کد خبر: ۵۲۱۴
۲۳ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
عاشقانه‌های ۳۳ سال پرستاری از جانباز ۵۰ درصد

عاشقانه‌های ۳۳ سال پرستاری از جانباز ۵۰ درصد

زندگی پرفراز و نشیب خانم و آقای جعفری هرچند با جنگ و دفاع مقدس اوج گرفت، اما با پرستاری‌های زن و صبوری‌های مرد تداوم داشته و همچنان در جریان است. جریانی که گاه سخت است و گاه تلخ و گاهی هم آسان و شیرین.

تک تک خانه‌ها داستان‌هایی در دل خود دارند که هرکدام از جایی شروع می‌شود و در جایی ختم و بعضی همچنان در جریان است...

زندگی خانم و آقای جعفری نیز یکی از همین داستان‌هاست که هرچند با جنگ و دفاع مقدس اوج گرفته است، اما با پرستاری‌های زن و صبوری‌های مرد تداوم داشته و همچنان در جریان است. جریانی که گاه سخت است و گاه تلخ و گاهی هم آسان و شیرین...  در ادامه گفت وگوی ما را با این زوج خوشبخت بخوانید.

 

برداشت اول؛ صد درصد اشتباه

در را که باز می‌کند با خودم می‌گویم صد در صد اشتباه آمده‌ام... مردی بلند قامت و چهارشانه چارچوب در را پر می‌کند و در نگاهی تمام قد به او هیچ اثری از مجروحیت پیدا نمی‌شود...

 

برداشت دوم؛ دلی پر از پلمب

دل پری از شهرداری دارد... چندی پیش در خانه‌اش را پلمب کرده‌اند و حالا به خاطر یک راه پله ۲۰ میلیون تومان جریمه باید بدهد. راه پله‌ای که فقط قرار است او را به پشت‌بام برساند و هیچ کارایی دیگری ندارد.

با تمام ناراحتی‌اش می‌نشیند و می‌خندد و با دلی مهربان و رویی گشاده می‌پرسد که چه می‌خواهیم از زندگی‌اش بدانیم...

 

برداشت سوم؛ ابوطالب جعفری

نامش ابوطالب جعفری است. از آن‌هایی است که دوران انقلاب و جنگ مصادف با دوران نوجوانی و جوانی‌اش بوده و مثل خیلی از هم سن و سال‌های خودش وقتی پیام امام خمینی (ره) را می‌شنود بدون هیچ درنگی لباس رزم می‌پوشد و راهی جبهه می‌شود.

خودش می‌گوید: «وظیفه ما این بود که به تبعیت از فرمان رهبری به سوی جبهه‌ها بشتابیم و از مملکت دفاع کنیم. دشمن از تمامی جناح‌ها به کشور حمله کرده بود و برنامه‌اش نه تنها براندازی انقلاب بلکه تسخیر کشور بود.

بعد از انقلاب؛ با راه‌اندازی جنگ می‌خواستند از آب گل آلود ماهی بگیرند! اما به لطف خدا و رهبری امام خمینی (ره) نتوانستند کاری از پیش ببرند. در سال‌های جنگ هرکسی به اندازه خودش سهمی داشت از پیرزنی که نان و تخم مرغ به جبهه‌ها می‌فرستاد تا جوانی که تمام قد جلوی دشمن می‌ایستاد.»

 

برداشت چهارم؛ چشم‌ها گواه رنج‌ها

سر صحبت‌های آقای جعفری که باز می‌شود؛ چشم‌های خودش و همسرش سرخ می‌شوند به مانند گلوله آتشی که انگار همین لحظه و همین جا شلیک شده است... چشم‌های آن‌ها گواه خاطراتی می‌شود که هرچند، چندین دهه از آن‌ها گذشته است، اما همچنان در دل این زن و مرد زنده است و جریان دارد...

جریانی که فقط آن را در تن رنجور آقای جعفری و شب زنده داری‌های همسرش خانم زهرا سادات حسینی نباید خلاصه کرد...

 

برداشت پنجم؛ به بهانه روز پرستار

دلیل و بهانه حضور امروز ما در این خانه مصاحبه با زنی است که سعادت پرستاری از مردی جهادگر را داشته و دارد. زنی که از همان دوران مجردی برنامه زندگی‌اش را براین هدف پایه‌گذاری می‌کند که با یک جانباز ازدواج کند.

خودش می‌گوید: «از قبل در ذهنم این بود که با یک جانباز ازدواج کنم. حتی تصمیم گرفته بودم بیمارستان بروم و خودم انتخاب کنم. به جانبازی و اسیری و شهادت فکر کرده بودم و همه سختی‌هایش را به جانم خریده بودم.»

پدرش راضی نمی‌شد و می‌گفت از جبهه برگردید بعد عقد کنید. نگران بودند که من هم مثل داماد اولشان شهید شوم

 

برداشت ششم؛ همان نظر اول

به ماجرای شیرین خواستگاری آقای جعفری می‌رسیم. به روز‌هایی که او نمی‌خواست ازدواج کند، اما با یک نگاه؛ یک دل نه صد دل عاشق زهرا سادات شد. آقای جعفری از آن روز‌ها که به سال ۶۴ برمی‌گردد این گونه یاد می‌کند: «چون در دوران جنگ بودیم قصد ازدواج نداشتم و همیشه به شکلی از پیشنهاد‌های خانواده فراری بودم.

راستش را بخواهید فکرش را نمی‌کردم که جنگ تمام شود. روزی که امام (ره) قطعنامه را پذیرفت از شدت ناراحتی از خانه بیرون زدم و به شدت گریه می‌کردم و ماتم داشتم.

راضی به ازدواج نبودم تا اینکه بالاخره دوستانم توانستند راضی‌ام کنند. یک روز در پادگان ۹۲ زرهی اهواز بودم که بعد از نماز از خدا خواستم هرچه خیر است برایم پیش بیاید.

یک هفته نگذشت که برای مأموریتی رفتم تهران و بعد از آن هم آمدم مشهد. آن موقع منزل ما سمت طلاب بود و من هم از بسیج مسجد فقیه سبزواری به جبهه اعزام شده بودم.

بعد از ناهار بود که پدر خدابیامرزم دستم را گرفت و گفت می‌خواهیم با هم جایی برویم. روی حرفش حرف نمی‌زدم. رفتیم منزل زهرا خانم، از قبل با خانواده‌شان رفت وآمد داشتیم، ولی تا آن موقع نمی‌دانستیم که چنین خواهر نجیبی هم دارند. خلاصه اینکه او را آنجا دیدم و همان نظر اول پسندیدم.»

 

برداشت هفتم؛ ببینم و شهید شوم

ماجرای خواستگاری آقای جعفری و ازدواج او به همین‌جا ختم نمی‌شود. او برای مدتی دوباره به جبهه منطقه سومار برمی‌گردد و از آنجایی که همسر خواهر خانم آینده‌اش شهید می‌شود، پدر همسرش درباره ازدواج کمی سخت می‌گیرد و راضی نمی‌شود تا اینکه مرد ماجرای ما تدبیری می‌کند: «به پدرخانمم آقا می‌گفتم؛ چون سید بودند. ماه مبارک رمضان بود که برای خواستگاری رفتیم. پدرشان راضی نمی‌شدند و می‌گفتند جبهه بروید و بیایید بعد عقد کنید. نگران بودند که من هم شهید شوم. آن موقع من فکری کردم و به آقا گفتم آمدیم و شهید شدم، نباید زنم را ببینم!

این را که گفتم راضی شدند و در تاریخ ۴ خرداد ۶۴ ما ازدواج کردیم و ۲ ماه بعد هم خیلی ساده و بدون مجلسی، سرخانه و زندگی خودمان رفتیم. آن موقع من ۲۱ سال داشتم و خانمم ۱۷ ساله بودند.»

 

عاشقانه های 33سال همسری و  پرستاری

 

برداشت هشتم؛ ظاهرا سالم

زمانی که آقای جعفری به خواستگاری زهرا خانم می‌رود؛ دقیق بعد از تمام مجروحیت‌های جدی‌اش است. او که از ابتدای جنگ؛ از همان سال ۶۰ راهی جبهه می‌شود و تا پایان آن در مناطق مختلف حضور پیدا می‌کند؛ ۳ بار دچار مجروحیت و آسیب دیدگی جدی می‌شود که الان جزو جانبازان ۵۰ درصد است.

این آسیب‌ها را در نگاه اولیه به او نمی‌شود دید، ولی وقتی کمی کنارش بنشینی و دل به حرف‌هایش بدهی تمام رنج‌هایش را خواهی دید. رنج‌هایی که گاهی تن او را می‌آزارد و گاهی دلش را...

 

برداشت نهم؛ یک ربع جنازه

اولین مجروحیت آقای جعفری برمی گردد به سال ۶۰ و حضور در تنگه چزابه. در این منطقه او تیربارچی بوده است که خمپاره‌ای میهمان ناخواسته سنگر دو نفره آن‌ها می‌شود و همسنگر او شهید شده و خودش هم به قدری جدی آسیب می‌بیند که همه خیال می‌کنند شهید شده و او را کنار جنازه شهدا می‌گذارند.

خودش این ماجرا را این‌گونه تعریف می‌کند: «منطقه شن‌زار بود و همیشه سنگر‌هایی که می‌کندیم پر از شن می‌شد. راه رفتن و حرکت کردن در این شن‌زار‌ها خیلی سخت بود.

به همراه یکی از دوستانم در سنگری تک نفره تیربارچی بودم. در اصطلاح نوک پیکان بودیم. دشمن با یک گریدر مسیر را صاف می‌کرد و پشت سرش هم نیروی پیاده می‌آمد.

گرای سنگر ما را گرفته بودند. آن موقع من نمی‌دانستم گرا چیست و می‌گفتم مگر می‌شود در شب تاریک گرا بگیرند و جای آدم را دقیق بزنند! یک دفعه دیدم سوختم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

مپاره ۶۰ زیر پای ما زده بودند. این نوع خمپاره صدایی ندارد و ما متوجه نشده بودیم... فقط سوختیم... من مجروح شدم و دوستم شهید. طوری مجروح شده بودم که من را کنار جنازه شهدا گذاشته بودند.

آسمان را می‌دیدم، ولی حرکتی نداشتم. تا اینکه یک ربع بعد یکی از بچه‌ها متوجه شده بود من زنده‌ام. روده‌هایم ریخته بود بیرون و سر و صورتم سوخته بود. با نفربر زرهی من را از خط بیرون آوردند. راننده با سرعت از روی تپه‌ها می‌گذشت. هرچه خون داشتم از بدنم رفته بود. زنده ماندنم برای همه عجیب بود.»

 

برداشت دهم؛ سالگرد مجروحیت‌

می‌گوید: «دقیق یک سال بعد از مجروحیت تنگه چزابه؛ در همان ماه با یک روز اختلاف در عملیات والفجر یک مجروح شدم. این بار برای گرفتن گرا‌های دشمن رفته بودیم و من دیگر کاملا معنی گرا را می‌دانستم! قرار بود یک سری از راه‌ها را کنترل کنیم.

۱۲ نفر بودیم. قرار بود که با موتور برویم که کار‌های خدا گفتند با ماشین بروید. یک نقطه بین خطوط خودمان و دشمن را انتخاب کردیم و درحال بررسی نقشه بودیم که دشمن شروع کرد به زدن.

در دیدش بودیم، اما باید گرا‌ها را می‌گرفتیم. یادم هست که ۵ تا خمپاره زد تا اینکه ششمی همان‌طور که دستم روی نقشه بود به ما اصابت کرد و همان‌جا دست راستم از مچ به پایین قطع شد.

تنها به پوستش وصل بود. ترکش به پا‌ها و شکم خورد و دوباره روده‌هایم ریخت بیرون. هدف دشمن این بود که یا ما را اسیر کند و یا همه را شهید کند. کار‌های خدا یک گروه گشتی آنجا بود و ما را انداختند عقب تویوتا و بردند. تا کیلومتر‌ها بعد را دشمن داشت با توپ می‌زد که ما زنده در نرویم.»

 

برداشت یازدهم؛ بوی خوب شیمیایی

سومین مجروحیت او مربوط به عملیات خیبر است. عملیاتی که برای اولین بار عراق از شیمیایی استفاده کرد و ناجوانمردانه بمب‌های شیمیایی برسر مردم ایران ریخت.

خودش در توصیف آن لحظه‌ها می‌گوید: «۱۹ یا ۲۰ ساله بودم. عملیات خیبر بود و برای کاری آمده بودم اسکله. فرمانده بیسیم زد که موقع برگشت یک موتور هم با خودم ببرم.

رفت و آمد ما با قایق بود و موتور را باید با هلی‌کوپتر می‌بردیم. من موتور را برداشته بودم که سمت هلی‌کوپتر‌ها بروم که یکی از بچه‌ها گفت با من می‌آید. ترک موتور نشست و راه افتادیم که ناگهان دیدم چند هواپیما آمدند و شروع کردن به بمب ریختن.

دود غلیظی بلند شد، ولی بمب‌ها ترکشی نداشت. تعجب کرده بودم. تا آن زمان هنوز تجربه شیمیایی را نداشتم و این اولین بار بود که عراق شیمیایی می‌زد. بوی غذا‌های مختلف می‌آمد و طوری بود که آدم دوست داشت استنشاق کند.

رفیقم گفت شیمیایی است. گفتم امکان ندارد! شیمیایی ممنوع است. درست گفته بود. بعد از چند لحظه چشم‌هایمان سوخت و شروع کردیم به سرفه. آن موقع هنوز ماسک و این طور چیز‌ها هم نداشتیم.

با چفیه دم دهانم را بستم و سمت هلی‌کوپتر‌ها رفتم، ولی نتوانستم خودم را به بچه‌ها برسانم و افتادم. عراق خط و بچه‌ها را زده بود و تنها خدمتی که آنجا توانستم بکنم این بود که شب رفتم آپاراتی یگان و هرچه تیوپ داشت گرفتم و با قایق بزرگی که در اختیار داشتم بالای ۴۰ تا تیوپ انداختم.

نیزار‌ها بلند بود و رودخانه عمیق و آب سرد. صبح که تیوپ‌ها را جمع می‌کردیم علاوه بر بچه‌های خودمان خیلی از عراقی‌ها هم نجات پیدا کرده بودند.»

 

برداشت دوازدهم؛ رفیق شفیق

با این ۳ مجروحیت و البته دیگر مجروحیت‌هایی که آقای جعفری آن‌ها را به حساب نمی‌آورد و زیاد جدی نمی‌گیرد، ترکش‌ها میهمان تن او می‌شوند و از پشت گرفته تا شکم و زانو‌های او را تسخیر می‌کنند.

تسخیری که به جان زانو‌ها و کمر او افتاده است و این روز‌ها کارش را به جایی رسانده که باید زانوهایش را عوض کند و ترکشی را چاره کند که می‌خواهد به نخاع او آسیب برساند و مرد چهارشانه محله ما را دور از جان ویلچر نشین کند.

زهرا خانم که رفیقی شفیق در این سال‌ها بوده است درباره روز‌های بیماری و درد‌هایی که همسرش کشیده و می‌کشد، می‌گوید: «من گلایه‌ای ندارم و حتی اگر شدیدتر از این هم می‌شد بازهم کنارش می‌ماندم.

هر موقع عملیاتی بود یا اینکه برای همین مجروحیت‌هایش بیمارستان می‌رفتیم دلهره و استرس داشتم که خدای نکرده اتفاقی بیفتد. آقای جعفری عمل زیاد داشته است. ا

ز عمل قلب باز بگیرید تا پیگیری برای درآوردن ترکش‌ها. من از همسرم بدی ندیده‌ام و با تمام درد‌هایی که دارد هیچ وقت بداخلاقی نمی‌کند، ولی خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که ما به بیمارستان یا دکتر مراجعه می‌کنیم و با رفتار‌هایی که دارند دلمان را می‌شکنند. الان واقعا جرئت نمی‌کنیم بگوییم جانباز ۵۰ درصد هستند! تا حرف می‌زنیم می‌گویند می‌خواستید نروید...»

 

برداشت سیزدهم؛ درد‌ها و ترکش‌ها

زهرا سادات در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: «خیلی از شب‌ها به خاطر درد ترکش‌ها خوابش نمی‌برد و بیدار است. من تا جایی که بتوانم پا به پایش بیدارم، ولی راستش را بخواهید آن‌قدر فشار عصبی رویم بوده است که خودم هم دارو مصرف می‌کنم، اما با تمام مشکلات افتخار می‌کنم که در این زندگی در راه خدا قدم برمی‌دارم.

الان فقط نگران فلج شدن ایشان هستم. دکتر‌ها جواب درستی نداده‌اند و ترکشی که در لگنشان هست ممکن است به نخاع بزند. هردو زانوی‌شان هم به خاطر ترکش از بین رفته است و باید عوض شود.

دست راستشان هم درست است که هست، ولی اعصاب آن مشکل دارد و سرما و گرما را احساس نمی‌کنند. حتی جنس همین چادر را نمی‌توانند تشخیص دهند که زبر است یا نرم.»

 

برداشت چهاردهم؛ قرآن‌های یواشکی

آقای جعفری که چهره‌اش از زحمات همسرش سرخ شده است با نگاهی عمیق و محجوب به او می‌گوید: «همه چیز را در خودش می‌ریزد و هرچه می‌شنود بروز نمی‌دهد.

خیلی صبور است. باید از من راضی باشد. خیلی برای من زحمت کشیده و سختی زیاد تحمل کرده است. البته من را هم خیلی دوست دارد و وقتی ازدواج کرده بودیم هر روز روی پشت بام خانه‌شان که نزدیک حرم بود، می‌رفته و برایم قرآن می‌خوانده!»

 

برداشت پانزدهم؛ به ما چه!

«از نظر ظاهری مشکلات من به چشم نمی‌آید، ولی هیچ کاری در خانه نمی‌توانم انجام دهم. حتی همین مبل را هم نمی‌توانم جابه‌جا کنم. همین چند وقت پیش برای اینکه از روی نردبان نمی‌توانم بالا بروم یک راه پله زدیم که شهرداری آمد و خانه ما را پلمب کرد.

حالا هم که ۲۰ میلیون تومان ما را جریمه کرده‌اند. با این شکم پر از ترکش و بخیه نمی‌توانم از نردبان بالا بروم. یک بار افتادم و شکمم پر از خون شد. چند بار هم خانمم را فرستادم بالا.

زشت است که این زن بالا برود. پله زدیم و این طوری شد. وقتی هم که می‌گویم جانباز هستم می‌گویند به ما چه! می‌خواستید نروید. ما الان حدود ۲۵ سال است که در این محله هستیم و گاهی هم از همین اهالی برای کارهایم کمک می‌گیرم.

سخت است، ولی توقعی از کسی نداریم. پشیمان هم نیستیم. البته شاید اگر دختر می‌داشتم زحمت خانمم کمتر می‌شد، ولی ...  الان ۳ پسر دارم که یکی از آن‌ها ازدواج کرده است و ۲ نوه پسر هم دارم.»

 

برداشت آخر؛ همسایه‌ها بدانند

تصمیم گرفته‌ام بعد از انتشار این شماره از شهرآرا محله؛ در خانه تک تک همسایه‌های آقای جعفری را بزنم و یک نشریه به آن‌ها بدهم تا بخوانند و بدانند که همسایه ۲۵ ساله آن‌ها جانباز اعصاب و روان نیست و اگر گاهی همسرش مجبور است، روی پشت‌بام برود از فشار‌های عصبی او نیست بلکه به خاطر دل پر درد اوست که میزبان ترکش‌های جنگ است و دستی که هرچند هست، ولی یاری در کار‌ها به او نمی‌دهد.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام