مهدی اوستاکاظم برای کمک به جنگزدگان به تهران رفته است
چهلوچندروزی میشود که آرام و قرار ندارد. «مهدی اوستاکاظم» مصیبتزدهای است مثل خودمان که عزاداری برای رهبر شهید و هموطنان مظلوم را گذاشته است برای بعد. او برای برداشتن آوار خانههای جنگزده، به تهران رفته است و ما برای شنیدن صدای او، چندمینبار است که صدای بوق آزاد تلفن همراهش را میشنویم. سرانجام جواب میدهد و چنددقیقهای از رفقای جهادگرش جدا میشود تا برایمان بیقراریهایی را شرح دهد که او را از محله التیمور به کنیسهای تخریبشده در قلب پایتخت کشانده است.
عشق به پرچم
نام خانوادگیاش را توی شناسنامه، «علیرضایی» نوشتهاند، اما کمترکسی او را به این اسم میشناسد. هرجا میرود، خودش را «مهدی پسر اوستاکاظم» معرفی میکند؛ چون به پدری که با رنج ترکشهای جنگ تحمیلی هشتساله دستوپنجه نرم میکند، میبالد و میخواهد هرجا رد کار خیری از خود به جای میگذارد، اعلام کند که آقازاده است و هرچه دارد از نان حلالی است که پدرش، اوستاکاظم، با بنّایی در خانههای التیمور، سر سفره گذاشته است.
جهادگر باصفای منطقه ما، چهل و پنج سالگی را پر میکند. او در روزهایی که کشور آرام بود و خبری از دستدرازی اجنبیها نبود، با جوشکاری اسکلت، خرج زندگی خانوادهاش را جور میکرد. جنگ رمضان و عیانشدن ناجوانمردیهای دشمن، ورق دغدغههای روزمره او را اینطور برگرداند؛ «رفته بودم خانه یکی از بستگان برای احوالپرسی. خبر داد در مسجد محلهشان چندطاقه پارچه پرچم ایران آوردهاند برای برش و دوخت ولی خیاط پیدا نکردهاند هنوز.
بعضی رهگذرها هم میپرسند چقدر پول گرفتهاید برای این کارها. آدم بیتربیت همهجا پیدا میشود!
بین رفقا چندخیاط میشناسم. رفتم مسجد، طاقهها را تحویل گرفتم و بین دوستانم که از قضا ایرانی هم نیستند، تخس کردم. با همراهی رفقای افغانستانی بامرامم، حدود ۴هزار پرچم ایران را دوختیم و به آن مسجد و دیگر مساجد منطقه تحویل دادیم؛ بدون گرفتن هزارتومان دستمزد.»
دلنگرانیهای تازه
«وقتی خدا فرصتی را جلو پایت میگذارد که بتوانی برای بندههایش قدمی برداری، نباید آن را از دست بدهی. اگر از دست بدهی، کلک کَنده است و هرچه تقلا کنی، این فرصت دوباره دست نمیدهد.» از او پرسیدهایم جوشکار اسکلت ساختمان را چه به برشکاری و خیاطی که اینطور جواب داده است و اضافه میکند: خیلی به این در و آن در زدم تا بیایم تهران برای کمک. آنقدر پیام دادم به این و آن، که دست آخر یادم نیست کدامشان جواب داد و شماره تلفن یک گروه جهادی را برایم فرستاد.
اسمشان را گذاشتهاند «شمسالشموس»؛ جوانهای دهه هشتادی هستند که از قم آمدهاند تهران. هماهنگ کردم تلفنی و صبح زود، ماشینم را انداختم توی جاده. دهدوازدهساعت بعد تهران بودم. چندروزی میشود که اینجایم.
صدای گفتوگوی دوستان جهادگر آقای علیرضایی را میتوان شنید. آمدهاند برای کمک به خانههای همجوار کنیسهای که از حملات دشمن آمریکاییصهیونی درامان نمانده است. میگوید: کنیسهای که پنجطبقه و آرماتوربندی بوده، کامل تخریب شده. نهفقط اینجا، دشمن هرجا را که زده، به قول ما مشهدیها تا چندمیلان آنطرفتر، شیشه خانهها شکسته و گچ دیوارها ریخته است. دیروز از ۵صبح تا ۱۱شب کار کردیم.
امروز هم داریم میرویم ببینیم چه کاری از دستمان برمیآید برای این بندگان خدا. بعضیها همراهی میکنند، میآیند کمک و درِ خانههایشان را باز میکنند تا برویم داخل. بعضی رهگذرها هم میپرسند چقدر پول گرفتهاید برای این کارها. آدم بیتربیت همهجا پیدا میشود!
آخرین جملههای مهدی اوستاکاظم، دلنگرانی است برای روزهای پیش رو؛ برای به قول خودش فتنههایی که با زمزمه مذاکره، جان گرفته است. اینها را کوتاه میگوید و میرود، بلکه باری از دل صاحبان خانههای آسیبدیده بردارد.
* این گزارش یکشنبه ۲۳ فروردینماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۸ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.