کار مهارت خاصی داشت و نسخه‌هایش شفابخش بود. من آن زمان ۱۲ ساله بودم و الان یادم نمی‌آید که چه دارو‌هایی را با هم مخلوط می‌کرد که در درمان سالک مؤثر می‌افتاد، فقط می‌دانم مردم با خود استکان و تخم‌مرغ می‌آوردند و او داروی خود را داخل آن می‌ریخت تا آن را روی پوستشان بمالند.

 

حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

 

حاج‌محمدحسن سه‌ پسر و سه‌دختر داشت. محمد، پدر ما بزرگ‌ترین پسرش بود که عطاری را پیشه خود ساخت. ایشان در قید حیات هستند، اما به‌دلیل کهولت سن دچار فراموشی شده‌اند. احمد هم در اداره کشاورزی سمت داشت که فوت کرده است. ابراهیم، پسر کوچکش تحصیل‌کرده فرانسه بود که یک ماه از فوت او می‌گذرد. دختر بزرگش، بتول و بعد هم، کبری فوت کرده‌اند، اما زهرا دختر کوچکش در قید حیات است.

پدربزرگ ما به سوادآموزی فرزندانش اهمیت می‌داد. چنان‌که پدر ما محمد آن زمان دیپلم داشت. ابراهیم را نیز بعداز گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاد که حدود ۲۵ سال در این کشور تحصیل و کار کرد.

پدربزرگ ما این خانه تاریخی با معماری زیبا را در سال ۱۳۴۰ از خانواده‌ای به‌نام قندی که ملّاک و ثروتمند بودند، خرید. در این میان با موافقت ایشان این خانه به دوپسرش ابراهیم و احمد رسید و خودش در سال ۱۳۴۵ فوت کرد. احمد نیز خانه را به ابراهیم واگذار کرد. ابراهیم اوایل انقلاب  از فرانسه به ایران بازگشت و در کارخانه اسلحه‌سازی پارچین به‌عنوان مترجم زبان فرانسه کار کرد، اما چندسال بعد به‌دلیل سنگینی کار و خستگی روحی و جسمی خانه‌نشین شد و به مطالعه درزمینه کشاورزی و پنبه‌کاری در ایران پرداخت.

کتاب‌هایی هم در این زمینه دارد که البته از چاپ آن اطلاعی ندارم. من، ابراهیم و مادربزرگم تا سال ۱۳۶۳ یعنی زمان فوت ایشان در همین خانه زندگی می‌کردیم و بعداز فوت مادربزرگ، رفت‌وآمدم کم و قطع شد.

عمویم هم ابراهیم به‌ تنهایی تا سال ۱۳۹۴ در این خانه زندگی کرد. او کاری به کار کسی نداشت و کارهایش را خودش انجام می‌داد. البته معمولا به او سر می‌زدم و جویای احوالش می‌شدم. میانه ما از قدیم با هم خوب بود و کار‌هایی که لازم داشت، برایش انجام می‌دادم.

 

حفاظت پلیس پاریس از خانه تاریخی ایرانی!

 

ابراهیم، خانه‌اش را خیلی دوست داشت و هر جایی از خانه را که خراب می‌شد، درست می‌کرد. او به‌دلیل رفتار‌های خاصش، با فامیل قطع‌ رابطه کرد و گوشه‌گیر شد و دوستان خودش را داشت. اما همین بیگانه‌ها چشمشان به‌دنبال مال و ثروت او و درآوردن خانه از چنگش بود. همین مسائل باعث ناراحتی و دلهره همیشگی‌اش بود و دلیل بیماری، سکته مغزی و فوتش نیز همین نگرانی‌ها بود.آرزوی عمویم خدمت به مردم و نوشتن کتاب بود. دوست نداشت مردم به همدیگر ظلم کنند و خوبی جامعه را می‌خواست.


*این گزارش شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ در  شماره ۱۵۰ شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است .

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام