عید اول شهید جودی ثانی با میلاد امام رضا(ع) یکی شد
کلمات و حسوحال درون و حالت چهرۀ هر دو نفرشان، هنوز پر از دلتنگی برای «سیدمهدی» است. جنس این دلتنگی یکی است، اما عیان کردن آن در هرکدامشان، به طریقی متفاوت است. پدر دلتنگی را با به زبان آوردن اشعار ناب سعدی، مولانا و حافظ و بیدل بروز میدهد و مادر به اقتضای مادرانگیاش، گاهی اشک میریزد و گاهی از مشی و مرام و قدوبالای پسر میگوید.
اینها روایتهایی است از احوال پدر و مادر شهید سیدمهدی جودیثانی، فرزند سیدحسین، هشتمین شهید مدافع حرم ارتش کشور و نخستین شهید ارتش استان؛ کسی که نام مستعارش در سوریه «رضا» بود و عید اولش با میلاد امامهشتم (ع) مصادف شد. این شهید سیوچهارساله پس از ۳۵ روز دفاع از حرم، در ۲۰ تیرماه در تدمر سوریه با گلولۀ کاتیوشا، نیمتنۀ فوقانی بدن و سرش متلاشی شد، بهگونهایکه به تعبیر شاعرانۀ پدرش، بدن او سپندی شد برای آتشدان دور حرم حضرت زینب (س).
پسرم عاقبت به خیر شد
در زمان گفتگوی ما با خانوادۀ شهید جودی، هنوز یک ماه از نبود سیدمهدی میگذرد. خانوادۀ شهید، مشکیپوش هستند و پدرش فقط بنا به عرف و پیشنهاد اطرافیان، لباس مشکی به تن کرده، ولی در باطن معتقد است که پسرش عاقبتبهخیر شده و پوشیدن لباس سیاه معنایی ندارد.
سیدحسین جودیثانی، معلم بازنشستهای است که نگاه زیبایی به واقعۀ شهادت پسرش دارد و همین باعث شده رفتار و کلامش باطمأنینه همراه باشد. او شرح روزی را میدهد که خبر شهادت پسرش را به او میدهند: «مثل همیشه آماده میشدم تا برای انجام ورزش صبحگاهی به پارک ملت بروم. حالوهوای آسمان دگرگون بود. برای دقایقی آسمان ابری و تیره شد و ناگهان در گرمای تابستان، باران بارید. بعد هم رنگینکمان زیبایی در آسمان ظاهر شد.».
او ادامه میدهد: «اینها پدیدههایی است که فقط با چشم دل، تفسیر میشود و هر آنچه روی زمین، اتفاق میافتد، با ماورایی که از آن بیخبریم، مرتبط است. در حال ورزش بودم که گوشیام زنگ خورد. یکی از بچههای ارتش بود. حالم را پرسید و تلفن را قطع کرد. حس درونیام به من خبر از حادثهای میداد.
فوری پس از آن تماس مشکوک، دوباره با همان شخص تماس گرفتم. بیپرده گفتم اگر اتفاقی برای پسرم افتاده، بگویید. تحمل شنیدنش را دارم. همانجا خبر شهادتش را به من دادند. نمیدانستم چطور این خبر را به مادرش بدهم. در آن لحظه، این سختترین کار عالم برای من بود. بعد به این نتیجه رسیدم که این، کار من نیست. به خانه رفتم و به همسرم گفتم قرار است چند نفر از دوستان سیدمهدی به دیدنمان بیایند. جرئت این را که بگویم دیگر پسرش را نمیبیند، نداشتم.».
روزهای آخر، حرفهایش را در خانه ضبط میکردم
عصمت عبدا... زاده، معلم ادبیات و مادر سیدمهدی، سکوت سنگینی را که در پی حرفهای همسرش، حاکم شده، میشکند و لب به سخن باز میکند. از روزهایی میگوید که پسرش دست به هر کاری میزده تا رضایت مادر را برای رفتن به سوریه بگیرد: «حرف دل مرا فقط یک مادر میفهمد. من دو فرزند بیشتر نداشتم. سیدمهدی پسر بزرگم بود. ما به یکدیگر، وابستگی عجیبی داشتیم.
یک سالونیم مدام در گوشم زمزمه میکرد که میخواهد برای دفاع از حرم بیبیزینب (س) به سوریه برود. هر وقت این حرف را میگفت، دلم هری پایین میریخت. من مخالف رفتنش بودم، بنابراین، چون میدانست نمیتواند مرا راضی کند، با پدرش دستبهیکی کرد. دل او را نرم کرد و رضایتش را گرفت و کارهای مقدماتی رفتنش را انجام داد. دو هفته قبل از اینکه بخواهد عازم شود، مثل پروانه دورم میگشت و مدام تکرار میکرد که مادر! میخواهم راضی باشی. دلم رضایت نمیداد.
ازطرفی عروس سید شده بودم و دربرابر بیبیزینب (س) احساس شرمندگی میکردم که نمیتوانم تصمیم پسرم را قبول کنم. سیدمهدی آنقدر به دست و پایم افتاد که آخر، با چربزبانیها و مامان گفتنهای مهربانش، دل من را هم نرم کرد. وقتی به او گفتم، چون خودت این راه را دوست داری و انتخاب کردهای، من هم رضایت میدهم، از خوشحالی میخواست بال دربیاورد و به آسمان برود. دور اتاق میچرخید و میخندید. از همان موقع به دلم افتاده بود که این آخرین دیدارهای من و اوست، طوریکه خودش متوجه نشود، با گوشی، حرفها و شوخیها و خندههایش با من و پدرش را ضبط میکردم.».

۳۷ دقیقه بعد از خداحافظی، آخرین پیامکش را فرستاد
«موقع رفتنش، هر لحظه بند دلم پاره میشد. وقتی که میخواست سوار اتوبوس شود، آستین لباسش را کشیدم که نرو، اما او پیشانیام را بوسید. مرا در بغل گرفت و دلداریام داد.».
اینها حرفهای مادری است که پسرش را در ۱۵ خرداد امسال، بدرقه کرده تا برای دفاع از حرم برود و حالا با به زبان آوردن آنها نمیتواند جلوی ریختن اشکهایش را بگیرد: «وقتی رفت، ساعت چهار عصر بود. ۳۷ دقیقه بعد پیامکی برایم فرستاد که آخرین پیامکش به من بود. نوشته بود: "سلام. اگر خوبی یا بدی از من دیدید، حلال کنید و هر موقع، شما را اندوه گرفت، به یاد اممصائب، بیبیزینب (س) بیفتید. طوری اشک نریزید که دشمنان شاد شوند و صبر زینبی پیشه کنید. خدانگهدارای یاران! التماس دعا! یاعلی (ع)! لبیک یا زینب (س)! "»
سوغاتی برای مادر
شهید سیدمهدی جودی، پیش از رفتن برای دفاع از حرم، از همۀ اقوام دور و نزدیک خداحافظی کرد و حلالیت طلبید. به والدینش سپرد تا از کسانی هم که آنها را ندیده، بهنیابت از او حلالیت بگیرند. سیدمهدی حتی چند کلیپ خداحافظی نیز آماده کرده بود که خانوادهاش بعد از شهادتش آنها را پیدا کردند و پی بردند که او خودش، شهادتش را پیشبینی میکرده.
بعد از رفتنش، یکروزدرمیان با خانوادهاش تماس میگرفته. مادرش در اینباره میگوید: «قبل از رفتن به ما گفته بود بهخاطر مسائل امنیتی، به هیچ عنوان اسمش را پای تلفن نگوییم، هیچ سؤالی نپرسیم و فقط احوالپرسی کوتاه و مختصری داشته باشیم. به همین، دلخوش بودم، چون میدانستم که حال بچهام خوب است. آخرین تماس تلفنیاش هیچوقت از یادم نمیرود. شب بود. به من زنگ زد و گفت مامان! چی سوغاتی برایت بیاورم؟ دیگر خبری از او نشد تااینکه دو روز بعد، خبر شهادتش را به من دادند و بعد هم پیکر متلاشیشدهاش را برایم سوغات فرستاد.».

سهرابوار پشتم را شکست
پدر شهید که زمانی کشتیگیر بنامی در شهر درگز بوده، روزهایی را به یاد میآورد که در کودکی و نوجوانی یا حتی بزرگسالی با پسر ارشدش کشتی میگرفته است؛ «در خانۀ چهارنفرۀ ما حرف اول و آخر را رفاقت میزد. گاهی با پسرم کشتی میگرفتم و برای اینکه غرورش نشکند، اجازه میدادم پشت مرا به خاک بمالد و شکستم دهد.
الان او با شهادتش واقعاً مرا شکست داد. توانست از دنیا و جوانیاش بگذرد و برود و من هنوز پایبندم. وقتی گفت پدر! میخواهم به سوریه بروم، به او گفتم با هم میرویم و او جواب داد الان وقت رفتن من است.».
پدر اینجای گفتگو نیز، تعبیر شاعرانهای در وصف رفتار و حالات پسرش بر زبان میآورد: «در مذبح عشق، سهرابوار، پشت تهمتن را شکست.».
بهصورت ناشناس، به سربازان بیبضاعت کمک میکرد
«ارادت قلبی و خالصانۀ زیادی به رهبری داشت.» این را سیدحسین دربارۀ پسرش سیدمهدی میگوید و ادامه میدهد: «آنقدر به رهبری علاقه داشت که هروقت تلویزیون، تصویر ایشان را نشان میداد، خیلی جدی میایستاد و ادای احترام میکرد؛ احترامی با جان و دل و نه از روی عادت و اجبار.
هروقت صحبتی پیش میآمد، میگفت هیچوقت نباید رهبر را تنها بگذاریم. مادر شهید ادامۀ حرف همسرش را گرفته و میگوید: «سیدمهدی پس از قبولی در آزمون ارتش جمهوری اسلامی در سال ۸۳، به خدمت مشغول شد. حقوقبگیر بود و ۹ سال در پادگان حمیدیۀ اهواز خدمت کرد.
او مقداری از درآمدش را در پاکتهایی کاغذی میگذاشت و به سربازهایی هدیه میداد که حتی کرایۀ برگشت به شهرشان را نداشتند و بیبضاعت بودند. پشت آن پاکت هم مینوشت از طرف امامرضا (ع) یا برای شهادتم دعا کنید و طوری آن را در وسایل سرباز میگذاشت که شناسایی نشود. این را همه بعد از شهادتش فهمیدند.».
او به موضوع دیگری هم اشاره میکند: «گاهی به ما یادآوری میکرد که اگر شهید شدم، تکلیف معلوم است، اما اگر به مرگ طبیعی از دنیا رفتم، تاجاییکه امکان دارد، اعضای بدنم را به افرادی که با اعضای من زندگی دوباره پیدا میکنند، اهدا کنید.».

بهخاطر رشادت پسرم، او را ردزنی کردند
پدر شهید از نحوۀ شهادت پسرش اینگونه میگوید: «درحالیکه در گودالی قرار گرفته بوده، موضع ۱۰۷ داعش را که مهم بوده، نابود میکند و بعد هم تکتیراندازهایشان را به هلاکت میرساند. بهخاطر اینهمه رشادت، نیروهای داعش، او را ردزنی کرده و محل استقرارش را در گودالی در تدمر سوریه شناسایی میکنند. بهمحض اینکه سرش را بالا میآورد، هدف اصابت ضربۀ کاتیوشا قرار میگیرد و پروندۀ زندگیاش، با افتخار در بیستم تیرماه امسال بسته میشود. آنچه برای ما آوردند، در بلوک ۱۵، ردیف ۱۰ قطعۀ گلزار شهدا به خاک سپردیم.».
باتوجهبه وضعیتی که پیکر شهید داشته، به مادر اجازه نمیدهند پسرش را ببیند. حالا مادر بغض میترکاند و میگوید: «کاش برای یک لحظه او را میدیدم! اما نگذاشتند این اتفاق بیفتد. پیکر پسرم را طور خاصی در مزارش میگذاشتند که اول علتش را نفهمیدم، اما بعد که متوجه شدم گلولۀ کاتیوشا چه بر سر او آورده، جگرم آتش گرفت.».
پدر شهید دربارۀ بیتابیهای مادرانۀ همسرش، تمثیلی آورده و میگوید: «من و همسرم به رفتن پسرمان رضایت دادیم، چون به راه او معتقد بودیم. این بیتابیها و اشکها هم طبیعی است. در توصیف غریزۀ مادری، همین واقعۀ تاریخی کافی است که وقتی از جانب خدا برای مادر حضرت موسی (ع)، فرمان رسید که فرزندت را به نیل بسپار، با آنکه او میدانست خدا مواظب فرزندش است، به حکم غریزۀ مادری و نگرانی میخواست ببیند او به دامان چه کسی میرود؛ برای همین حضرت موسی را دنبال کرد.».