زهرا افشاربابایخراسانی به سه نفر زندگی اهدا کرد
برگه را که دکتر مقابلش گذاشت، انگار زمین زیر پایش خالی شد. دستانی که سالها با آنها دستان همسرش را گرفته بود، حالا میلرزید؛ طوری که قلم را به زحمت نگه میداشت. ۱۰ روز سرگردانی میان امید و ناامیدی. ۱۰ روز حیرانی میان یک تصمیم؛ تصمیمی که سنگینتر از تمام تصمیمهای عمرش بود و در نهایت پای برگه اهدای عضو را امضا کرد.
دکترها گفته بودند یک درصد امکان دارد معجزه شود، اما نشد و با رفتن همراه و همسفر زندگیاش، چراغ خانه سیدفضالله مجتبینیا در محله شریف در سال ۱۴۰۳ برای همیشه خاموش شد.
مناسبتها گاهی بهانهای میشوند برای رفتن به سراغ آدمها. آدمهاییکه در سختترین شرایط، بزرگترین تصمیمها را گرفتهاند. سیویکم اردیبهشت، رو ز اهدای عضو است. این مهم، بهانهای شد تا به خانهای برویم که دوسال است صبحهایش بدون صبحانه مادر شروع و شبهایش بیصدای نفسهایش تمام میشود؛ خانه سیدفضلالله مجتبینیا، همسر بانوی مرحوم، زهرا افشاربابایخراسانی که سه عضو از اعضای بدنش، امید و زندگی را به سه نفر اهدا کرد.
درد و رنجی که با دیابت شروع شد
مرد روی تخت نشسته است. با یک دست آلبوم عکس را ورق میزند، با دست دیگر اشک را از گوشه چشمانش پاک میکند. دو سال است که هرروز صبح، اول نگاهش به قاب عکس روی شومینه میافتد. دو سال است که نور خورشید از همان پنجره میتابد، اما دیگر آن زن کنار پنجره نیست که بگوید «بیا صبحانه بخور.» پیرمرد نگاه میکند به پسر جوانش و اشاره میکند قاب عکس را کنارش بگذارد. نزدیکتر. دو سال پیش، حوالی یکی از همین روزهای بهاری بود که با دستانی که حالا میلرزند، برگه اهدای عضو همسرش را امضا کرد؛ تصمیمی که بوی تلخی آخرین وداع را میداد.
آقاسید فضلالله با صدایی که میلرزد، اما سعی میکند محکم باشد، تعریف میکند: همهچیز از ۲۹سال قبل شروع شد و دیابت بارداری که در جسم و جان زهرا ریشه دواند. ۲۹سال انسولین، ۲۹سال آمپول، ۲۹سال دارو...، اما آخرش هم درد، او را از ما گرفت و چراغ خانهمان را خاموش کرد.

فقط یک درصد امید به بازگشت مادرم بود
سیدرضا، کوچکترین پسر است. دو برادر دیگرش، خارج از کشور زندگی میکنند. حالا او مانده است و پدری که بعداز رفتن مادر، دیگر پدر سابق نیست. یک سایه است از مردی که بود. سیدرضا میگوید: مادرم وقتی مرا باردار بود، دیابت گرفت. بیماریای که تا آخرین روز حیات با او بود. اواخر اردیبهشت دو سال قبل در خانه مشغول راهرفتن با واکر بود که زمین خورد و ۱۰روز به کما رفت. ۱۰ روز منتظر بودیم. هر روز زنگ میزدیم به بیمارستان. میگفتند هنوز همان حال است. روز دهم خودشان زنگ زدند. خواستند با پدرم به بیمارستان برویم.
صدایش میشکند. چشمانش پر از اشک میشود و با بغضی سنگین ادامه میدهد: گفتند دیگر امیدی به زندهماندن مادرم نیست.
در همین لحظه، پدر و پسر هردو میشکنند. صدای گریهشان بلند میشود. چندلحظه سکوت. سکوتی که بوی دلتنگی میدهد. پدر با دستمالی اشکهایش را پاک میکند، انگار که عادت کرده است. صدایش را صاف میکند و ادامه میدهد: گفتند فقط یکدرصد امید هست. به همان یکدرصد امید داشتیم. گفتم شاید معجزه بشود. همسرم را بردند بیمارستان منتصریه. سه روز دیگر هم با استرس زیاد منتظر ماندیم. اما همان یکدرصد هم خاموش شد.
کبدی که جان بخشید
«امضاکردن برگه اهدای عضو». سیدفضلالله این عبارت را که میگوید، دستانش را نگاه میکند؛ همان دستانی که آن روز قلم را گرفتند برای دلکندن از زنی که بیشاز چهلسال، لبخندش، اولین چیزی بود که صبحها میدید. زنی که اگر خانه نبود، خانه فقط یک چهاردیواری بود.
دکترها گفته بودند کاری از دستشان برنمیآید، اما میتوانستیم با موافقت برای اهدای عضو به دیگران زندگی بدهیم
مرد نگاه میکند به آشپزخانه. خالی است. دیگر بوی غذا نمیآید. دیگر صدای قاشق و قابلمه از آنجا شنیده نمیشود. او با حسرتی بغضآلود میگوید: او یک کدبانوی تمامعیار بود. از هر انگشت دستانش، یک هنر میریخت. شب چهارشنبهسوری که میشد، از چندروز قبل در جوشوخروش تهیه وسایل کتلت و آش رشتهای بود که قرار بود برای شب چهارشنبهسوری درست کند. همه را دعوت میگرفت. غریبه و آشنا نداشت. سفره که پهن میشد، هیچکس گرسنه نمیماند.
او مکثی میکند. نگاهش خیس میشود. گویی خاطرات برایش زنده شده است؛ «وقتی سکته کردم، با اینکه خودش بیمار بود، مثل پروانه دورم میچرخید و به من محبت میکرد. با محبتهایش درد را فراموش میکردم، اما وقتی رفت، قدرت از تنم رفت. بعد از داغش، سکته دوم و سوم هم آمد. بعد او، قدرت از پاهایم گرفته شد و خانهنشین شدم.»
جسم خاکی میرود، اما جان آدمها میماند
اما چه چیزی به یک مرد قدرت میدهد که رضایت دهد پیکر بیجان همسرش را زیر تیغ جراحی بفرستد؟ حرفهای برخی اطرافیان را به جان بخرد و به اهدای عضو رضایت دهد؟ او از امید میگوید: فقط امید، مرهمی به دل داغدیدهمان بود. اینکه جسم بیجان زهرا، بتواند جان چندنفر دیگر را نجات بدهد و امید و زندگی را به دیگران هدیه کند.
سیدرضا دنباله صحبتهای پدر را میگیرد و ادامه میدهد: مادرم دیگر تمام کرده بود. دکترها گفته بودند کاری از دستشان برنمیآید، اما میتوانستیم با موافقت برای اهدای عضو به دیگران زندگی بدهیم. دکترغزالی، یکی از پزشکان بیمارستانی که مادرم در آن بستری بود، خیلی کمکمان کرد برای تصمیمگیری و اهدای اعضای بدن مادرم. از بیمارانی گفت که سالها از بیماری رنج میبرند و درد از زندگی ناامیدشان کرده است.
از خیر جاری و باقیاتالصالحاتی گفت که این عمل میتوانست برای مادرم داشته باشد. حرفهایش بر دلمان نشست و آرام گرفتیم. با خود گفتیم اگر مادر خودش میتوانست انتخاب کند، چه میکرد. درنهایت به این نتیجه رسیدیم که اگر بود، حتما خودش همین را میخواست.
سیدرضا درحالیکه نفس عمیقی میکشد، ادامه میدهد: کبد مادرم به اصفهان برده شد تا در وجود جوانی اصفهانی جان بگیرد. قرنیه چشمانش را فرستادند شیراز. بخشی از پوست بدنش هم در مشهد به بیمارستان امامرضا (ع) فرستاده شد برای بیماران بخش سوختگی.
او لحظهای سکوت میکند و بعد با لبخندی ادامه میدهد: تنها چیزی که در این خانه، دلمان را گرم میکند، این است که مادرم هنوز حضور دارد در زندگی سهنفر، سه خانواده؛ در دعاهای خیری که هر شب و روز، رو به آسمان اصفهان و شیراز و مشهد بلند میشود، مادرم زنده است.
* این گزارش پنجشنبه ۳۱اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۰ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.