پدر شهید انقلاب بود، پسر شهید جنگ تحمیلی
بعد از حمله به بیمارستان امام رضا (ع) و کشته شدن یک کودک در بخش اطفال، راهپیماییها پرشورتر شده بود. خیلیها دیگر خانوادگی میآمدند، انگار که ظلمهای حکومت، صبرشان را تمام کرده بود.
دوم دی ۱۳۵۷، مردم مشهد هنوز در شوک حادثه بیمارستان بودند که خبردار شدند در راهپیمایی چهارراه نادری (چهارراه شهدا) ۱۲ نفر شهید شدهاند و ۷۰ نفر هم مجروح. خبر ناراحتکنندهای بود. دو روز بعد تشییع باشکوهی برای شهدا برگزار و قرار شد روز ۹ دی مصادف با هفتم شهدای چهارراه نادری، راهپیمایی بزرگی شکل بگیرد.
این اتفاق افتاد؛ مردم بیاعتنا به حضور نیروهای ارتش، جلوی استانداری تجمع کردند؛ تجمعی که حکومت، آن را تاب نیاورد و با حمله تانکها و تیراندازی به مردم، به آن پاسخ داد و بسیاری از مردم مشهد را به شهادت رساند. ماشاالله نیکفرد، از اهالی انتهای راسته نوغان، یکی از این شهداست؛ داستان این شهید انقلاب و پسر شهیدش را که در عملیات ثامنالائمه (ع) جنگ تحمیلی پرکشیده است، از زبان محمدباقر نیکفرد، پسر ارشد خانواده نیکفرد بخوانید.
پدرم روز نهم دی ۱۳۵۷ پشت استانداری به شهادت رسیدند؛ روز تجمع عظیم. همان روزی که گفتند ارتش به ملت پیوسته است، اما چند تانک، مردم را هدف گرفتند. من لحظه شهادت پدرم در صحنه حضور نداشتم و فلکه برق بودم؛ در انتهای ورود جمعیت به سمت استانداری. شلوغ که شد، هر کسی به طرفی رفت.
مادرم هشت روز قبل بهسبب خونریزی معده در بیمارستان امامرضا (ع) بستری بود. پدرم بود و ما بچهها. در فلکه طبرسی ایستاده بودم. پدرم و برادرم (حسن) را سوار فولکس دیدم. پدرم ماشین را یک سال پیش خریده بود؛ میخواستند حرکت کنند. پرسیدم کجا؟ گفتند برای تظاهرات میرویم. من جوان بودم و با دوستانم برای رفتن به راهپیمایی قرار گذاشته بودم.
اولین سالی بود که معلم شده بودم و میخواستم با دوستان و همکارانم باشم، بنابراین همراه پدر و برادرم نشدم و آنها رفتند. تا شب خبری از پدرم نبود. حسن هم تا جایی با پدرم رفته و بعد جدا شده بود تا او هم همراه دوستان خودش باشد. مدتی از آنها خبری نداشتیم تااینکه گفتند پدرم مجروح شده و در بیمارستان امامرضا (ع) بستری است. گفتند به خون احتیاج دارد.
شهیدی بین شهدای ۹ دی
من راهی بیمارستان شدم تا به پدرم خون بدهم. همه بخشهای بیمارستان را گشتم، اما پدرم را پیدا نکردم. ناچار برگشتم. صبح زود به عمویم خبر دادم و با هم به بیمارستان رفتیم. شلوغ بود. مردم صف بسته بودند. گفتند: «اگر میخواهید پیکر شهیدتان را بگیرید، بایستید توی صف.»
شهیدمان؟ گیج بودیم. مدتی در صف ایستادیم، اما عمویم طاقت نیاورد و جلو رفت و داخل سردخانه شد و بعد از شش یا هفت دقیقه بیرون آمد؛ او خودش را میزد و میگفت: «برادرم میان کشتهها بود.»
پدرم همراه خیلیهای دیگر در نهم دی آن سال شهید شده بود. همان روز جنازه را تحویل گرفتیم و تشییع کردیم و برای خاکسپاری به بهشت رضا (ع) بردیم. آنجا هم خیلی شلوغ بود.
همه تابوت شهیدشان را گذاشته بودند در صف برای دفن. جالب اینکه حتی یک روحانی هم آنجا نبود تا مناسک تدفین شهدا را بهجا آورد و نمازی بخواند. آنروز به هر ترتیب بود، پدرم را دفن کردیم و به خانه برگشتیم.
مراسم پدر را در مسجد محرابخان گرفتیم. در هیئت مرتضوی نوغان هم مراسم داشتیم. جامعه بهقدری ملتهب بود که مردم، دیگر از برگزاری مراسم برای شهیدانشان واهمه نداشتند. ما مراسم را باشکوه برگزار کردیم و مشکلی هم پیش نیامد.
راهی بیمارستان شدم تا به پدرم خون بدهم. اما گفتند: اگر میخواهید پیکر شهیدتان را بگیرید، بایستید توی صف
سیاسی نبودیم، بیتفاوت هم
ما به آن معنا خانوادهای سیاسی نبودیم، اما بیتفاوت هم نبودیم به دوروبرمان. پدرم کاسب بود. یک کاسب مسجدی و هیئتی. بیشترین حضورش هم در مسجد محرابخان کوچه نوغان بود. او عضو هیئت مرتضوی نوغان هم بود. صحبت در هیئت درباره این موضوع بود که چرا شاه این کارها را میکند؟
چرا بچههای مردم را میکشد؟ آن روزها هر که کشته میشد، مردم از چشم حکومت میدیدند. از چشم شاه میدیدند. میگفتند شاه این را کشته است. شهید مهدیزاده دو ماه قبل از شهادت پدرم، درست جلوی مغازه پدرم تیر خورد و به شهادت رسید.
مردم این وقایع را میدیدند و سوال اصلیشان این بود که چرا این اتفاقها روی میدهد. با همین اتفاقها بود که پدرم از تابستان ۵۷ که انقلاب تقریبا اوج گرفته بود، در گروههای انقلابی مردمی بیشتر حاضر میشد و در برخی راهپیماییها شرکت میکرد.
احترام شهادت
بعد از شهادت پدر، احترام خانوادهاش بین مردم خیلی بیشتر شد. او میان مردم بهعنوان کسی که در این راه از جانش گذشته است، بسیار محترم بود.خانوادهاش هم همین احترام ر ا داشتند، با این حال بهدنبال آن نبودیم که از شهادت پدر برای خودمان پله پیشرفت بسازیم.
در نظر ما، خانواده نیکفرد،خانوادهای بود مثل بقیه مردم جامعه و شهیدش هم همینطور؛ یک شهید بود مثل خیلی از شهدای انقلاب که بدون چشمداشت و برای اعتقاداتشان شهید شده بودند، حتی بعد از شهادت حسن که در جنگ روی داد، باز شهادت عزیزانمان، فرصتی نبود برای ما که خود را متفاوت از دیگر آحاد جامعه بدانیم.
سبک کاسبی پدر
پدرم شخصیتی بسیار ساده و سالم بود. زندگی سالمی داشت. بعد از شهادتش، برادرم علیآقا مغازه پدر را باز کرد و حدود ۱۸ سالی آن را گرداند. موقعیت مغازه خیلی خوب است، اما کار بهشکلی بود که برادرم در تمام این سالها، نتوانست یک خانه از کاسبی در آن مغازه بخرد.
دلیلش یک چیز بود؛ اینکه او در کاسبی از اخلاق پدرم پیروی میکرد. از چیزهایی که از او یاد گرفته بود. اوایل انقلاب فضا به شکلی بود که روزبهروز قیمت اجناس افزایش مییافت؛ بهعنوان مثال کفشی را که سه تومان خریده بودیم و میخواستیم سه تومان و پنج قران بفروشیم، به فاصله ۱۰ روز باید چهار تومان میخریدی و چند روز بعدش باید پنج تومان میخریدی!
خیلیها این موارد را حساب میکردند. بعضیها میگفتند اگر کرکره را پایین بکشیم و نفروشیم، بیشتر سود میکنیم، اما برادرم حواسش به حلال و حرام مالش بود. میگفت فلان کفش، جزو خریدهای سهتومانی است و آن را سهتومان و پنجقران میفروخت.
درحالیکه مبلغ خرید همان کفش در لحظه فروشش از چهار تومان گذشته بود. برادرم این خلق را از پدرم گرفته بود. همیشه مراقب بود که از فروشش، فقط آنچه حقش است، بردارد نه بیشتر.
یک پدر کفشفروش
ماشاءا... نیکفرد اصالتا اهل تربتحیدریه بود. متولد ۱۳۱۰. پدرش کشاورز و زمیندار بود و خودش پس از اینکه در هشتسالگی به مشهد آمد، کفشدوزی را پیشه کرد در فلکه طبرسی. او سال ۱۳۳۲ ازدواج کرد که حاصلش پنج پسر بود و یک دختر. ازبین فرزندان، یک برادرم در جنگ شهید شد و یک خواهرم هم در کودکی بر اثر بیماری فوت کرد.
پدرم سال ۵۰ در مغازه طبرسی فقط کفش میدوخت و میفروخت، اما بعد که کفشهای پلاستیکی آمد و کارش از رونق افتاد، کار کارخانهای هم برای فروش میآورد. او یک پدر و یک کفشفروش بود که شهید شد و نتوانست تنها دخترش را که چهار ماه پس از شهادتش بهدنیا آمد، ببیند.
خانواده نیکفرد همانطور که گفته شد، یک شهید دیگر دارند. محمدحسن، سومین فرزند خانواده، در عملیات ثامنالائمه (ع) که به «شکستن حصر آبادان» نیز مشهور است، به شهادت رسید.
خادم کشاورزان
حسن پس از من و علی و پیش از حسین، رضا و فاطمه بهدنیا آمد. پسر درسخوانی بود و همراه پدر در تظاهرات پیش از انقلاب شرکت میکرد. بعد از انقلاب، حضورش به سمت برنامههای جهادی رفت.
او فعالانه در این برنامهها شرکت میکرد؛ برای نمونه حدود ۴۰ روز با گروهی جهادی رفت سمت کلات و به کشاورزهای آن منطقه کمک کرد، طوریکه وقتی من چندسال بعد به کلات رفتم، تصویرش را در جمع تصاویر شهدای آنجا بر دیوار مسجد «کبود گنبد» دیدم. برایم جالب بود که اهالی، او را میشناختند.
میخواست خودش یک نجاری راه بیندازد، اما جنگ بود و او تصمیم گرفت به جبهه برود
شهید شکست حصر آبادان
او مدتی در یک نجاری در محله طلاب کار کرد. میخواست خودش یک نجاری راه بیندازد، اما جنگ بود و او تصمیم گرفت به جبهه برود، بنابراین برای رفتن به خدمت سربازی اقدام کرد. وقتی متوجه شده بودند که فرزند شهید انقلاب است، به او گفته بودند شما میتوانید معافیت بگیرید و نیازی نیست خدمت کنید، اما او قبول نکرد.
ثبتنام کرد و شد سرباز لشکر ۷۷ همیشهپیروز خراسان، در عملیات شکست حصر آبادان و آزادسازی این شهر. امام گفته بود این حصر باید شکسته بود. خیلیها رفته بودند. لشکر خراسان هم در آنجا حضوری جدی داشت.
خیلی از پرسنل منتقل شده بودند آبادان. حسن مشهد بود، خودش بهصورت داوطلبانه، درخواست انتقال به آبادان را داد و در عملیات ثامنالائمه (ع) بهعنوان آرپیچیزن حضور یافت. در همین عملیات هم بر اثر موج انفجار به شهادت رسید و پیکرش در بهشت رضا به خاک سپرده شد.
عشقش را فروخت برای دیگری
حسن آدم فوقالعاده نازنینی بود. اصلا به خودش فکر نمیکرد. خیلی به فکر دیگران بود. نمونهاش خودم هستم؛ سال ۵۸ ازدواج کرده بودم و میخواستم خانهای بسازم. زمینی خریده بودم در آزادشهر به ۵۲ هزار تومان. برای ساختنش به ۳۰ هزار تومان نیاز داشتم. حسن یک موتور سوزوکی مینی ۷۰ داشت که خیلی به آن علاقه داشت. وقتی بحث خانه من مطرح شد، موتورش را به ۵ هزار تومان فروخت و پولش را به من داد. موتوری را که عشقش بود.
حرف آخر
نمیخواهم بگویم خانواده من خوب بودند که شهید دادند؛ نه، فضای عمومی جامعه، فضای همدلی بود. مردم با یکدیگر همدل بودند و خودشان را جدا از یکدیگر نمیدانستند. برادر من هم یکی از آنها بود، مثل خیلیهای دیگری که رفتند.
*این گزارش پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵ در شماره ۲۱۸ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.


