کد خبر: ۱۱۴۷۴
۱۴ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
مسجدصاحب‌الزمان(عج) پایگاه انقلابی محله مهدی‌آباد است

مسجدصاحب‌الزمان(عج) پایگاه انقلابی محله مهدی‌آباد است

مسجد صاحب‌الزمان (عج) در شهرک حجت‌آباد، هنوز رنگ‌وبوی روز‌های انقلاب را در سینه دارد؛ زیرا سال‌ها مقر اصلی و کانون تمرکز اهالی برای فعالیت‌های انقلابی‌شان بود.

وعده قرارمان مسجد صاحب‌الزمان (عج) در شهرک حجت‌آباد است؛ مسجدی که هنوز رنگ‌وبوی روز‌های انقلاب را در سینه دارد؛ چراکه در آن سال‌ها نیز مقر اصلی و کانون تمرکز اهالی برای فعالیت‌های انقلابی‌شان بود. سی‌وچند سال قبل بود که همین مردم، پله‌های آجرچینی مسجد تازه‌احداث‌شده را پایین می‌آمدند و برروی تنها فرش مسجد می‌نشستند و از برنامه‌های انقلابی‌شان می‌گفتند.

فتوا‌های به‌روز آیت‌ا... سیدعبدا... شیرازی را مرور می‌کردند و برای راهپیمایی‌ها برنامه می‌ریختند. امروز بعد از آن سال‌ها، باز هم کانون اصلی تجمعشان، مسجد صاحب‌الزمان (عج) است. مردم همان مردم هستند، فقط دست روزگار سپیدی تجربه را بر موهایشان نشانده است تا امروز به‌استناد همان موی سپید و دل بزرگ، به‌عنوان مهره‌های اصلی یک پیروزی فراگیر، نحوه شکل‌گیری انقلاب مردمی ایران را برایمان روایت کنند.

راویان انقلاب، مبارزان انقلابی، مردم متحد و... همه اینها، اصطلاحاتی است که این روز‌ها زیاد می‌بینیم و می‌شنویم، اما نشست صمیمی فعالان انقلابی منطقه ما در محله مهدی آباد، یک وجه تمایز دارد. این شش نفر از معتمدان محله مهدی‌آباد در شهرک حجت‌آباد هستند؛ همسایگانی که قدمت همسایگی‌شان به همان سال‌های پیروزی انقلاب اسلامی برمی‌گردد؛ روز‌هایی که همه‌شان با یکی دو سال اختلاف سنی، جزو جوانان این محله بودند و حالا جوانان انقلابی دیروز، معتمدان محله مهدی‌آباد امروز هستند.

جمعشان کاملا صمیمی است. یک‌یک خاطرات را با هم مرور می‌کنند. اصلا در خیلی از راهپیمایی‌ها با هم حضور داشته‌اند. مبارز‌های همسایه آن زمان با هم برنامه تظاهرات می‌ریختند؛ بعضی‌هایشان هم آن‌قدر دقیق جزئیات را بیان می‌کنند که گه‌گاه تمام حس‌وحال آن روز‌ها برایم تداعی می‌شود. سعی می‌کنم در این گزارش، تداعی‌گر خوبی برای خاطراتشان باشم. آنچه می‌خوانید، تمام سعی من از حضور در این جمع است.

 

روایت اول: گارد شاهنشاهی مقابل بیت آیت‌الله شیرازی

سیدعلی پاسیار؛ چهل‌وهشت‌ساله: راهپیمایی‌ها حسابی شدت گرفته بود. گارد شاهنشاهی مقابل منزل آیت‌ا... سیدعبدا... شیرازی توقف کرده بود. مردم هم برای اینکه دشمن به منزل مرجع تقلیدشان هجوم نبرد، آنجا ولوله‌ای به‌پا کرده بودند. رژیم منحوس پهلوی سردر منزل آقا را به رگبار بست. همه خوب می‌دانستند که هدف عوامل رژیم، دستگیری آقاست؛ برای همین در مقابل منزل از خود مقاومت نشان می‌دادند. تانک‌ها به سمت منزل آیت‌ا... شیرازی آمدند، اما مردم همچنان مبارزه می‌کردند. آن زمان ۱۰، ۱۱ سال بیشتر نداشتم و با پدر در همه راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم. خوب اسم شهید محمد حنایی را به خاطر دارم.

کمی بیشتر تامل می‌کند تا آنچه قرار است بیان کند، درست و صادقانه باشد؛ «آن روز وی (شهیدحنایی) در چهارراه‌شهدا و در نزدیکی بیت آقا به شهادت رسید. یادم هست که مردم از شهادت یک خانم باردار در زیر تانک دشمن نیز حرف می‌زدند. شهادت این دو نفر خوب به خاطرم هست. تاملی می‌کند. گویی ثانیه‌ثانیه آن روز یک‌باره در ذهنش مجسم شده است. چروک‌های درهم‌کشیده‌شده پیشانی‌اش، ناراحتی درونش را هویدا می‌کند؛ «آن خانم باردار با بچه داخل شکمش زیر تانک له شد..» مقاومت‌های مردم ادامه داشت. مردم دوست نداشتند و نمی‌خواستند عوامل رژیم به خانه آیت‌الله شیرازی وارد شوند. دوباره رگبار بستن به سردَر منزل آقا شروع شد که همان‌جا خود ایشان به مردم فتوا دادند به خانه هایتان برگردید.

 

واگویه‌‍‌های ساکنان مهدی‌آباد از مسجدصاحب‌الزمان(عج)؛ پایگاه انقلابی محله

 

روایت دوم: از حادثه بیمارستان امام‌رضا (ع) تا پیروزی ۲۲ بهمن

سربازان رژیم به بخش اطفال بیمارستان امام‌رضا (ع) حمله کرده و سُرم‌ها را با زور از دستان بچه‌ها کشیده بودند. این عملشان آن‌قدر وحشیانه بود که خون دستان بچه‌ها برروی دیوار‌های بیمارستان، پاشیده شده بود.

در آن واقعه همراه پدر، سه روز در کیوسک انتظامات بیمارستان نگهبانی دادیم. حرکت آن سال‌ها کاملا خودجوش و دلی بود. اصلا این‌طور نبود که کسی از بامافوق خود دستور بگیرد. همه، هم فرمانده بودند و هم سرباز. اصلا زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ معنا نداشت، فقط همه می‌گفتند باید برویم. یک موضوع برای همه کاملا واضح بود؛ اینکه همه باید پای کار باشیم. مردم خسته بودند از دیکتاتوری و تبعیض و، چون حرکت‌هایشان، خودجوش و مردمی بود، سرانجام به نتیجه رسید.

 

روایت سوم: کشته شدن سرهنگ کلالی به دست انقلابی‌ها

رسول درونگرطرقی؛ شصت‌ساله: با دستور حاج‌احمد کافی برای تظاهرات به سمت حرم مطهر امام‌رضا (ع) رهسپار شدیم. آن روز همه مراجع تقلید مانند آیت‌ا... شیرازی، آیت‌ا... قمی و آیت‌ا... مرعشی، جلودار مردم بودند و تمام تظاهرات‌کنندگان پشت‌سر حضرات آیات در صفوف منظم شعار می‌دادند. من با هیئت بچه‌های محله خود، به جمع تظاهرات‌کنندگان پیوستم. لبخندی بر لبانش شکل می‌گیرد. خوشحالی و شور و اشتیاق آن روز کاملا در صدایش پیداست. مردمک چشمانش کاملا گشاد شده است؛ «خودم را به جلو رساندم. دلم می‌خواست در اولین صف بعد از مراجعمان باشم.»

مکثی می‌کند. گویا دوست دارد چیزی از قلم نیفتد؛ «به میدان ۱۵ خرداد فعلی رسیدیم.» به عقب برمی‌گردد؛ «نه، بگذارید از قبل‌تر بگویم. از حرم مطهر به سمت فلکه برق راهی شدیم. در کل مسیر یک لحظه دهانم بسته نشد. همواره با همراهی راهپیمایی‌کنندگان شعار می‌دادم توپ، تانک، مسلسل/ دیگر اثر ندارد...»

«تظاهرات تا استانداری ادامه داشت. مراجع وارد استانداری شدند و ما هم پشت‌سر مراجع. هم به نیت پشتیبانی از آنها و هم به نیت مبارزه، شعار می‌دادیم. مردم ایران با خون خود و ازجان‌گذشتگی، پیروزی انقلاب را به‌دست آوردند. ما درمقابل دشمن که آن همه وسایل جنگی و نظامی داشت، هیچ‌چیز نداشتیم. سلاح ما اراده‌مان بود و شیشه‌های پر از بنزینی که سرش را با چوب‌پنبه می‌پوشاندیم و موقع دفاع، آتش می‌زدیم و به سمت دشمن پرتاب می‌کردیم. درواقع تمام ابزار دفاعی‌مان در پرتاب کوکتل‌مولوتف خلاصه می‌شد.»

با انگشتان دستش بازی می‌کند. یک‌بار ۱۰ انگشت را می‌شمارد و دور دوم آغاز می‌شود. دور سوم روی انگشت کوچک تامل می‌کند؛ «۲۱ سال بیشتر نداشتم. سرم داغ داغ بود و فکر انقلاب، همه وجودم را گرفته بود. خاطره آن روز تظاهرات مقابل استانداری و ماجرای کشته شدن سرهنگ کلالی، رئیس حکومت‌نظامی آن روز، هیچ‌گاه از خاطرم نمی‌رود.

تانک دشمن به سمت راهپیمایی‌کنندگان مقابل در استانداری رسید. هدفش شلیک به سمت مراجع بود. من روی زمین خوابیدم. از کنار من دو جوان به روی تانک پریدند و راننده آن را به میان جمعیت انداختند. مردم حساب خود را با راننده تانک تسویه کردند. دقیقا نمی‌دانم هفتم یا هشتم بهمن بود. سرهنگ کلالی، رئیس وقت حکومت‌نظامی آن روز، به جلوی استانداری آمد و گفت: «ای مردم! من فرزند بی‌پدر و مادری هستم که در شیرخوارگاه بزرگ شده‌ام.» نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: «او می‌خواست به هر وسیله‌ای شده، ما را از ادامه مبارزه منصرف کند. مردم هم که رگ غیرتشان حسابی بالا زده بود، با تمسخر به او می‌گفتند ما برای تو پدر و مادر تعیین می‌کنیم و یک‌باره به سمت او هجوم بردند. جمعیت مبارزان برروی سرهنگ کلالی ریختند».

چشمانش از شدت نفرت قرمز شده است. خوب احساس می‌کنم که تنفر از عمال رژیم منحوس شاهنشاهی هنوز هم در دل مردم‌مان جای دارد. ادامه می‌دهد: «سرهنگ کلالی پشتش درست به من بود. تا چاقو را از جیبم بیرون آوردم که به بدنش بزنم، یک‌باره سیدی از روبه‌رو تبرزین‌به‌دست با سرعت به وی نزدیک شد. خوب یادم هست که از شدت تنفر، دندان‌هایش را به‌هم فشار می‌داد. فریادی کشید و سر سرهنگ کلالی را از بدنش جدا کرد. شدت ضربه به‌حدی بود که سر سرهنگ به سینه من خورد و من بر زمین افتادم. بعد از آن، مردم به جان او افتادند و برای درس گرفتن سایر عوامل رژیم، روده‌های او را از درختی مقابل استانداری آویزان کردند.

 

واگویه‌‍‌های ساکنان مهدی‌آباد از مسجدصاحب‌الزمان(عج)؛ پایگاه انقلابی محله

 

بعد از کشته شدن کلالی، به کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف میدان تقی‌آباد سابق رفتیم. در آنجا مردم به جان جنس‌های فروشگاه لشکر افتاده بودند و داشتند وسایل و خوراکی‌های موجود در فروشگاه را بیرون می‌کشیدند و در محوطه بیمارستان امام‌رضا (ع) تخلیه می‌کردند. درگیری‌ها تا میدان تقی‌آباد ادامه یافت. عمال رژیم دوباره به‌سراغ راهپیمایی‌کنندگان آمدند و در کوچه‌های شوش و هویزه و... درِ همه خانه‌ها برایمان باز بود. هرکدام به خانه‌ای رفتیم و پناه گرفتیم. یکی‌دو ساعتی که گذشت، دوباره برای محافظت از جان مراجع به خیابان استانداری رهسپار شدیم. خوب یادم هست که در آنجا سه تا چهار خانم به‌طرز ناباورانه‌ای زیر تانک رفتند و شهید شدند.

آن روز دستور تیر صادر شده بود و عوامل رژیم تاجایی‌که می‌توانستند، تیراندازی می‌کردند. ما حتی جنازه سرهنگ کلالی را هم به نیرو‌هایی که به سردخانه بیمارستان امام رضا (ع) آمده بودند، تحویل ندادیم. آنجا هم دوباره سر جنازه وی بین ما و نیرو‌های رژیم درگیری به‌وجود آمد که به پیروزی ما منجر شد.

یک روز تا نزدیکی‌های غروب، درگیری داشتیم. دقیقا بعد از کشتار‌های آن روز بود که ارتش، تقریبا تسلیم مردم شد و چند روز بعد هم خود را کاملا تسلیم کرد. ارتشی‌ها بعد از واقعه کشته شدن سرهنگ کلالی به دست مردم، بر سر تفنگ‌هایشان گل گذاشتند و صلح کردند.»

 

آن زمان محله مهدی آباد روحانی نداشت. چند موتورسوار با ترس و لرز می‌رفتند و روحانی را از طلاب به مسجد می‌آوردند

روایت چهارم: ماجرای گم شدن حبیب

محمدرضا علیزاده؛ پنجاه‌وهشت‌ساله: خیابان‌های مشهد و حرم امام‌رضا (ع) در روز‌های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، با حضور روحانیان و دیگر قشر‌های جامعه همچون سایر شهر‌های کشور، صحنه تظاهرات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی بود.

روز‌های قبل از پیروزی انقلاب، روز‌های پرخاطره‌ای برای همه ماست. آن سال‌ها من حدودا بیست‌ساله بودم و جزو جوانان مسجدی و انقلابی به‌شمار می‌آمدم. یک روز درست اواخر دهه اول بهمن بود که به‌همراه برادرخانمم حبیب، برای حضور در راهپیمایی به سمت حرم مطهر رهسپار شدیم. در حال رفتن بودیم که متوجه شدیم خیل جمعیت از مسیر ما برمی‌گردند. گویا در نزدیکی‌های حرم مطهر درگیری پیش آمده و حتی چندین تیر هم به گنبد مطهرحرم امام‌رضا (ع) اصابت کرده بود.

در مسیر برگشت، در منازل باز بود. من از برادرخانمم جدا افتادم. در تظاهرات می‌دیدم که خیلی‌ها حتی کفش‌هایشان را رها کرده بودند و با پای برهنه دست از شعار دادن برنمی‌داشتند. راهشان را ادامه می‌دادند و تا جایی که می‌توانستند، شعار می‌دادند. وقتی به منزل مادرخانمم برگشتم، سراغ فرزندش حبیب را از من گرفت. من که هنوز تمام حواسم متوجه تظاهرات‌کنندگان بود، به بهانه پیدا کردن برادرخانمم، حبیب دوباره به جمعیت راهپیمایی‌کننده ملحق شدم. وقتی به جمعیت پیوستم، اصلا فراموش کردم که قرار بود برادرخانمم را پیدا کنم.

 

روایت پنجم: از ۱۰ دی تا ۲۲ بهمن

صبح یکشنبه دهم دی ۱۳۵۷ را هرگز فراموش نمی‌کنم. در این روز جمعیت بسیاری از قشر‌های مختلف مردم در بیوت علما تجمع کرده بودند و مدام شعار می‌دادند: «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد/ به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.» جمعیت پس از ساعتی مانند روز قبل از مقابل بیوت آیات عظام قمی، سیدکاظم مرعشی و شیرازی به تظاهرات پرداختند، اما این تظاهرات زیاد گسترش پیدا نکرد، زیرا نیرو‌های مسلح رژیم، اقدام به تیراندازی مستقیم به‌سوی مردم کردند.

بعد‌ها که این وقایع را در سایت‌ها و کتاب‌ها می‌خواندم، تمامی آن لحظات مثل یک فیلم درمقابل چشمانم مرور می‌شد. ماموران رژیم حتی به مردمی که به منزل آیت‌ا... شیرازی پناهنده شده بودند، نیز حمله کردند و ۱۴ نفر را در آن مکان کشتند.

 

روایت ششم: درگیری اهالی محل با اکبر گروهبان

سکینه گل‌صاحبی؛ شصت‌وسه‌ساله: همسرم سید بود. آن زمان عوامل رژیم با سید‌ها لج‌بازی و بسیار اذیتشان می‌کردند. به آقای طرقی، همسایه و هم‌محله‌ای قدیمی‌اش، نگاهی می‌اندازد و برای گفته‌هایش تایید می‌گیرد. او نیز سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد؛ «سال اول زندگی مشترکمان بود. یکی از گروهبان‌های رژیم، در شهرک حجت‌آباد ساکن بود که همیشه موی دماغمان می‌شد. در مراسم مذهبی ما اختلال ایجاد کرده و سید‌های محله را اذیت می‌کرد.»

ذهنش یاری نمی‌کند. چهره‌اش درهم فرومی‌رود؛ «اکبر گروهبان را می‌گویم. هر بار که در دهه‌های محرم و صفر در مسجد مراسم سینه‌زنی بود، با روحانی مسجد به‌طرز فجیعی برخورد می‌کرد و می‌گفت من آخر تو را می‌کشم.»

نفس بلندی می‌کشد. معلوم است که هنوز دلش از اکبر گروهبان صاف نشده است؛ «آن زمان محله ما روحانی نداشت. چند موتورسوار با ترس و لرز می‌رفتند و روحانی را از طلاب به مسجد ما می‌آوردند. روحانی مسجد از هیچ‌کس نمی‌ترسید و کارش را ادامه می‌داد. هر بار هم که اکبرگروهبان تهدیدش می‌کرد، اعتنایی نمی‌کرد.»

«اکبرگروهبان، عامل رژیم بود و دائم‌الخمر. هیچ‌کس برایش تره خرد نمی‌کرد. او یک روز یکی از سید‌های محل را لو داده بود و عمال رژیم آن بنده‌خدا را حسابی کتک زده بودند تا حد مرگ. جرمش هم این بود که یک انقلابی را در منزلش پناه داده بود. آن زمان مسجد چهارده‌معصوم (ع)، قدیمی‌تر بود و البته پایگاهی برای همه مردم. هم مسجد بود و هم مرکز پخش اعلامیه و انجام کار‌های انقلابی. ما زن‌ها نیز معمولا جلساتمان را آنجا برگزار می‌کردیم.»

«با رهبری پیامبرگونه امام‌خمینی، مردم ایران از خواب ۲ هزارو ۵۰۰ ساله بیدار شدند و علیه ظلم و استبداد برخاستند. مردم ما برای احیای قرآن و اسلام به خیابان‌ها ریختند و دربرابر گلوله‌های عمال شاهنشاهی، جان خود را نثار کردند و در لوله تفنگ آنها گل کاشتند.»

واگویه‌‍‌های ساکنان مهدی‌آباد از مسجدصاحب‌الزمان(عج)؛ پایگاه انقلابی محله

 

روایت هفتم: درگیری با ساواک

خلیل‌ا... نیازی؛ پنجاه‌وهفت‌ساله: فعالیت‌های انقلابی من تقریبا از دوران ابتدایی جسته‌وگریخته در حال شکل‌گیری بود، اما این موضوع در سال‌های راهنمایی با شهادت شهید بیگی، نقاش ماهر آن زمان که از مبارزان سیاسی‌انقلابی بود، شدت گرفت. این موضوع در سال‌های ۴۷، ۴۸ برای من اهمیت بیشتری پیدا کرد. پدرم آن سال‌ها شغلش حفر چاه یا بهتر بگویم، مقنی بود، اما یک مقنی آگاه. آن سال‌ها در ملک‌آباد مشهد در حال ساختن قرارگاهی برای ساواک بودند. به پدر من هم مسئولیت داده بودند تا آنجا چاه حفر کند.

پدر همواره از روی کنجکاوی می‌پرسید که چرا باید این چاه‌ها را مخالف استاندارد‌های به‌روز آن زمان بسازد. بماند که بعد‌ها فهمیدیم این چاه‌ها برای شکنجه انقلابیان و پاشیدن اسید بر روی آنها ساخته می‌شد. همچنین در آن منطقه، اتاق‌هایی برای ساواک می‌ساختند که از سقفش در داشت. همه این موارد عجیب‌وغریب باعث می‌شد که پدر من همواره سوال بپرسد؛ البته بعد‌ها مشخص شد که این مکان‌ها نیز برای اذیت کردن نیرو‌های انقلابی و مسلمان ساخته می‌شد. خلاصه اینکه بعد از این جریانات پدر من تحت تعقیب ساواک قرار گرفت. چند روزی ابتدا من و بعد مادرم را به‌عنوان گروگان گرفتند تا پدرم خودش را معرفی کند، اما نتوانستند او را دستگیر کنند.

فعالیت‌های انقلابی پدرم در تهران ادامه یافت و من نیز در برخی مواقع به وی ملحق می‌شدم. سال دوم دبیرستان بودم که از معلم جغرافیا پرسیدم چرا ما باید این همه گندم از آمریکا وارد کنیم؟ معلم جغرافیای آن زمان ما از ساواکی‌ها بود و مرا لو داده بود. این شد که مرا گرفتند و شکنجه کردند.

انگشتش را به کنار گیجگاهش می‌رساند. خیلی از خاطرات انقلاب با هم در ذهنش متمرکز شده‌اند و می‌خواهد تمام آنها را با جزئیات بیان کند؛ «یادم می‌آید سال پیروزی انقلاب بود که از مهرماه دبیرستان‌ها را تعطیل کردیم تا همواره در مبارزات شرکت کنیم. آن سال کنار بیت آیت‌ا... شیرازی، یک باشگاه ورزشی وجود داشت که در آن اعلامیه توزیع می‌شد. مقر اصلی‌مان آنجا بود. صبح زود می‌رفتیم و اعلامیه می‌گرفتیم تا بتوانیم تا پایان روز آنها را توزیع کنیم».‌

می‌گوید: «در حادثه بیمارستان امام‌رضا (ع) نیز با برادرم حضور داشتم و حتی تا پاسی از شب، در داخل بیمارستان می‌ماندیم. یک روز هم چند ساعتی خودمان را در زیر برگ‌های درختان در داخل بیمارستان، استتار کردیم. خاطره کشته شدن سرهنگ محبی خائن، از فرماندهان ارتش را نیز هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. او نیز درمیان تنفر مردم کشته شد و جگرش را از ایستگاه اتوبوس همان محل آویزان کردند.»

 

روایت هشتم: گروهبان دوم شیخ‌حسین

حسین صفدری؛ شصت‌وپنج‌ساله‌: سال‌های پیروزی انقلاب ایران، من در تهران در پادگان امام‌خمینی (ره) کنونی، گروهبان دوم بودم. تعصبات من روی انقلابیان و نیز کار‌های خداپسندانه آنها به‌حدی بود که در پادگان به شیخ‌حسین معروف شده بودم. همین موضوع باعث شده بود که خیلی از بچه‌های پادگان به‌خصوص فرماندهان که شاهنشاهی بودند، با من به مخالفت بپردازند.

خوب یادم می‌آید که یک‌بار مرا به‌همراه تعداد زیادی از سربازان برای خاموش کردن تظاهرات مردم به سطح شهر تهران اعزام کردند. دستور مستقیمی که به من ابلاغ شده بود، حق تیر بود. نیرو‌های ساواک ما را به محل رساندند. بعد از اینکه ساواکی‌ها متفرق شدند، من به‌عنوان نیروی ارشد جمع، دستور حق تیر را لغو کردم و گفتم حق تیراندازی به مردم را ندارید. هنوز ۱۰ دقیقه‌ای نگذشته بود که نیرو‌های ساواک به محل آمدند و مرا دستگیر کردند و به پادگان بردند و بعد از کتک زدن، بازداشتم کردند.

تاملی می‌کند و انگشتان دستش را درهم فشار می‌دهد؛ «می بینی چگونه انگشتان دستم درهم تنیده شده‌اند؟ اتحاد مردم در آن زمان این‌گونه بود؛ درهم‌تنیده‌شده و به‌هم فرورفته. هیچ‌کس نمی‌توانست در این اتحاد رسوخ کند؛ چون اعتقاد و باور همه یکی بود. همه اسلام‌خواه بودند و رژیم منحوس پهلوی هم نمی‌خواست و نمی‌توانست این واقعیت را بپذیرد.

مردم، این انقلاب را با باورهایشان به‌دست آوردند. خون دادند تا با سرخی خونشان، اسلام را به اثبات برسانند. این جوشش هنوز هم در وجود همه ما جاری است و این‌گونه می‌شود که حتی بعد از انقلاب نیز که دشمن قصد نفوذ به کشور را دارد، با فرمان امام‌خمینی دوباره همان‌ها که انقلاب کردند، امثال آقای طرقی می‌شوند و در جبهه حق علیه باطل شرکت می‌کنند و جانبازیِ ۳۰ درصد را به ارمغان می‌آورند. جانباز شدن و جانباز بودن، سند افتخار ما و آبروی ایران اسلامی است».

* این گزارش در شماره ۲۳۳ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۸ بهمن ماه سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام