مرد رانندهساز مشهد
اگر پای صحبت قدیمیهای مشهد بنشینی و ۷۰ سال پیش را یادشان باشد، قطعا در خاطراتشان از مشهد آن روزها و از مأمور درشتهیکلی خواهند گفت که صبح به صبح با دفتر و دستک در کاروانسرای بزرگ شهر گواهینامه میداد.
مرد باسوادی که دست تقدیر او را از تهران پرزرقوبرق آن سالها به مشهد کشید و ماندگارش کرد در این شهر و البته در قلب مردمان این سرزمین. کسی که با آمدن دوچرخه و تعیین قانون راندن آن با گواهینامه؛ اولین مأمور صادرکننده گواهینامه مشهد شد.
«صادقخان کسرایی» همان نظامیای بود که طبق اسناد اداره شهربانی از سال ۱۳۱۴ تا ۱۳۴۴، یعنی در دوران پهلوی اول و دوم این پست را برعهده داشت. او با سوادی که داشت، به همراه آقای «شجاعی»، تنها مأمورهای راهنمایی و رانندگی مشهد، بودند که با گرفتن دستور از شهربانی به علاقمندان گواهینامه میدادند، قانون نحوه تردد در شهر را مشخص میکردند و به بیقانونیها در این بخش رسیدگی میکردند.
به همین خاطر است که نسل قدیم، همانهایی که در نبود تلویزیون و کلاسهای آموزشی سر از نحوه راندن دوچرخه، موتور و... در نمیآوردند، خودشان را مدیون سرهنگ کسرایی و آموزشهایش در این حوزه میدانند. کسیکه جدا از ارائه خدمات در این حوزه، برای اولینبار افرادی را مأمور کرد تا جلوی در مدارس دخترانه نگهبانی بدهند که کسی مزاحم دانشآموزان نشود.
بیگمان همین تلاشهای سرهنگ در کنار نیکمنشی و خانوادهدوستیهایش بوده که هنوز هم مشهدیها بعد از سالیان سال خیابان کسرایی در آخوندخراسانی را به نام او و خاندانش میشناسند.
برای مرور زندگی مردی که نخستین نسل رانندگان مشهد را پرورش داده بود و علاوه بر آن تا آخرین روز زندگی دیگران به او اعتماد داشتند، نیاز به صفحات زیادی است. خاطراتی که شهرآرامحله برای بازخوانی بخشی از آنها سری به کوچه کسرایی که این روزها تابلوی جهاد ۵ خورده، زده است.
گزارش پیشرو مرور زندگی این سرهنگ پرکار و باایمان از زبان دخترش فاطمه کسرایی، محسن مکرم خواهر زادهاش، بهزاد کسرایی برادرزادهاش (پسر علیاکبرخان از ملاکان مشهد) و علی یزدیانی همسایهاش در سالهای دور است.

برشی کوتاه درباره صادقخان: مأمور کتوشلواری
صادقخان کسرایی، متولد سال ۱۲۷۸ در آذربایجان است. پدر و مادرش سلیمانخان و عالیه خانم از بزرگان و ثروتمندان ایل قزل باش بودند که بعد از ازدواج و به دنیا آمدن فرزند اول در دوره مظفرالدینشاه، به تهران مهاجرت کردند، در این شهر ساکن شدند و به کشاورزی و دامداری ادامه دادند.
با ۴۰ روزه شدن فرزند آخر خانواده، پدر از دنیا رفت. عالیه خانم ماند و هشت پسر و یک دختر. او به واسطه ارادتی که به امام رضا (ع) داشت، خانوادهاش را به همراه دهها رأس دام بعد از فروختن بخشی از زمینهای کشاورزی در تهران، به مشهد کوچ داد تا طبق اعتقاداتش، فرزندانش را در نبود پدر در مُلک امام مهربانیها پرورش دهد.
فرزندانش در اثر تربیت سختگیرانه و سرشار از انضباط مهرآمیز مادر، نقشهای بزرگ اجتماعی یافتند. یکی از آنها ریاست اداره دارایی مشهد را در دست گرفت. آن یکی کارمند شهربانی و دیگری ملاک شد و صادقخان هم با داشتن مدرک دیپلم کاردان فنی قدیم عنوان نخستین مأمور راهنمایی و رانندگی مشهد را بهدست آورد.
صادقخان در ۳۶ سالگی شخصیتی نیرومند، بزرگ و تحصیل کرده بود و با گرفتن حکم به عنوان مأمور راهنمایی و رانندگی کارش را زیرنظر شهربانی آغاز کرد.
او از مأمورهای لباسشخصی بود و با کتوشلوار سرکار حاضر میشد. ابتدا کارش دادن گواهینامه به دوچرخهسواران بود که بعد از مدتی موتور، مینیبوس، کامیون و اتوبوس هم اضافه شد.
صادقخان هر هفته ۲ الی ۳ جلسه در تنها کاروانسرای خیابان ثبت فعلی حاضر میشد و با تست متقاضیان که با دوچرخه و موتور از میان کله قندیها و مانعهای مارپیچ میگذشتند، به افراد نمره میداد و درصورت قبولی همانجا گواهینامه صادر میکرد.
صادقخان تنها مأمور مشهد بود که سر صحنه حاضر میشد و رأی قطعی را صادر میکرد
او به خاطر سختگیریهایش به آقای متخصص سخت معروف شده بود که حتی به فامیل هم بدون گرفتن نمره قبولی گواهینامه نمیداد؛ چراکه معتقد بود دادن یک نمره تشویقی برای اخذ گواهینامه، برابر است با یک تصادف بیشتر. با اینوجود سرهنگ کسرایی به خاطر زبان نرم و دل مهربانی که داشت، بین مردم بسیار مورد احترام بود.
تاجایی که بعد از بازنشسته شدنش هم پاسبانها در شهر با کوبیدن پا به او احترام میگذاشتند و اگر رانندهای او را در خیابان میدید و میشناخت به احترامش از ماشین پیاده میشد.
همچنین با افزایش تعداد اتومبیل و بالارفتن آمار تصادفها که بیشتر در جاده سنگبست رخ میداد، صادقخان تنها مأمور مشهد بود که سر صحنه حاضر میشد و رأی قطعی را صادر میکرد.
صادقخان کسرایی که بعد از بازنشستگی هیچوقت خودش پشت فرمان ننشست و رانندگی نکرد، در دوم عید سال ۱۳۶۰ فوت کرد و در حرم مطهر رضوی به خاک سپرده شد.
سرهنگ از زبان دخترش: آقاجان حاضر به قبول هدایا نبود
آقاجان و مادرم؛ شمسالملوک جواهری سال ۱۳۰۸ ازدواج کرده بودند. خدا به مادرم ۹ بچه داد که از بین آنها یک دختر و پسر فوت کرد و پنج دختر و دو پسر ماند. باوجود اینکه تعداد دخترها زیاد بود، اما آقاجان خانوادهدوست بود.
هر وقت هم خانم ملکه پیمان، مامای معروف مشهدی برای زایمان مادر به خانه میآمد و دختری به دنیا میآورد، کمی دچار نگرانی میشد که سرهنگ پرخاش کند یا ناراحت شود، اما همیشه آقاجان تا میشنید خدا دختری به او داده به ماما شیرینی میداد و میگفت: «دختر ناودان رحمت خداست».
به همین خاطر هم بین دختر و پسرها تفاوتی قائل نمیشد. تا اندازهای که از سر علاقه به دانشگستری و دانشاندوزی دختران همان روشی را به کار میگرفت که برای پسرها استفاده میکرد.
به خاطر همین تشویقهایش بود که همه ما تحصیل کردیم و از بین خواهر و برادرها هم من در سال ۱۳۴۷ رتبه دوم کنکور شدم که ایشان به خاطر این شاگرد ممتاز شدن، هر سال، تا پایان دوران تحصیل ۸۰۰ تومان به من هدیه میداد.
علاوه بر اینها آقاجان به همه مسائل دقیق نگاه میکرد؛ مثلا زمانهایی که مردودیهای آزمون گواهینامه جلوی خانهمان جمع میشدند، با مرغوخروسهایی در زنبیل و کارتون یا هدیههای دیگر که دل سرهنگ را به دست آورند و به آنها نمره قبولی بدهد، آقاجان حتی یکی از آنها را قبول نمیکرد و با آنها صحبت میکرد تا متوجهشان کند که کارشان اشتباه است.
همیشه هم میگفت نباید اجازه بدهیم اینجور چیزها وارد زندگیمان شود و نانمان را حرام کند.
آقاجان به همان اندازه که به بچهها و همسرش اهمیت میداد، به فکر نیازمندان هم بود. خوب خاطرم هست که بعد از فوتش همیشه در خانهمان را غریبههایی میزدند که پدرم به خاطر بیوهگی و سرپرست چند فرزند بودن، خرجی خانههایشان را میداد.
البته تا زنده بود ما اطلاعی از این قضیه نداشتیم و بعد از فوتش با مراجعات مردم به خانهمان متوجه شدیم و تا چندسال مادرم تا توانست راه پدرم را ادامه داد.
سرهنگ از نگاه برادرزادهاش: گفت حتی برای بچه برادرم پارتیبازی نمیکنم
عمو صادقخان اهل ادب و مطالعه بود. به خاطر همین خیلی خوب صحبت میکرد. خیلی هم مقید به این بود که آدمها از هر قشری هستند، احترام همنوعشان را داشته باشند.
همیشه مرتب لباس میپوشید و حتی وقتی که به کارونسرا میرفت تا از متقاضیان امتحان تصدیق بگیرد، باز هم کتوشلوار تنش میکرد. به پسرانش هم اجازه نمیداد با لباس داخل خانه جلوی در حاضر شوند. آن زمان هم، چون خانه همه برادرها در یکجا بود، هر روز همدیگر را میدیدیم.
در یکی از همان روزها من با بیژامه جلوی در خانه بودم که عموجان سرهنگ از راه رسید و تا من را دید که با لباس خانگی بیرون ایستادهام، ابروهایش درهم رفت.
وقتی که به خانه آمدم برای اولین بار عصبانیتش را دیدم که میگفت: با بیژامه بیرون رفتن بیاحترامی است و از تو که تحصیلکردهای این رفتار بعید است. برای ادب کردن من هم بیژامه را دور انداخت تا همیشه حرفش درگوشم بماند.
صادقخان علاوه بر اینها خیلی فنی بود و معتقد بود آدم باید باسوادِ کارش باشد. از همهچیز ماشینها سر درمیآورد و کسی نمیتوانست سرش کلاه بگذارد. مهارتی که حبیب، پسرش، در کنار او خوب آموخت و هنوز ۱۵ سالش نشده بود که موتور ماشین را کامل باز میکرد و در کمترین زمان میبست.
علاوه بر اینها عمو نه به کسی زور میگفت و نه اهل گوشکردن حرف زور بود. از سر همین اخلاق اگر در کوچه و بازار میدید که کاسبی کمفروشی میکند، تذکر میداد. خاطرم هست یک نانوایی نزدیک خانهشان بود که گاهی اوقات کمفروشی میکرد.
صادقخان هم نان را دستش میگرفت و به نانوا میگفت: «حتما باید کسی بالای سرتان باشد تا درست کار کنید؟ درحالی که خدا بالای سرتان است و کارتان را میبیند».
البته او نه فقط در این مسائل که در همه چیز به همین اندازه باخدا بود. آن زمان من پسر پرشروشوری بودم. هر روز هم میرفتم خانه عمو صادقخان و میگفتم عموجان تصدیق دوچرخه من چه شد؟ خودت یک برگ امضا کن و به من بده.
اما او هیچوقت زیر بار نرفت که الکی به من گواهینامه دوچرخه بدهد و در آخر مجبورم کرد پیش سرهنگ شجاعی، تنها همکارش در راهنمایی و رانندگی، آزمون بدهم و گواهینامه بگیرم.

سرهنگ از دید خواهرزادهاش: همه آقای متخصص صدایش میکردیم
داییجان صادقخان هم به خاطر کاری که داشت و هم به واسطه بنیه مالی پدربزرگ مرحومم، توان مالی بالایی داشت و از ثروتمندان دوران خودش به حساب میآمد.
با این وجود، برخلاف بسیاری از اشراف که مثل باران بر سر فرزندانشان جواهر و وسایل آنچنانی غربی میریختند، برای فرزندانش کتاب و مجله سفارش میداد. البته خودش هم خیلی اهل مطالعه بود که با بازنشسته شدنش این خواندن کتاب به یکی از تفریحاتش تبدیل شد.
با همین مطالعه و آگاهی فراوان در حوزه کاریاش -راهنمایی و رانندگی- بود که همه او را با لقب متخصص صدا میکردند و ما هم داییجان متخصص میخواندیمش.
یکی از کارهای صادقخان در دوران زندگیاش توجه به تحصیل بود. نه فقط برای فرزندان خودش بلکه برای سایر بچهها هم سعی میکرد امکانات مهیا کند تا خانوادهها ترغیب شوند بچههایشان بهخصوص دختران را به مدرسه بفرستند.
یکی از این اقدامات کمک مالی به مدارس برای افزایش امکانات بود. به خاطر دارم در یکی از همین موارد به دبستان پرتویی پول داد که حیاط مدرسه را آسفالت کنند تا دانشآموزان دختر مجبور نباشند در محیط خاکی مدرسه روزشان را بگذرانند.
داییجان به همین اندازه به کارش هم اهمیت میداد و برخلاف تعدادی از نظامیها که از زیر کار در میرفتند، همیشه سرساعت در محل کارش حاضر میشد و البته هیچوقت پول اضافهای را که با عنوان هدیه برای صدور گواهینامه سوری داده میشد، قبول نمیکرد.
با همین روحیه و اخلاق بود که همیشه میگویم جای بعضی آدمها هیچوقت پر نمیشود؛ مثل داییجان متخصص.
کسیکه در ماههای محرم و صفر پول پذیرایی مجالس روضه آقای شاهحیدری -از مجالس پربار مشهد- را میداد تا از این طریق هم کمکی به حفظ روضه امامحسین (ع) کرده باشد و هم دست نیازمندی را که برای رسیدن به یک وعده غذا در این مجلس حاضر شده بود، بگیرد و حرف و تأکیدش هم این بود: «دنیا از آدمها ساخته شده، نمیتوان بدون توجه به درد دیگران احساس انسانبودن کرد».
سرهنگ از زبان همسایه: گماشتن اولین مأمور مدرسه به دستور صادقخان
کسراییها آن زمان از خاندان اصیل و تحصیل کرده بودند که حتی عالیهخانم یعنی مادر سرهنگ صادقخان و خواهرش عصمتالزمان هم سواد خواندن بیشتر از قرآن داشتند. علاوه بر این با بنیه مالی بالایشان خدم و حشم فراوانی در خانه داشتند و زیردستشان فراوان بود که لقب خان هم برگرفته از همین است.
اما با وجود اینها هیچوقت خودشان را نمیگرفتند و به معنای واقعی خاکی بودند و احوالپرس همسایهها تا چیزی کم نداشته باشند. جز این برای محله هم زیاد خرج میکردند؛ از آسفالت کوچه و خیابان گرفته تا درختکاری و پیادهروسازی. با همین اقداماتشان بود که انتهای خیابان آخوندخراسانی را که زمانی جز زمین بایر چیزی نداشت، آباد کردند.
در بین آنها هم علیاکبرخان، صادقخان و محمود مکرم تنها داماد خاندان کسرایی، بیشتر از همه به فکر مردم بودند. خوب به خاطر دارم یک روز صادقخان از کوچه فروغ رد میشد که جوانی جلوی دبیرستان فروغ مزاحم خانم معلمی درحال رفتن به داخل حیاط شد و سرهنگ هم صحنه را دید.
با تمام سرعت دوید تا پسر مزاحم را بگیرد، اما آن جوان با دوچرخهاش فرار کرد. از همان روز صادقخان دستور داد تا جلوی مدارس دخترانه مأمور بگذارند که کسی مزاحم ناموس مردم نشود؛ چراکه معتقد بود افزایش این روند باعث ترک تحصیل دختران به اجبار خانوادههایشان خواهد شد.
مأمور کوچه فروغ هم امامی نام داشت که هر روز در آن کوچه به دستور آقای متخصص نگهبانی میداد تا مدرسه تعطیل شود.
البته همه برادرها این مهربانی را داشتند. خوب یادم هست زمانیکه پدرم مستاجر مغازه علیاکبرخان بود؛ هیچوقت ایشان نمیگفت چرا سر هفته و ماه اجارهات را ندادی، حتی اگر پدرم اجاره یکسال را هم نمیداد اعتراضی نمیکرد. اجارهای که از آن دخترهای علیاکبرخان بود، درواقع این را خودش قانون کردهبود تا در حق دخترها ظلمی نشود.
به خاطر همین پدرم به هراندازه که وسعش میرسید اجاره نقدی پرداختمیکرد. برای مقدار باقیمانده هم علیاکبرخان از مغازه خواروبار خانهاش را میبرد.
خدابیامرز آنقدر دلپاک بود که حتی برای تسویه حساب هم از پدرم سرلیست پرداختیها را نمیخواست و کمتر از آنچه حقش بود از مغازه جنس میبرد تا چیزی هم دست پدرم را بگیرد.
*این گزارش سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ در شماره ۲۷۴ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.
