پدر شهید

در مسجد امام سجاد(ع)؛ نوجوانان و جوانان به صف هستند تا پیراهن مشکی بر تن کنند. آیینی که یک دهه است به‌عنوان یکی از سنت‌های معنوی این مسجد برگزار می‌شود و پیوند نسل جوان با فرهنگ عاشورا را زنده نگه می‌دارد.
بعد از عملیات خیبر تا سال ۱۳۸۶ هیچ نشانی از شهید محمد‌هادی سروی‌ها نبود و نامش در لیست مفقود‌الاثر‌ها قرار داشت. شهید قبل از رفتنش گفته بود: دوست دارم جایی شهید شوم که هیچ نشانی از من نماند.
نمایشگاه خانگی حاج آقا دهنوی علی رغم کوچکی ظاهری‌اش پر از عکس‌ها، کتاب‌ها، نشریات و حرف‌های ارزشمند است. جایی که سه شهید و دو جانباز را تقدیم کشورمان کرده است.
روایت ابوالفضل حسینایی‌خزان، یک فقدان ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری است که آهسته و بی‌صدا شکل گرفت. داستان شهادتش؛ تصویری است از پسری که از همان ابتدا، راهش را انتخاب کرده بود و بار‌ها گفته بود: جایی در عمق آب، خدا را می‌شود نزدیک‌تر حس کرد.
سوم دی۵۷، مردمی برای دفاع از خانه و بیت آیت‌الله شیرازی رفتند اما با گلوله ماموران رژیم شاه مواجه شدند. درآن حادثه ۸ نفر شهید شدند که یکی از آن‌ها سیدمحمد روحبخش بود.
کربلای۴ که تمام می‌شود، به خانواده‌های رزمنده‌ها یکی‌یکی زنگ می‌زنند برای رساندن خبر سلامتی، تلفن خانه حسن و مسعود عامری، اما زنگ نمی‌خورد. برادر‌ها، هیچ خبری از آن‌ها ندارند.
محمدرضانیک‌رو پدر شهید است و خانه‌اش را برای برگزاری مراسم عروسی و روضه در اختیار بسیاری از همسایگانش قرار می‌دهد. به قول خودش چراغ خانه‌اش از رفت‌و‌آمد و حضور مهمان‌ها همیشه روشن است.
والدین شهیدمیرزامحمود تقی‌پور دو بار توفیق دیدار با آیت‌الله خامنه‌ای را داشتند. مادرشهید می‌گوید: حس ملاقات با پدری بود که خیلی برایت عزیز است و مهرش در دلت هست؛ اما سال‌ها از او دور بوده‌ای و برای دیدارش لحظه‌شماری می‌کردی.
خاطره پدر شهید قاسم شیرعلی‌نیا به سیزدهم فروردین سال ۹۳ برمی‌گردد که آیت‌الله خامنه‌ای مهمان خانه‌شان شده بودند. می‌گوید: حضرت‌آقا با حوصله به حرف‌هایم گوش و در حق من، همسرم و فرزند شهیدم دعای خیر کردند.
پدر و مادر شهید کریم‌زادگان ۸ سال درانتظار پسرشان بودند و حالا به یادش پذیرای پاتوق دخترانه مسجد محله هستند.
هفتادوشش سال ملای قرآن هیئت شاهزاده علی‌اصغر (ع) بود. حالا یکی‌دوسال است به‌دلیل کهولت سن کمتر می‌تواند به هیئت برود. شهادت پسرش محمدتقی طوری رقم خورد که گویی زندگی او با حضرت علی‌اصغر(ع) گره خورده است.
حاج‌قنبر باغی و نیاز درخشی دو رفیق قدیمی هستند که پسرانشان در سال‌های دفاع مقدس راهی جبهه‌های حق علیه باطل شدند. حالا نزدیک به چهل‌سال از رفتنشان می‌گذرد و دیگر نیستند تا روز پدر درِ خانه را بزنند.
پدر شهیدان حسینی، به‌خاطر بی‌تابی‌های همسرش دوازده سال نتوانست به او بگوید فرزندانش شهید شده‌اند. حاج‌مهدی برای اینکه بیماری همسرش عود نکند، باروبندلیش را جمع کرد و به قول خودش، پناهنده امام‌رضا (ع) شد.
حاج احمد سعیدی سال‌ها مدیریت مدرسه عسکریه را برعهده داشت. پس از تعطیلی این مدرسه با نظر آیت‌الله مصباح مقرر شد در پرداخت شهریه طلاب یاری‌رسان باشد و به این ترتیب بیش‌از چهار دهه از عمرش را صرف امانت‌داری و تقسیم شهریه طلاب کرد.
این روایت قصه به دنبال هم گشتن سیدحسن و پسر شهیدش سیدکاظم مهدی‌زاده در جبهه است. اول پسر به جبهه می‌رود و بعد هم پدر به دنبالش. این دو همیشه چندقدم از فاصله داشتند تا روزی که پیکر پسر برمی‌گردد و دوباره در سردخانه معراج شهدا به هم می‌رسند.
کار در شهرک صنعتی شهید‌رجایی و ساخت مسجدی برای کسبه در این محدوده سبب شد حاج‌آقا عارف وارد گود تولید صنعتی شود. او حالا لوستر گازی و رحل متفاوت قرآن به نام خود دارد.
سیدمحمد سیدی، یکی از شهدای ۱۰ دی بوستان آلاله در محله کنه‌بیست است. بردارش می‌گوید: آن روز هلیکوپتری از آسمان به‌سمت مردم تیراندازی کرد. من شهید محمدسیدی را از میان ۵۰ جنازه که روی هم افتاده بودند، پیدا کردم.
عباس شعبان‌پور، از قد‌یمی‌های محله چهنو است. او دوران جنگ به دلیل شغل مصالح فروشی‌اش در بخش تدارکات جهبه فعالیت می‌کند و هم زمان د‌و پسر و د‌اماد‌ش شهید می‌شوند.
درآن روز‌ها برای محرم‌علی که تازه پشت لبش سبز شده بود، مهم نبود که درسش را ادامه دهد تا در آینده معلم شود یا دکتر؛ برای او مهم این بود که در خاک‌ریزهای جبهه باشد و به‌جای مداد در دستش، تفنگ روی شانه‌اش بگذارد.
غلامحسین اشرفیان پدر شهید و از پیش‌کسوتان هنر خوش‌نویسی است. او سنگ مزار فرزند شهیدش و دیگر شهدا را خطاطی کرده است. می‌گوید: یک رسالت بزرگ دارم؛ اینکه تا زمانی که زنده هستم، قلمم را از قرآن و ادعیه نگیرم.