مشهدیها برای تشییع امام با کاروان به تهران رفتند
ساعت ۷ صبح ۱۴ خرداد را هیچکدام از ما فراموش نمیکنیم؛ همان لحظهای که گوینده اخبار اعلام کرد روح پرفتوح امامخمینی به ملکوت اعلی پیوسته است. پس از شنیدن این خبر، ایران یکپارچه غرق در عزا و ماتم شد. مردم ایران پدری دلسوز را از دست داده بودند و نمیدانستند که غم فراقش را چگونه باید تحمل کنند.
جمعیت انبوهی از مردم با شنیدن این خبر با هر وسیلهای که در اختیار داشتند، خود را به تهران رساندند تا برای آخرینبار با پدر دلسوز امت اسلامی خود وداع کنند. بهسراغ چند تن از اهالی منطقهمان رفتیم تا از حسوحالشان در روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ بپرسیم. سوال ما این است: «لحظهای که خبر فوت امام را شنیدید، کجا بودید و چه کردید؟»
آخرین عکس از امام
محمدرضا تقیپور، جانباز ۷۰ درصد محله وحدت است که با شنیدن این خبر با فراهم کردن اتوبوسی، کاروانی به سمت تهران میروند. او درباره آن روز تلخ میگوید: «از چند روز قبل رسانهها اعلام کرده بودند که حال امام وخیم است و از عموم مردم خواسته بودند که برای بهبودی ایشان دعا کنند. ما هم مانند تمام مردم برای سلامتی رهبرمان، در مسجد محلهمان دوره قرآن و ختم صلوات برپا کرده بودیم و هر صبح زیارت عاشورا برگزار میکردیم. یادم میآید که آن روز در مسیر محل کارم با همکاران صحبتهایی شد مبنیبر اینکه معظمله فوت کردهاند و در دلم گفتم اشتباهی شده و تا ساعتی دیگر خبر تکذیب میشود، اما ساعت ۷ صبح که به محل کارم رسیدم، اخبار، این خبر جانسوز و جانگذار را اعلام کرد.
آن لحظه، کارمندان اداره چنان منقلب شده بودند که همه دست از کار کشیدند و هر کسی به این فکر میکرد که چطور خود را زودتر به تهران برساند. ما هم به همراه پدرم، کاروانی از عزاداران را گردهم آوردیم و بهعنوان مسئول کاروان، راهی تهران و بهشت زهرا (س) شدیم. در آن لحظه به این فکر نمیکردیم که کجا قرار است مستقر شویم یا اینکه قرار است در طول این چند روز چه بخوریم، فقط میخواستیم زودتر به مقصد برسیم.»
«به بهشت زهرا (س) رسیدم. جمعیت زیادی به آنجا آمده بودند. بعد از اینکه پیکر مطهر امام (ره) با هلیکوپتر به محل آورده شد و چشم های مردم به قامت امام افتاد، اشک و زمزمه به اوج خود رسید. بهدلیل مسائل امنیتی، نمیتوانستیم بیش از حد خاصی جلوتر برویم و از دور با رهبرمان آخرین وداع را انجام دادیم. در این چند روز، پذیرایی از مردم داغدیده بسیار با نظم بود و هیچکس در این روزها بدون جا و غذا نماند. میخواستم این لحظهها را برای خودم ثبت کنم تا زمانی که دلتنگ میشوم، بتوانم آنها را مرور کنم؛ برای همین از آن لحظات تلخ فیلم و عکس تهیه کردم و هرگاه دلم یاد یار میکند، آن عکسها را نگاه میکنم؛ البته هر سال سالگرد ایشان برای تجدید دیدار و میثاق، راهی مرقدشان میشویم».

یک ملت یتیم شد
حجتالاسلام احمدی، یار امام در دوران تبعیدشان در نجف بوده. او هم از آن روز سیاه واگویههایی دارد. او درباره آن روز توضیح میدهد: «خبر را که از رادیو شنیدم، برای لحظهای تمام خاطرههایی را که با حضرت امام داشتم، مرور کردم. یادم آمد که ایشان برای به ثمر رساندن این نهضت حسینی چه راه طولانی و چه سختیها را پشتسر گذاشتند، فرزندشان را در این راه از دست دادند و حالا جان به جانآفرین تسلیم کرده بودند.
مردم ایران پدری دلسوز را از دست داده بودند و نمیدانستند که غم فراقش را چگونه باید تحمل کنند
حالوهوایم در آن لحظه، توصیفکردنی نیست. حس دوباره یتیم شدن، حسی بود که نه من بلکه تمام مردم ایران داشتند. خاطرم هست با گروهی از بچههای دوره قرآن محله، دستهجمعی راهی شدیم. هیچ اثرى از تشریفات بىروحِ مرسوم در مراسم رسمى نبود. همهچیز، بسیجىوار، مردمى و عاشقانه برگزار شد. پیکر این رهبر مردمی بر بالاى بلندى و در حلقه میلیونها نفر از جمعیت مـاتمزده از دور مانند نگینی میدرخشید. سـرتاسـر اتوبان و راههاى منتهى به مصلـى، مملـو از جمعیت سیاهپوش بود. همه در حال خود غرق بودند، بعد از مراسم تدفین با دلی غمگینتر از قبل به سمت شهرمان برگشتیم».

محله را سیاهپوش کردیم
جواد خیرآبادی، نماینده شورای اجتماعی محله گلشهر، در ۱۴ خرداد آن سال، ۱۸ سال بیشتر نداشته و در حال آماده شدن برای باقیمانده امتحانات سال تحصیلیاش بوده، اما با شنیدن این خبر دست از درس خواندن میکشد. او میگوید: «با بچههای بسیج مسجدمان، برای سلامتی ایشان، مراسم قرآنخوانی برگزار کرده بودیم و آن روز هم با شنیدن این خبر با چادرهای مادرانمان چندین پرچم عزا درست کردیم و بر سردر خانهها و محله نصب کردیم.
تنها محله ما نبود که عزادار شده بود، بلکه پـرچمهاى عزا بـر درودیوار تمام شهر آویخته شده بود و آواى قرآن از تمام مساجد و منازل به گوش مىرسید. پدرم به همراه برادرم راهی تهران شدند. آنها تعریف میکنند شبها در بیابانهای اطراف مصلی، مردم با آمدن شب، هزاران شمع روشن میکردند. فریاد یاحسین (ع) مردم و بسیجیانی که احساس یتیمى مىکردند و بر سروسینه مىزدنـد، فضای خاصی ایجاد کرده بود.
برخی، شب را در کنار پیکر امام (ره) بـه صبح میرساندند و آنهایی که تمایل داشتند، با وسایلی که تهیه شده بود، به مساجد و مکانهایی که برای استراحت درنظر گرفته شده بود، هدایت میشدند. در این چند روز به برکت وجود امام (ره) هیچکس بدون غذا و جا نماند.» آنها مانند دیگران با چشمانی اشکبار بر پیکر امام نماز گزاردند و برگشتند.
با ماشین شخصی رفتیم
سیدجواد رفاهی، یکی از اهالی محله شهیدآوینی، نیز درباره آن روز میگوید: «لحظهای که خبر فوت امام را شنیدم، در صف بانک بودم. همه کارمندان و مردم دست از کار کشیدند. در خانهمان فضای خاصی حاکم بود. با تصمیم پدرم همان روز با ماشین شخصیمان و بدون هیچ توشهای، راهی تهران شدیم.
در راه ماشینمان خراب شد و مشکلات زیادی برای رسیدن به مقصد پیش آمد، اما به یاری خدا بالاخره رسیدیم. تصور نمیکنم دنیا مانند این مراسم را به خود دیده باشد؛ میلیونها نفر برای وداع با رهبرشان آمده بودند که در نوع خود بیسابقه بود. تمام کارها با برنامهریزی و نظم انجام میشد و خدماتدهی بسیار ساماندهیشده بود».

شرمنده شهدا نشدیم
زواری؛ جانباز ۷۰ درصد محله گلشهر تعریف میکند:توی آسایشگاه جانبازان در پارک ملت بودم که خبر را از تلویزیون اعلام کردند. باورمان نمیشد. گمان کردم خواب میبینم. همه گریه میکردند. پشتمان خالی شده بود. انگار یتیم شده بودیم. چیزی که آن روزها بچههای جبهه و جنگ را آزار میداد، بیم از بین رفتن انقلاب و نظام بود.
رهبرمان رفته بود و خیال میکردیم هر آن باید منتظر فروپاشی نظام باشیم؛ بهویژه اینکه چاقوی ضدانقلابها با رفتن امام تیز شده بود و مدام علیه نظام و انقلاب، جوسازی میکردند و سعی در تخریب انقلابیها بهویژه بچههای سپاه داشتند. روزهای سختی بود. بیپرده بگویم متلکپران عدهای ضدانقلاب شده بودیم و مدام به سرنوشتمان و اینکه چه میشود، فکر میکردیم، اما به یاری خدا ایمان راسخ مردم، اجازه نداد که نهال تازهجوانهزده انقلاب در تندباد حادثه آن سال، آسیب ببیند و شرمنده خانواده شهدا بشویم.
*این گزارش در شمـاره ۲۰۱ دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.