اهدا عضو

هادیه خانم همسر مرحوم یزدیان تعریف می‌کند: وقتی کارت اهدای عضو برایم آمد، همسرم از این کار خوشش آمد و برای گرفتن کارت اقدام کرد. از زمانی‌که کارتش آمد، دائم می‌گفت چه خوب می‌شود که بتوانم بعد از مرگم اعضای بدنم را اهدا کنم.
همسر مرحوم زهرا افشار‌بابای‌خراسانی تعریف می‌کند: همه‌چیز از ۲۹‌سال قبل شروع شد و دیابت بارداری که در جسم و جان زهرا ریشه دواند. ۲۹‌سال انسولین، ۲۹‌سال آمپول، ۲۹‌سال دارو...، اما آخرش هم درد، او را از ما گرفت و چراغ خانه‌مان را خاموش کرد.
مادر صالح، هنوز باور ندارد پسرش را از دست داده است اما همین مادر، در دلش آرامش دارد و می‌داند بخشی از وجود صالح هنوز زنده است. هر بار که یاد قلب او می‌افتد که در سینه دیگری می‌تپد، یا پوستش که مرهمی برای درد سوختگان شده، کمی تسلی پیدا می‌کند.
بعد از اهدای عضو؛ شادی کاظمی خواب پدرشوهرش، مرحوم محمدجواد ادبی، را می‌بیند که به او می‌گوید: من ۲۹روز است دوباره زنده شده‌ام و چند‌باری این جمله را تکرار کرد.
مریم رحمانیان در چهل‌و‌شش‌سالگی براثر افت ناگهانی فشار خون به کما رفت و چشم‌ها، کلیه‌ها، کبد و پوستش به ۶‌بیمار زندگی دوباره بخشید. او در زمان حیاتش عنوان می‌کرده دوست دارد بتواند جزو اهداکنندگان عضو باشد.
علی اسعدی، ورزشکار پرتلاش مشهدی اگرچه به آرزویش رسیده بود و موقعیت خوبی داشت اما یک تصمیم بزرگ گرفته بود و آن هم اعلام آمادگی و پذیرفتن اهدای اعضای بدن خود پس‌از مرگ بود.
زینب‌کریم‌پور مادر سجاد می‌گوید: فکر کردم حالا که سجاد نیست و کل خانواده و دوستانش و یک محله داغ‌دار پرکشیدنش هستند، چقدر خوب است که با اعضای بدنش، جانی دوباره به آدم‌های دیگر ببخشیم.
ریحانه بهشتی شد. این بهترین تیتری است که می توان برای «ریحانه بهشتی» استفاده کرد. بانوی ورزشکار مشهدی که پس از مرگش با اهدای اعضاء بدنش بسیاری را از مرگ نجات داد.
نفسِ مادر جوان مشهدی در انفجار کرمان به شماره افتاده بود، اما قلبش سرِ ایستادن نداشت. همان قلبی که چند روز پس از این حادثه تروریستی در تن نوجوانی پانزده‌ساله در تهران تپشش را از سر گرفت.
احمد بیداری یکی از پدر‌های مهربان شهرمان است که باوجود مخالفت پزشکان کلیه‌اش را به فرزند بیمارش اهدا کرد. او می‌گوید هیچ وقت بابت آن روز‌ها پشیمان نیست چراکه سلامتی فرزندش را با چشمانش می‌بیند.
پدر شهلا، دختر دوازده ساله گلشهری می‌گوید: وقتی که رفتیم برگه اهدای اعضای بدنش را امضا کنیم، یک صحنه دلم لرزید. گفتم خدایا امضا کنم؟ خود دخترم راضی است؟ بعد دیدم دستم آرام شد.
حسین خیرآبادی سخت‌ترین تصمیم زندگی اش را گرفت واعضای بدن دخترش را به نیازمندان هدیه داد.
اوایل سال ۹۶ بود که فاطمه دختر ۱۲ سالۀ خانوادۀ رستمی، از ناحیۀ دست و مغز آسیب دید و بعد از گذشت چند روز، دچار مرگ مغزی شد.
این انتظار برای اینکه کسی دچار مشکل شود و نتواند ادامه حیات دهد، خیلی دردناک بود. فکر کردن به این داستان باعث می‌شود یا خودت را ببازی و انگیزه‌ای نداشته باشی.
محمدزاده از 9سال قبل که به بیمارستان منتصریه آمده است، کارش کمی متفاوت‌تر از سایر پرستاران بوده. او مرگ و زندگی را بارها در این سال‌ها دیده است. محمدزاده می‌گوید: ابتدای ورودم به این بیمارستان در بخش ICUمرگ مغزی کار می‌کردم. آن‌ها بیمارانی هستند که خانواده برای اهدای عضوشان رضایت داده‌اند. چند روزی در بخش می‌مانند و بعد برای اهدا به اتاق عمل می‌روند.
لعیا بهشتی مسیر کمک به کودکان را انتخاب کرده و حالا در آستانه نهمین سال فعالیت خود به حدود 500 کودک کمک کرده و بانی خیری برای تسکین دل انبوهی پدر و مادر شده است. کودکانی درگیر سرطان، بیماری پروانه‌ای، کام شکری و ستون فقرات، تنفسی و قلبی و ... . قرار مصاحبه و عکاسی‌مان را در بیمارستان دکتر شیخ می‌گذاریم و جالب است که حضور این بانو مورد استقبال کادر درمان قرار می‌گیرد
ساعت 2:40 بامداد، اهل خانه با شنیدن صدای تک‌آژیر آمبولانس، هراسان منتظر توقف ماشین می‌مانند. باباحسن با لباس فیروزه‌ای و شبرنگ پاکبانی در سیاهی شب روی برانکارد می‌درخشد. بر خلاف روزهای دیگر، به جای رفتن به خیابان فروزانفر محله پنجتن، به بیمارستان شهید هاشمی‌نژاد می‌رود. اهالی خانه هنوز در بهت و حیرت‌اند که چه اتفاقی افتاده است و با یک خبر غافل‌گیرتر می‌شوند. کادر درمان خبری می‌دهند که هیچ‌کس باور نمی‌کند:‌ مرگ مغزی حسن نوروزی؛ مردی که با اهدای اعضایش 5 بیمار به ادامه زندگی امیدوار شدند.
انتخاب سخت می‌شود اگر یک‌سوی قصه عزیزی باشد که تا آن لحظه نمی‌توانستی ببینی خاری به پایش برود و سوی دیگر، تصمیمی که گرفتنش ساده نیست. هنگامی که «ابراهیم مهدی‌زاده» پدر «مهدی» به یاد آخرین لحظه‌هایی که فرزندش را سالم و سرحال دیده می‌افتد که سوار بر موتور از محل کارش خارج و به سمت خانه‌شان در طرق رفته، اشک یک لحظه هم امانش نمی‌دهد. خانواده مهدی‌زاده از پزشک بیمارستان امدادی می‌شنوند که مهدی بیست‌وسه‌ساله‌شان مرگ مغزی شده است. پزشکان می‌پرسند حاضرید اعضای بدنش را ببخشید؟
دخترانی که داستان زندگی‌شان را در ادامه آوردیم، همان‌هایی هستند که به حس دخترانه‌شان اعتماد کردند و توانستند در وادی علم، ادب و هنر افتخارآفرینی کنند.
مرحومه حدیثه سالاریان سال1380 در محله فردوسی به دنیا می‌آید. او در 17سالگی ازدواج می‌کند اما چند ماه بعد در یک حادثه تلخ به کما رفته و دچار مرگ مغزی می‌شود. با موافقیت خانواده «حدیثه» اعضا بدن او همچون قلب، کلیه‌ها، کبد و... اهدا می‌شود و جان شش بیمار که مدت‌ها است در صف اهدا عضو قرار داشتند نجات می‌یابد. جالب‌تر اینکه او چند ماه قبل از حادثه مرگ مغزی، کارت اهدا عضو افتخاری را هم پرکرده‌بود.