محمود خالقی خاطره شیرینی از روضهخوان قدیمی محلهشان دارد
بعضی آدمها با رفتنشان تمام نمیشوند، بلکه در حافظه جمعی باقی میمانند، در نقلقولها زندهاند و هر بار که اسمشان میآید، یک «خدابیامرز» نثارشان میشود. آدمهایی که شاید نامشان در هیچ جایی ثبت نشده باشد، اما زندگیشان برای خیلیها درس بوده است.
برای محمود خالقیهژبری، ساکن محله امامرضا(ع)، روضهخوان منزل پدری یکی از همان آدمهاست؛ مردی که جزو خاطرات شیرین نوجوانی اوست و درس زندگی به محمود آقا داده است.
موتور هندلی آشیخ عبدالعلی
هربار نام روضهخوان محلهشان را به زبان میآورد، پشتبندش خدابیامرزی نثار روحش میکند و با لبخندی میگوید: عجب مرد نازنینی بود! آقامحمود تعریف میکند: پدرم علاقه زیادی به اهلبیت (ع) داشت؛ به همیندلیل هر هفته در منزلمان مراسم روضهخوانی برپا بود. روحانیای در محله داشتیم به نام عبدالعلی جنتی، مردی که روضهخوان محله امامرضا (ع) بود و هرکس، مراسمی در خانه داشت، از او دعوت میکرد.
هنوز هم چهره پیرمرد و شیطنتی را که در حق او کرده است، با جزئیات به یاد دارد؛ «هفتبرادر بودیم که پدرم به هرکدام از ما مسئولیتی را سپرده بود؛ یکی از مهمانها پذیرایی کند، دیگری کفشها را جفت کند و یک نفر خوشامد بگوید و.... وظیفه من و برادر کوچکترم، قاسم، این بود که مراقب موتور شیخجنتی باشیم و در پایان موقع رفتن او، پولی را که پدر برایش کنار گذاشته است، به شیخ بدهیم.»
محمودآقا چهاردهساله و برادرش هم یک سالی از او کوچکتر بود. هردو عاشق موتورسواری بودند؛ بنابراین وقتی شیخجنتی موتورش را جلو در منزل آنها پارک میکرد، بلافاصله از او اجازه میگرفتند تا با موتورش چرخی در کوچهها بزنند؛ «خدایش رحمت کند. موتوری قدیمی داشت که باید چندبار رکاب آن را با پا فشار میداد تا حین حرکت روشن شود. وقتی از او موتورش را میخواستیم، میگفت ایرادی ندارد ولی حاجآقاجانتان نفهمد!»
محمود و قاسم هربار، خوشحال در چند کوچه چرخ میزدند و سپس موتور را برمیگرداندند؛ «پدرم مقید بود پول شیخ را موقع رفتنش بدهیم. یادم است سال۴۲ یا ۴۳ بود که فیلم جدیدی در سینما آمده بود و من و برادرم دلمان میخواست آن را ببینیم ولی از پدرمان میترسیدیم؛ بنابراین با هم نقشه کشیدیم تا یک ماه پول شیخ را ندهیم و برای خودمان نگه داریم تا به سینما برویم. همین کار را هم کردیم. جالب بود شیخ اصلا به روی خودش نمیآورد که پولش کو! هیچ اعتراضی نمیکرد یا حرفی نمیزد.»
یک ماه پس از این ماجرا که آخر سال بود و پدر محمودآقا از شیخجنتی پرسید که با هم حسابوکتابی ندارند، او جواب داده بود بهجز یک ماه بقیه درست بوده است؛ «پدرم که از صحبت شیخ جا خورده بود، من و برادرم را صدا کرد و گفت پول شیخ را چه کردهاید. ما هم که ترسیده بودیم، با ایما و اشاره به شیخ گفتیم پول را دادهایم؛ حتما اشتباهی پیش آمده است. شیخجنتی تا فهمید، گفت بله بچهها پول را دادهاند؛ احتمالا من اشتباه کردهام.»

درس گذشت
پدر محمودآقا موضوع را برای همسرش تعریف میکند و از او میخواهد که با پسرها صحبت کند و بفهمد موضوع چیست؛ «مادرم برای پدرم توضیح داده بود که چه اتفاقی افتاده و پدرم به دیدن شیخ رفته و پول یک ماه او را داده بود و به توصیه مادرم به روی ما نیاورد.»
محمودآقا مکث میکند و میگوید: این مرد درس بزرگی به ما داد، درس گذشت و اعتماد.
* این گزارش سهشنبه ۲۲ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.