کد خبر: ۱۴۸۶۸
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
راه آهن

یک قرن زندگی شهباز پاشازاده‌شیران با قطار

شهباز پاشازاده‌شیران از قدیمی‌ترین بازماندگان راه‌آهن ایران است؛ مردی که بخش بزرگی از زندگی‌اش را نه در یک شهر، بلکه میان ایستگاه به عنوان مباشر خط گذراند و هر بار محل خدمتش تغییر می‌کرد، خانواده و اسباب زندگی نیز همراه او جابه‌جا می‌شدند.

در خانه همه او را «آقا» صدا می‌زنند. مردی که روی مبل نشسته، حرف‌زدن برایش آسان نیست، اما صدایش آرام و بریده‌بریده و با خس‌خس زیادی از میان یک قرن زندگی بیرون می‌آید. شناسنامه و کارت ملی‌اش می‌گویند متولد‌۱۳۰۴ است؛ یعنی حالا بیش‌از یک قرن از عمرش گذشته. اما پسر می‌گوید پدرش همیشه معتقد بوده سن واقعی‌اش از این هم بیشتر است.

روایت خانوادگی می‌گوید در آذربایجان شوروی به دنیا آمده، بعد در نابسامانی‌های جنگ جهانی دوم و انقلاب بلشویکی همراه دایی‌اش به روستای شیران اردبیل آمده و چند‌سال بعد برایش سجل گرفته‌اند؛ سجلی که حالا او را صدو یک‌ساله نشان می‌دهد.

شهباز پاشازاده‌شیران از قدیمی‌ترین بازماندگان راه‌آهن ایران است؛ مردی که بخش بزرگی از زندگی‌اش را نه در یک شهر، بلکه میان ایستگاه به عنوان مباشر خط گذراند. خانه‌های سازمانی، سوت قطارها، بوی روغن ریل و آهن داغ و صدای چرخ‌هایی که از دور نزدیک می‌شوند، برای او فقط خاطره نیستند؛ بخشی از زندگی روزمره‌اند.

در خانه پاشازاده‌ها هنوز هم راه‌آهن حضور دارد. داماد خانواده سال‌ها در راه‌آهن کار کرده و بازنشسته شده است. یکی از نوه‌ها هنوز کارمند راه‌آهن است و تعدادی از فامیل و وابستگان دیگرش هم روزگاری در راه‌آهن مشغول به کار بوده‌اند. دو پسرش، اما سرنوشت دیگری داشته‌اند. یکی از آنها خلبان هوانیروز بود که سال‌۱۳۷۱ شهید شد و پسر دیگرش در درگیری با اشرار در شرق کشور جانباز شد و بعد‌از چند‌سال به شهادت رسید.

عصر خرداد ماه در یکی از کوچه‌های محله شاهد، مهمان این خانواده شدیم و ایستگاه‌به‌ایستگاه به دالان خاطراتشان سرک کشیدیم.

 

راه آهن

 

هر فرزندی از خانواده در یک ایستگاه به‌دنیا آمد

برای بسیاری از مردم آن نسل، سوارشدن به قطار، تجربه‌ای دور از دسترس بود؛ اما برای شهباز پاشازاده، قطار خیلی زود به بخشی از زندگی تبدیل شد. او می‌گوید نخستین‌بار در ایستگاه سنخواست که کارش را نیز از همان‌جا شروع کرد، سوار قطار شد. بعد‌ها هر بار که محل خدمتش تغییر می‌کرد، خانواده و اسباب زندگی نیز همراه او جابه‌جا می‌شدند.

تفاوت این جابه‌جایی با دیگران در این بود که خانواده‌های راه‌آهنی اغلب وسایلشان را با واگن‌های مخصوص حمل می‌کردند. خانه آنها هر چند سال یک‌بار کنار ایستگاهی تازه شکل می‌گرفت. یک بار در جوین، بار دیگر در سبزوار، زمانی در فریمان و جایی دیگر در مسیر طولانی تهران ـ مشهد.

پسرش، سخاوت پاشازاده، می‌گوید: پدرم آن زمان در خانه‌های سازمانی راه‌آهن زندگی می‌کرد. تقریبا هر‌کدام از بچه‌های خانواده در یکی از ایستگاه‌ها به دنیا آمدند. من خودم متولد سبزوارم.

شاید کمتر شغلی در ایران وجود داشته باشد که بتواند سرنوشت یک خانواده را تا این اندازه به جغرافیای ایستگاه‌ها گره بزند.

 

یک ریل را هشت‌نفره بلند می‌کردیم

امروز ماشین‌آلات سنگین و تجهیزات مکانیزه بخش عمده کار نصب و نگهداری خطوط را انجام می‌دهند، اما در روزگار شهباز پاشازاده، کار‌ها روی بازوی انسان می‌چرخید. او از ریل‌های ۹‌متری و ۱۲‌متری حرف می‌زند؛ از تراورس‌های چوبی و فلزی، از پیچ و مهره‌های بزرگی که با آچار‌های سنگین بسته می‌شدند. می‌گوید: هشت‌نفر، ده‌نفر ریل را بلند می‌کردند. می‌گذاشتند روی تراورس‌ها و بعد پیچ و مهره‌هایش را می‌بستند. اگر نمی‌توانستیم، با خر، ریل‌ها را جابه‌جا می‌کردیم.

پسرش توضیح می‌دهد که آچار‌های مخصوصی داشتند؛ آچار‌هایی بزرگ و سنگین برای بستن پیچ‌هایی که دو ریل را به هم متصل می‌کرد. هر‌روز صبح راهی خط می‌شدند و تا عصر مشغول کار بودند. هشت‌ساعت کار مداوم زیر آفتاب تابستان یا سرمای زمستان. آنچه امروز برای مسافران فقط دو خط موازی آهنی است، برای آنها مجموعه‌ای از هزاران قطعه و اتصال بود که باید مدام کنترل و تعمیر می‌شد.

 

قدمی ترین کارمند راه آهن خراسان

 

ریزعلی خراسان، مردی که جلو یک فاجعه را گرفت

از میان خاطرات پراکنده‌ای که در ذهن صدساله او باقی مانده، یکی از همه روشن‌تر است. سال‌هایی بود که هنوز راهبانی به شیوه سنتی انجام می‌شد. در فواصل معین میان ایستگاه‌ها، راهبان‌ها مسیر را پیاده طی می‌کردند. هر نفر چند‌کیلومتر از خط را زیر نظر داشت و سلامت آن را به نفر بعدی گزارش می‌کرد.

پاشازاده در یکی از همین گشت‌ها متوجه مشکلی در خط می‌شود. ریل بر‌اثر گرما و سرما دچار انبساط و انقباض شده بود؛ اتفاقی که راه‌آهنی‌ها آن را «فرار خط» می‌نامند. اگر قطار با سرعت از آن نقطه عبور می‌کرد، احتمال خروج از ریل وجود داشت. در همان زمان یک قطار توربوترن با سرعت در مسیر بود.

اگر قطار با سرعت از آن نقطه عبور می‌کرد، احتمال خروج از ریل وجود داشت. دویدم. حدود یک کیلومتر جلوتر رفتم تا بتوانم علامت بدهم

پاشازاده می‌گوید: دویدم. حدود یک کیلومتر جلوتر رفتم تا بتوانم علامت بدهم. 

در دستش پرچم راهبانی بود؛ پرچمی با دو رنگ سبز و قرمز. سبز یعنی مسیر امن است و قرمز یعنی توقف. او خود را به‌موقع رساند و قطار متوقف شد. شاید اگر چند‌دقیقه دیرتر متوجه نقص می‌شد، امروز کسی از آن حادثه با عنوان «خاطره» یاد نمی‌کرد.

 

راه آهن

فرار از توده‌ای‌ها و رسیدن به راه‌آهن

پیش از راه‌آهن، اما زندگی برای شهباز پاشازاده‌شیران مسیر دیگری داشت. او از اردبیل به تهران آمد؛ به گفته خانواده، برای فرار از فضای سیاسی و ناامنی‌های آن دوره و آنچه خودش «دست توده‌ای‌ها» می‌نامید. جوانی که به تهران رسیده بود، باید برای گذران زندگی هر‌کاری پیدا می‌کرد. مدتی از میدان‌بار جعبه پرتقال می‌خرید و دست‌فروشی می‌کرد.

بعد‌از مدتی راهی بندر انزلی شد و، چون روسی، ترکی و فارسی بلد بود، لب مرز می‌نشست و برای بازرگانان روسی به زبان روسی و برای ایرانی‌ها به فارسی و ترکی جواز خروج می‌نوشت. مدتی هم روی کشتی‌هایی که برای تعمیر به ساحل می‌آمدند کار کرد؛ رنگ‌زدن بدنه‌های زنگ‌زده و تعمیرات ساده. اما پس‌از تمرین چند شغل مختلف، سرانجام به راه‌آهن رسید؛ شغلی که دیگر تا پایان عمر کاری‌اش از او جدا نشد.

یکی از بستگان خانواده می‌گوید: آن زمان نصف کارگر‌های راه‌آهن مشهد -تهران آذری‌زبان بودند. خیلی‌ها از همان مسیر وارد راه‌آهن شدند و نسل‌های بعدی‌شان هم در همین مجموعه ماندند. پدربزرگم هم، چون در راه‌آهن غریب بودند و فامیلی نداشتند، بیشتر فرزندانشان با فرزندان همکارانشان وصلت کردند و به همین خاطر الان خانواده ما یکی از خانواده‌های بزرگ راه‌آهن است.

 

قدمی ترین کارمند راه آهن خراسان

 

یک «کفش خط» هم می‌تواند فاجعه بیافریند

راه‌آهن فقط ریل و قطار نیست؛ مجموعه‌ای از ابزار‌ها و قطعاتی است که هر کدام می‌توانند در شرایط خاص به تهدیدی جدی تبدیل شوند. پاشازاده از حادثه‌ای در ایستگاه جوین یاد می‌کند که با مسئولیت‌پذیری او، به‌خیر گذشت. «کفش خط» زیر ریل رفته بود؛ قطعه‌ای فلزی و بسیار سخت که برای متوقف‌کردن واگن‌ها استفاده می‌شود. اگر چنین قطعه‌ای در مسیر باقی بماند، ممکن است میان چرخ و ریل گیر کند و باعث خروج واگن از خط شود.

او می‌گوید آن روز کفش خط میان تراورس‌های چوبی گیر کرده بود. پیدا شدن و برداشتن به‌موقع آن، از بروز حادثه جلوگیری کرد. در بسیاری از موارد، کار اصلی نیرو‌های خط، نه انجام کار‌های بزرگ، بلکه پیداکردن همین جزئیات خطرناک بود.

 

داستان شهادت ۲ پسر

اما رنج‌های این خانواده فقط به سختی کار در راه‌آهن محدود نمی‌شود. سخاوت پاشازاده وقتی به برادرش می‌رسد، صدایش تغییر می‌کند. شجاعت پاشازاده خلبان هوانیروز بود. در یکی از مأموریت‌های اواخر جنگ ایران و عراق، همراه چند نظامی و گروهی از مهندسان آب، راهی منطقه‌ای کوهستانی در حوالی مسجدسلیمان شد.

ماه‌ها خبری از سرنشینان نبود. حتی شایعاتی شکل گرفت که آنها به عراق گریخته‌اند. اما خانواده باور نمی‌کردند. هفت‌ماه بعد، پس‌از جست‌و‌جو‌های گسترده، بقایای بالگرد در منطقه‌ای یخ‌زده پیدا شد. سرما و برف همه‌چیز را پوشانده بود. سخاوت می‌گوید: وقتی پیدایشان کردند، معلوم شد همه جان باخته‌اند. فقط یکی از مهندسان چند روز بیشتر زنده مانده و حتی برای خانواده‌اش نامه نوشته بود.

پیکر‌ها در خردادماه پیدا و پس‌از تشییع، به خاک سپرده شدند. برای پدری که عمرش را در کنار ریل‌ها گذرانده بود، این یکی از سنگین‌ترین ایستگاه‌های زندگی بود. غلامحسین پاشازاده، پسر کوچک‌تر خانواده، هم در درگیری با اشرار در لب مرز سراوان جانباز شد و بعد از سال‌ها تحمل بیماری به رحمت ایزدی رفت.

 

حادثه در راه آهن

 

پایی که جا ماند

در گوشه دیگری از حیاط، محمد زالی نشسته است؛ داماد خانواده و بازنشسته راه‌آهن. او نیز سال‌ها در بخش سیر و حرکت فعالیت کرده است؛ بخشی که کمتر در معرض دید مسافران قرار دارد، اما قلب عملیات راه‌آهن محسوب می‌شود. کار آنها تشکیل قطار از واگن‌های پراکنده، جابه‌جایی خطوط و هدایت مانور‌ها بود؛ عملیاتی که هنوز هم بخش‌هایی از آن به دقت و حضور انسان وابسته است.

در بسیاری از موارد، کار اصلی نیرو‌های خط، نه انجام کار‌های بزرگ، بلکه پیداکردن جزئیات خطرناک بود

آقامحمد از حادثه‌ای می‌گوید که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و باعث شد او یک پایش را از دست بدهد. سال‌۱۳۶۹ بود. برف سنگینی می‌بارید. هنگام مانور‌دادن واگن‌ها، روی پله واگن ایستاده بود. قطار به حرکت درآمد و او با چراغ‌قوه علامت لازم را نشان داد. اما ناگهان پایش سر خورد. میان سکو و ریل سقوط کرد و چرخ‌های قطار از روی پایش عبور کردند.

زالی می‌گوید در طول سال‌های کار، همکاران بسیاری را دیده که در سوانح مختلف جان باخته‌اند یا آسیب دیده‌اند؛ حوادثی که مسافران هرگز آنها را نمی‌بینند.

 

قدمی ترین کارمند راه آهن خراسان

آخرین ایستگاه یا ایستگاه آخر

وقتی گفت‌و‌گو به پایان می‌رسد، شهباز پاشازاده‌شیران هنوز روی تخت چوبی کنار داماد و نوه و دختران و عروس‌هایش نشسته است. صد‌و‌اندی سال زندگی پشت سر اوست. از شوروی و اردبیل تا تهران و بندر انزلی. از سنخواست تا جوین و فریمان و مشهد. از روز‌هایی که ریل‌ها را با دست جابه‌جا می‌کردند تا امروز که نوه‌اش در راه‌آهنی مدرن‌تر کار می‌کند.

او مردی است که نه در یک خانه، نه در یک شهر و نه حتی در یک شغل، بلکه در امتداد یک خط زندگی کرده است؛ خطی که از میان کویر‌ها و دشت‌های خراسان گذشته و سرنوشت چند نسل از خانواده‌اش را به هم دوخته است.

بسیاری از مسافران فقط چند ساعت روی صندلی قطار می‌نشینند و از کنار ریل‌ها عبور می‌کنند. اما پاشازاده بیش از نیم‌قرن کنار همان ریل‌ها زندگی کرد؛ آنها را تعمیر کرد، مراقبشان بود، رویشان راه رفت و گاهی برای نجات جان مسافران در امتدادشان دوید. حالا که صدای او به‌سختی شنیده می‌شود، هنوز می‌توان رد زندگی‌اش را میان سوت قطار‌هایی پیدا کرد که از شرق ایران می‌گذرند.

 

* این گزارش چهارشنبه ۲۷خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۶ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام