عصاری ما، خانه مردم را روشن میکرد
دفعات چرخیدن خودم را توی بازار خیابان سرخس یادم نیست؛ اما راسته بازار از هر کسی که محل فروش روغنهای طبیعی را بگیری یک محل را نشان میدهند. بعید است کسی اهل این محل باشد وحاج سلمان فاضلی را نشناسد، پسر «حاج حسن روغنگیر» آوازه شهری دارد.از همان اول سرا که وارد میشوم صدای چرخش دستگاه سکوت نیمروز تابستانی را میشکند.
موقع اذان وقت مناسبی برای سر زدن به حجره حاجی که عادت دارد نمازش را به وقت بخواند نیست، این را پسر حاجی میگوید و در فشردگی بین کار و صدا به کوتاهی چند ثانیه میایستد و دوباره دور هاون بزرگی که سروتهاش از چوب است، میچرخد و بعد مکثی کوتاه میکند و کنجالههایی را که در کنار تنه چنار جمع شده با دست به حفره میریزد و باز چرخش دستگاه است و صدایی که با بوی روغن بادام توی فضا میریزد.
حسین فاضلی، پسر سوم حاجی است؛ وقت چندانی برای ایستادن و صحبت ندارد. میگوید: دستگاه تا گرم است باید کار کرد، سرد که شود تا دوباره کار افتادنش زمان لازم است.
لابهلای گفتگوی غیررسمیمان است که سروکله مشتریها پیدا میشود؛ آنهایی که بهدنبال روغن اصل و طبیعی به کاروانسرای حاج سلمان فاضلی رسیدهاند. در این بین پسر بزرگ حاجی هم میرسد و مشتریها را راه میاندازد هر چند خودش شغلی دیگر دارد و گذرا به مغازه حاجی سر میزند.

حاج سلمان، مردی است بلند بالا با محاسن سفید با آنکه ۷۰ و چند سال از عمرش میگذرد یک روز از آن را بیجهت، نماز را به تاخیر نینداخته است. با لبخند وارد حجره کوچکی میشود که محل کار اوست و چربی روغن روی دیوار و میز آن ماسیده است. همان سلام و علیک کوتاهش آنقدر صمیمی است که انگار سالهاست هم را میشناسیم.
از همان کودکی توی دست و پای پدرش بزرگ شده و میگوید که این کار و شهرت را از پدرش به یادگار دارد
او به این بو و چربیها خوب عادت دارد، از همان کودکی که توی دست و پای پدرش با آن بزرگ شده است. میگوید: این کار و شهرت را از پدرش حاج حسن روغنگیر به یادگار دارد و به آن میبالد.
بازار مشتریهای این سرا گرم است و حاجی مشتریهای زیادی از شهرهای دور و نزدیک دارد و بیشتر آنها به این خاطرند که هنوز روش سنتی کار را حفظ کرده و به سبک آبا و اجدادش کار میکند. هر چند از اسبهای عصاری که حول محوری میچرخیدند و چیزهایی را آسیاب میکردند خبری نیست.
حاجی این را میگوید و تنه درخت چناری را نشانمان میدهد که داخلش را خالی کردهاند تا دانههای روغنی را بفشارد و له کند. او میگوید: امروز دستگاههای فلزی جانشین این روش شدهاند، اما ارزش این روغن چیز دیگری است.
تعریف میکند «از قدیم توی دست و پای پدر با به همین روش روغنگیری میکردیم و روش ما با قدیم اصلا فرقی نکرده، فقط برق جای اسب که دانهها رو آسیاب میکرده، گرفته وگرنه چرخ، همون چرخه و دانهها به همون سبک به وسیله چوب انجام میشه.»
با همه سختی کاری که دارد حاجی حاضر نیست هیچ روشی را جایگزین آن کند. میگوید: «مریضی آدما بیشتر به خاطر خوردن چیزایییه که غیرطبیعیه. این روش هر چند کارش سختتره؛ اما نه روغن میسوزونه و نه ذرهای روغن حروم میشه؛ در حالیکه کارخانههای روغنگیری، چون با آهن کار میکنند روغن رو میسوزونن و روغن، طعم اصلی شو از دست میده.»
حاجی، حرف میزند و من تعداد دفعات چرخیدن سنگ را میشمارم و نگاهم ناخودآگاه میافتد به ردیف شیشهها با انواع و اقسام نامها؛ بادام شیرین، بادام تلخ، زردآلو، روغن نارگیل، گردو، فندق، کنجد، کرچک، سیاهدانه و...
او حالا باتجربهای ۷۰ ساله درمان هر روغنی را به خوبی میشناسد و میداند هر کدام درمان چه دردی است. حاجی حالا برای خودش یک پا دکتر است و همه عطاریها و بیشتر داروخانهها طرفدار روغنهای طبیعی اویند. او تعریف میکند: «به خاطر سختی و درآمد کمی که داره، معمولا کسی سراغ روغنگیری نمیره و اینجا تنها جایییه که در مشهد به روش سنتی روغن میگیره.» او ادامه میدهد: «قدیما مردم، روغنگیرا رو خوب میشناختن، چون نور خانهها با روغن چراغ تامین میشد و روغن چراغ معمولا از ارزانترین روغنا تهیه میشد، اما حالا برق جای همه چیزو گرفته...»
حاج سلمان تا جایی که در خاطرش مانده تا سال۱۳۴۰ هنوز از اسب برای چرخش دستگاه روغنگیری و آسیاب کردن دانهها استفاده میکرده؛ اما بعدها، چون نگهداری اسب مشکل شده بود دستگاه جانشین اسب شد.
حاجی با اینکه عمری از او میرود حاضر نیست دستگاه را جانشین هاون بزرگ چوبی کند، میگوید: «روزی ۲۵تا۳۰ کیلو دانه رو با همین دستگاه روغنگیری میکنیم و بیشتر عطاریهای مشهد مشتریهای ما هستند.»
این عطار قدیمی شهرمان هنوز روزهایی را به خاطر دارد که توی دست و پای پدرش اسبهای عصاری میچرخیدند تا روغن، چراغهای خانه مردم را روشن نگه دارد.
* این گزارش در شماره ۱۰ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۲ تیرماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.