یکشنبه خونین

حاج نورالله رئوف اصلی، کاسب محله مسلم یکی از انقلابی‌هایی است که در آن روزها با کودکانش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و یک فرزندش جانباز انقلاب است، پسری که به طرز معجزه‌آسایی زنده ماند.
اعضای جلسه یکشنبه‌ها، همگی فوتبالی بودند؛ مثلا خود من و محمد آبشناسان که در زمان جنگ شهید شد، در تیم ابومسلم بازی می‌کردیم. برخی هم امروز افراد شناخته‌ای شده‌ای هستند مانند سرلشکر حسن فیروزآبادی و...
مرضیه خانم تعریف می‌کند: همراه مردم به‌سمت استانداری حرکت می‌کردیم که ناگهان دیدیم عده زیادی از تظاهرکنندگان به سمت ما می‌دوند و خودشان را به کوچه‌های فرعی می‌رسانند. ما هم مثل بقیه پا به فرار گذاشتیم.
علی‌اکبر ظفری یکی از شاهدان عینی واقعه ده دی مشهد می‌گوید: نیروی ارتش در اسکورتی منظم به‌قصد انتقام از روز پیشین به‌شکل کارناوال (رژه همگانی) مرگ به‌راه افتادند و این‌بار برای کشتار مردم تانک‌ها را نیز در خیابان‌ها به‌راه انداختند. 
بتول چراغچی از شهدای انقلاب در ۵۱ سالگی در مبارزه با نظام ستمشاهی در مشهد مقدس به شهادت رسید. او اولین شهید خانواده، عمه شهیدولی‌الله چراغچی و مادر شهیدامیرمحمد روشن‌روان است.
سیدعلی کاشف‌الحسینی در بحبوحه مبارزات مردم علیه رژیم شاهنشاهی در چهارراه شهدا و هنگام تظاهرات خیابانی به دست دژخیمان نظام طاغوتی هدف گلوله قرار گرفته و قطع نخاع شد.
نهم و دهم دی ۱۳۵۷، از روز‌های خونین و فراموش‌نشدنی در تاریخ تحولات اجتماعی مشهد است، زیرا در آن روز‌ها ده‌ها نفر از مبارزان مسلمان را نیرو‌های رژیم پهلوی به خاک‌وخون کشیدند.
سیدعلی موسوی، شهید ۱۸ ساله انقلاب ساکن محله کوشش بود. او برای کمک به مجروحان به سمت بیمارستان امام رضا (ع) رفته بود که همان جا بر اثر اصابت گلوله به شهادت می‌رسد.
غلام تنومند از پایه‌گذاران جلسات هفتگی اَحکام در طرق و یکی از شاهدان عینیِ ۹ دی‌۱۳۵۷ مشهد، سربازی است که تیربارش را رها کرد و به مردم پیوست.
زهرا موسوی‌نژاد از ساکنان محله انقلاب، جزو شاهدان عینی حادثه نهم دی ۱۳۵۷ است. او در این واقعه، جانباز می‌شود و مادرش نیز پس از تحمل جنایت خونین رژیم طاغوت، به شهادت می‌رسد.
اتفاق‌های عصر نهم دی‌ماه که پس‌از پایان راهپیمایی صبح آن روز و شهادت تنی چند از مردم رخ داد، باعث شد تا «یکشنبه خونین مشهد» در تاریخ مبارزات مردم ثبت شود. «حسن باقران‌شعرباف» درمیان شهدای آن روز، یکی از هم‌محله‌ای‌های ما بود که به درجه شهادت نائل شد.
علی‌اصغر نعیم‌آبادی سال 57 جوانی ۲۴ ساله بوده که به عکاسی و فیلم‌برداری علاقه بسیار داشته و وقتی در تجمعات مردمی حاضر می‌شده، دوربینش نیز همراهش باشد.
قاسم صفریان در خاطراتش می‌نویسد: «به باغ ملی که رسیدیم، صدای گلوله‌ها نزدیک بود و صدای مسلسل قطع نمی‌شد. همه را به گلوله می‌بستند. یک کشتار وحشیانه، مقابل نانوایی چهارراه لشکر شد».
هفت‌ شماره تماس در اختیار داریم که همه از خانواده شهدای دهم دی‌ماه هستند. شهدایی که اکنون خانواده‌های آن‌ها در منطقه یک مشهد ساکن هستند.
۲۹ آبان تا ۱۰ دی ۵۷، انقلابی‌ترین روز‌های مشهد رقم خورد. در فاصله ۲ تا ۹دی‌ماه اتفاق‌های زیادی در مشهد رخ داد. ۳ دی کارکنان دادگستری به مردم پیوستند.
پری حشمتی‌فر، مادر شهید نوجوان «مهدی دهستانی» است که فرزندش در نهم دی سال ۵۷ و در روزی که به شنبه خونین معروف است، به شهادت رسید.
در کوچه ما زنی با دو فرزند پسرش به کار تولید بُرس کفش مشغول بود. صبح دهم دی، شاهد بودم که یکی از پسران این خانواده برای شرکت در راهپیمایی عازم مرکز شهر می‌شد و بعدازظهر نامش در فهرست شهدا بود.
بسیاری از شهیدان دوران پهلوی غریبانه در آرامستان خواجه ربیع دفن شده‌اند و علتش نیز واضح است. مخالفت با حکومت وقت و مبارزه تا سر حد شهادت جایی برای نام بردن از آن‌ها در آن روزگار باقی نمی‌گذارده است، اما امروزه بر تاریخ‌نگاران و پژوهشگران این شهر فرض است که تا فرصت باقی است و والدین و نزدیکان این شهیدان در قید حیات هستند به سراغ آن‌ها رفته و قصه پرالتهاب مبارزات و شهادت آن‌ها را تدوین کنند. این تاریخ نگاری آینه‌ای خواهد بود که هویت تاریخی ما در آن بازتاب داده می‌شود.
حبیبه روشندل، یکی از بانوان مبارز انقلابی است که در تعریف خاطره حضورش در تظاهرات یکشنبه خونین مشهد می‌گوید: همه فرار کردند. کشت و کشتاری فجیع انجام شد، به طوری که تلفات بسیاری به بار آمد و من با چشمانم دیدم که متأسفانه چه کسانی به چه شکلی شهید شدند. در حیاط منزلی را باز کردند و تعدادی از ما وارد آن شدیم. به دختر بزرگ‌ترم که سن و سالی نداشت سفارش کردم چنانچه اتفاقی برای من افتاد، خواهرش را بردارد و از مردم بخواهد که آن‌ها را به خانه برسانند. تأکید کردم که سمت سربازان نروید که شما را می‌کشند. وضعیت آن‌قدر نابسامان بود که به هیچ‌کس رحم نمی‌کردند و فقط مردم را به گلوله بسته بودند. کمی بعد اوضاع خیابان آرام‌تر شد، کامیون‌های مردمی آمدند و چوب به دستان کمک کردند که بانوان سوار کامیون شوند تا آن‌ها را از مهلکه دور کنند.